تبلیغات
::اهل سنت جنوب::
 
 
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پیغام مدیر : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید

با تشکر   

لینكهای ویژه
لینك دوستان
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اینترنت
     در این سایت

آمار وب
بازدید های امروز:
بازدیدهای دیروز:
بازدید این ماه :
بازدید ماه گزشته:
کل بازدید ها:
نویسندگان وبلاگ:
كل مطالب ارسالی;:
آخرین به روز رسانی:

 تبلیغات
قرآن راجع به علمانیگری چه می گوید؟

پست: 570  |  موضوع مرتبط: عمومی

قرآن راجع به علمانیگری چه می گوید؟

استاد: سمندرغوریانی

ما نباید مانند بعضی ها بدون هیچگونه احساس مسؤولیتی هر آنچه را که نفس ما می خواهد ویا که شیطان به ما القاء می کند به خدا ورسول صلی الله علیه وسلم نسبت بدهیم،بلکه باید مؤدب  باشیم واگر حکمی از کتاب خدا وسنت رسول خدا صلی الله علیه وسلم در موضوع مورد بحث موجود نبود و یا آنکه وجود داشت وما از آن اطلاع نداشتیم،بایستی خاموش بنشینیم واز خداوند متعال برای خود طالب هدایت شویم. من به پندار خود می خواهم آیه مبارکی از سوره نساء را راجع به طرز دید علمانیگری،از نگاه قرآن بیاورم که اگر به خطا رفته باشیم از نفس من وشیطان است واگر به حق گفته باشم از عطیه خداوندی واز اثر توفیق الهی است ولی بیشتر از آن،آنچه را که من از اصطلاح علمانیگری فهمیده ام می خواهم برسم مقدمه،چند کلمه کوتاه خدمت شما خوانندگان عزیز،عرض وارایه نمایم،در اسلام گرایش به علمانیگری از لحاظی مورد ندارد که در جامعه اسلامی،قدرت به صورت یک زوج،کلیسا - دولت ویا دولت - کلیسا وجود ندارد که تا ما بخواهیم به تفکیک دین از حکم ویا که حکمرانی از دین،دست یازیم.


ادامه


نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 12:07 ب.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
مقایسه دو فرهنگ قرآنى

پست: 569  |  موضوع مرتبط: عمومی

مقایسه دو فرهنگ قرآنى

نویسنده: دكتر محمّدهادى مؤذن جامى

فرهنگ موضوعى قرآن مجید. كامران فانى و بهاء الدین خرمشاهى. الهدى تهران 1369. چاپ دوم شانزده«420ص.

المعجم المفهرس لمعانى القرآن العظیم محمد بسام رشدى الزین اشراف: محمد عدنان سالم. دارالفكر بدمشق ودارالفكر المعاصر بیروت 1995/1416 الطبعة الاولى 2جلد 1360ص.قرآن همواره محور اندیشه مسلمین بوده است و از همه سو در آن نظر شده است تا آنجا كه حروف و حركات آن را نیز شمرده اند. اما فراهم آوردن یك مرجع كامل براى یافتن آیات قرنها طول كشید تا سرانجام به كوشش استاد محمد فؤاد عبدالباقى المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكریم منتشر شد و واژه یابى نسبتاً دقیق فراهم آمد. از سوى دیگر كاوش در موضوعات و مطالب قرآن نیز گرچه پیشینه اى دیرینه دارد اما فهرست مضبوط و كاملى از موضوعات آن هنوز هم فراهم نشده است. نخستین فهرست موضوعى قرآن تفصیل الآیات ژول لابوم است كه افراد متعددى سعى در تكمیل كار او داشته اند. در كشورهاى عرب زبان الجامع لمواضیع آیات القرآن الكریم اثر محمد فارس بركات تبویب آى القرآن من الناحیة الموضوعیة اثر احمد ابراهیم مهنّا الترتیب والبیان عن تفصیل آى القرآن الكریم اثر محمد زكى تصنیف آیات القرآن الكریم اثر محمد محمود اسماعیل و تفسیر و بیان مفردات القرآن اثر دكتر محمد حسن حمصى نمونه اى از فهرستهاى موضوعى است. در ایران عزیزمان نیز كشف المطالب اعتماد السلطنه براساس فهرست ژول لابوم فراهم آمده است و تفصیل الآیات كیكاوس ملك منصور و طبقات آیات خلیل صبرى ادامه همان كارهاست و تفاوت اساسى اى به چشم نمى خورد. جدیدترین كارها یكى فهرس المطالب1 مرحوم دكتر محمود رامیار است در 33 فصل و بیش از 1500 موضوع و فرهنگ موضوعى قرآن مجید 2 اثر آقایان بهاءالدین خرمشاهى و كامران فانى با 7000 مدخل اصلى و 3000 مدخل ارجاعى و شیوه اى نو در تألیف و سرانجام تفسیر راهنماى آیت الله هاشمى.

فرهنگ موضوعى قرآن مجید على رغم پیشرفتگى و دقت و سادگى و نوآورى كمبودهایى دارد كه برخى از آنها را راقم تهیه و به مؤلفان محترم تقدیم كرده است تا در چاپهاى بعدى اصلاح كنند و تاكنون اثرى ندیده ام. اصل فكر یعنى استخراج موضوع از آیه در دو كتاب اخیرالذكر قابل توجه است و هریك راهى نپیموده را گشوده اند.

المعجم المفهرس لمعانى القرآن العظیم جدیدترین اثرى است كه در این زمینه منتشر شده است و شیوه كار مؤلف آن با شیوه كار مؤلفان فرهنگ موضوعى قرآن مجید قرابتى شگفت آور دارد و آن عبارت است از گردآورى آیات مربوط به یك موضوع و تفریع این آیات به مواد جزئى تر و موضوع بندى مناسب و ترتیب الفبایى آنها. ذكر آیات به شكل كامل یا تقطیع مناسب از مزیتهاى این كتاب است.

راقم بین بخشهایى از دو كتاب حاضر مقایسه كرد و نكاتى فراهم آورد كه جهت تكمیل هر دو كار لازم است. بخشى از این مقایسه به قرار ذیل است:

1. فرهنگ موضوعى مصادیق و مبهمات قرآن و مواردى را كه در خصوص فرد یا افرادى شأن نزول مشخص است موضوع فرض كرده و آنها را فهرست كرده است. لذا اسامى افراد یا چیزهایى كه عیناً در قرآن نیست در این كتاب هست و با علامت ستاره مشخص شده است. به مواردى از آنها متعاقباً اشاره خواهد شد. امّا در معجم چنین كارى مغفول مانده است.

2. نحوه بسط و تفریع یك موضوع متشابه در هر كتاب فاقد ضابطه مشخص است. لذا هریك موضوعى را بنحوى كلى یا مبسوط فهرست بندى كرده اند. این مطلب نیز در سطور آتى ارائه خواهد شد.

3. در نحوه گردآورى آیات متعلق به یك موضوع از نظر شكلى شاید تفاوتى مهم به چشم نخورد اما هر دو كتاب در خصوص گردآورى آیات متعلق به یك موضوع از نظر محتوا موفق نبوده اند. در فرهنگ موضوعى ارجاعات متعدد كمى از عدم توفیق كامل كاسته است اما به هرحال تا رسیدن به نقطه مطلوب راه طولانى است. شگفت آنكه هر یك از كتابها در موضوعى عنایت به گردآورى محتوایى داشته اند و در موضوعى دیگر غفلت كرده اند.

4. سهولت كار با معجم به دلیل ذكر شاهد مثال و آیات متعلقه مزیت مهمى است كه مؤلفان محترم فرهنگ موضوعى ـ به اختیار خود ـ از آن محروممان داشته اند و این خود مایه خطا در ذكر نشانى آیات هم شده است.

5. در فرهنگ موضوعى براى فهرست سازى (اغلب عین صورت صرفى و نحوى موجود در قرآن) (ص هفت مقدمه) حفظ شده است. اما بنا به ضرورت فرهنگ نویسى حالت صرفى و نحوى كلمات یا تعبیرات قرآنى را تغییر داده اند. فى المثل فعل را به مصدر برگردانده یا بر سر اسامى الف و لام (ال) آورده اند. یا صورت نصب و جر را به حالت رفع تبدیل كرده یا بعضى ضمایر افزوده اند. مدخلهاى اصلى یا اسمند (مثل الصبر) و یا صفت (البارد) و یا تركیب (دارالآخرة) و یا عبارت (یوم ینفع الصادقین صدقهم) و یا مفرد (الشاعر) و یا جمع (الشعراء). دو كار مفید دیگر عبارت است از پیش بینى مدخلهاى ارجاعى كه با حروف نازك چاپ شده است و استفاده از مترادفات فارسى براى خواننده فارسى زبان. همین امر موجب فوایدى شده است; مثلاً تمایز نهادن بین دو مشترك لفظى الرجال به معنى پیادگان و الرجال به معنى مردان مایه عدم غفلت از موضوع اول شده است در حالى كه در معجم مشترك لفظى گهگاه فراموش شده است. مترادف دیگر كه خاص كتاب به زبان فارسى است به صورت مدخل ارجاعى دیده مى شود (مثلا شكیبایى الصبر). در معجم روش كار عبارت است از: گردآورى شكلى و محتوایى آیات مربوط به یك موضوع(مثلاً آخرت) ترتیب و تفریع به موضوعات جزئى تر (مثلاً اسماء الآخرة الایمان بالآخرة صفات الآخرة) سپس تنظیم موضوعات جزیى به صورت زیرمدخلهاى اصلى و موضوعات كلیدى ذیل موضوع اصلى (مثلاً الآخرة: اسماؤها الآخرة: الایمان بها). در این معجم نیز گزینش كلمات كلیدى براساس اصل نزدیكى آن به ذهن جستجوگرست. اما اساس را بر ذكر صورت مفرد كلمه قرار داده است مگر آنكه كلمه كلیدى قرآن به صورت جمع باشد (مانند الآیات الحدود). در این كتاب فهرست سازى و فرهنگ نویسى براساس روش الفبایى است و از ارجاع كلمات به ریشه لغوى آنها خوددارى شده است. در معجم نیز مدخلهاى ارجاعى پیش بینى شده است اما به گستردگى فهرست موضوعى نیست.

نكته مهم آنكه در فرهنگ موضوعى مدخلهاى اصلى بیشترى از آیات قرآنى استخراج شده و اكثر قریب به اتفاق آنها عین كلمه قرآنى و نص صریح قرآن است اما در معجم این گزینش مغفول مانده است و مؤلف محترم بیشتر موضوع سازى كرده است تا موضوع گزینى. موضوع سازى گرچه كارى بس مهم در استخراج معارف قرآنى است اما مقدمه آن یعنى موضوع گزینى واجبتر است. به نظر حقیر موضوع گزینى قرآن براساس تدوین دوایر متداخل و مماس موضوعات قرآن ـ از نظر شكل و محتوا ـ آسانتر از موضوع سازى است. براى نمونه در قرآن اسامى مشخص و بدون ابهامى در خصوص بدن انسان ذكر شده است. وقتى كه فهرست نویسان ما در گزیدن و مرتب كردن این اسامى دقت لازم را ندارند چگونه مى توان به موضوع گسترده تر در خصوص انسان در قرآن ـ از جنبه طبیعى و فیزیكى ـ پرداخت؟ یا وقتى مؤلف محترم معجم عمیق را در آیه (یأتین من كل فج عمیق) (حج/27) به معنى ژرفا گرفته* و در ابعاد ثلاثه فهرست كرده است چگونه مى توان در مورد واژه هاى دیگر به قضاوت لغوى او اعتماد كامل داشت؟

اكنون به مقایسه دو كتاب در برخى از فصول و موضوعات مى پردازم:

1. بررسى فصول 

1ـ1. حرف ثاء: مدخلهاى ثابت بن رفاعه ثابت بن قیس ثابت بن یسار الانصارى كه مربوط به مبهمات است و الثاقب الثالث ثالث ثلاثه الثالثه ثانى اثنین كه عیناً از قرآن موضوع گزینى شده است در معجم نیست. تا اینجا در هر دو كتاب دو كلمه دیگر نیست یكى الثابت و دیگرى ثبات (جمع ثبه به معنى دسته و گروه سوره نساء/71).

در موضوع مشترك ثبات قدم كه در فرهنگ موضوعى ثبات القدم با مدخلهاى ارجاعى ثبات القدم نیز التثبیت; الاستقامه. و ثبوت قدم ثبات القدم فهرست سازى شده است در معجم موضوعى الثبات به چشم مى خورد. در فرهنگ موضوعى آیات 173 و 187 سوره آل عمران و آیه 35 سوره محمد صلى الله علیه وسلم   كه ربط موضوعى و محتوایى دارند آمده است اما آیه 120 سوره هود مغفول مانده است. برعكس در معجم آیه اخیر آمده اما سه آیه یاد شده مغفول مانده است. هر دو كتاب ثبات قدم و تثبیت را به هم آمیخته اند و هر دو غلط چاپى دارند (فرهنگ: انفال/ 46 بجاى انفال/45 معجم ابراهیم/2 به جاى ابراهیم/27). اما در معجم به دلیل ذكر آیه مشكلى ایجاد نمى شود. اشتباه عجیب تر ذكر ثبات (دسته) ذیل موضوع الثبات در معجم است. در فرهنگ موضوعى برخى آیات مربوط به استقامت و تأیید الهى (مجادله/22 جن/16) نیز ضمن ثبات القدم فهرست شده است.

این مدخلها در فرهنگ هست اما در معجم نیست: ثجاج الثقف الثقلان الثلة الثمن الثیبات (از مدخلهاى فارسى شأن نزول و ارجاعى صرف نظر شد). برعكس مَدخل الثرى در معجم هست و در فرهنگ نیست. البته برخى مدخلها بدون ذكر ارجاع در سایر فصول آمده است; مثلا در معجم ذیل موضوع عدد گزینه هاى ثَلاث (سه) ثُلات (سه سه) و ثلاث مأة ثلاثه ثلاثون ثلاثة آلاف الثُلث و… آمده است. در فرهنگ ثمانین (نور/4) كه یك بار در قرآن داده شده به شكل ثمانون ضبط شده است كه درست نیست و ثلثا (دو سوم) نیز مغفول مانده است.

در مدخلِ الثقلِ معجم آیات بیشترى نقل شده است و در فرهنگ3 مدخل الثقال (اصلى) و ثقیل الثقال و الثقال نیز اسحاب الثقال (فرعى) با 2 آیه در مدخل اصلى دیده مى شود. آیات ذكر شده ذیل مدخل الثمر در معجم كاملتر از فرهنگ است (آیات 57 اعراف 3 رعد و 27 فاطر مغفول مانده است). در عوض در فرهنگ مدخل فرعى الثمرات ـ نقصها و مدخلهاى ارجاعى الثمرات نیز آیات الله ـ الثمرات; الفواكه; الاكل و الثمرة الثمرات دیده مى شود. ضمنا دو مدخل اصلى الثمر و الثمرات پیش بینى شده است. چند آیه كه از نظر محتوایى به بحث مربوط است ذیل مدخل الثمرات آمده (نحل/12 كهف/32) كه در معجم نیست.

مدخل الثمن معجم كاملتر از فرهنگ است (آیات 174 بقره 77 و 187 و 199 آل عمران 44 و 106 مائده در فرهنگ نیامده است). گرچه مدخل ارجاعى الثمن نیز الاشتراء; البیع; التجارة; الاقتصاد و ثمن بخس یوسف ـ شراؤه مزیت فرهنگ است.

مدخل ثمود در معجم كاملتر از فرهنگ است (آیات 95 هود 9 ابراهیم 59 اسراء و…( گرچه آیات 80 تا 84 حجر را ذكر نكرده است. در عوض فرهنگ موضوعى با تفریع 38 موضوع شاهكار كرده است و آیات مغفول را جبران.

مدخل الثناء على الله معجم در فرهنگ موضوعى نیست.

مدخل الثواب معجم كاملتر از فرهنگ است اما تفریع موضوع و ارجاعات فرهنگ جبران مافات كرده است. و با وجود غفلت از آیات 153 و 195 آل عمران و 76 مریم معلوم نیست چرا آیه 110 بقره در فرهنگ آمده است. لازم بود ثواب الكفار (مطففین/36) ذكر مى شد. در مدخلهاى فرعى ثواب الآخرة و ثواب الدنیا به جاى آیه 148 آل عمران آیه 152 ذكر شده كه اشتباه است. آیات مدخل الثیاب فرهنگ با دو مدخل فرعى تطهیرها و وضعها مانند مدخل الثوب معجم است (بجز كهف/31 كه در فرهنگ نیامده است) اما مدخل فرعى و ارجاعى فرهنگى بسیار كارگشاست.

1ـ2. حرف ذال: در مدخل الذات معجم تمام آیات وارده بجز ذواتى اكل (سباء/16) همان 30 آیه در بر دارنده كلمه ذات است. اما در فرهنگ 17 مدخل (4 اصلى و بقیه فرعى) گزیده شده است. در هر دو كتاب كمبود دیده مى شود ذواتى اكل در فرهنگ و ذواتا افنان (الرحمن/48) در معجم مغفول مانده است. در فرهنگ ذات قرار و ذات لهب نیز به چشم نمى خورد.

این مدخلها در فرهنگ هست و در معجم نیست: ذأم المذؤم; ذا متربه مسكینا ذا متربه; ذا مقربه ذوى القربى; یتیماً ذا مقربه; الذر عالم الذر; الذرع; الذلول; ذوحظ; ذو سعه; ذو عسرة; ذو العصف; ذو قربى ذوى القربى; الاقارب; ذو مال وبنین; ذو المعارج; ذوى عدل; ذوى القربى; ذى حجر; ذى علم العلیم; ذى مسغبه یوم ذى مسغبه بر اینها مدخلهاى ذو الاوتاد فرعون و ذو الخویصره را نیز مى توان افزود. برعكس مدخلهاى ذمّ و ذهاب با تفریعات آن در فرهنگ نیست.

مدخل الذبح با مدخلهاى الذبح لغیرالله: تحریمه; الذبیحه; الذبیحه المحرم كلها در معجم با تفاوتهایى در مدخلهاى الذبائح الذبح; الذبیحه التذكیه الصید الاصطیاد اهل الكتاب ـ ذبائحهم; الذبح; الذبح نیز التذبیح الذبیحه ذبح شرعى ماذكر اسم الله علیه; ذبح عظیم; الذبیحه; الذبیحه نیز ما احلّ به لغیر الله قابل مقایسه است و البته ارجاعات فرهنگ بسیار عالى است.

از مدخلهاى الذراع و الذره كه بگذریم مدخل الذریه در معجم تفریعات خوبى دارد مانند ذریة ابلیس الذریة الصالحة اما ارجاع به الابناء والولد ندارد.

مدخل الذكورة معجم كاملتر از مدخل الذكر (= زینه) فرهنگ است. در فرهنگ آیات 11 نساء و 136 انعام یاد نشده و به هم ریختگى دیده مى شود. ضمناً به جاى نحل/ 97 به اشتباه نساء/97 ضبط شده است.

مدخل الذكر معجم كاملتر و تفریعات بیشترى دارد كه بسیار گره گشا و عالى است مانند: الذكر: اطلاقه على الرسالات السماویة; الذكر: اطلاقه على الشرف والعزة; الذكر: اطلاقه على العذاب; الذكر: اطلاقه على القرآن; ذكر الله ذكرالله: آثاره: البعد عن المنكر; ذكرالله: آثاره: الصبر; ذكرالله: آثاره: الطمأنینه; ذكرالله: آثاره: الفلاح; ذكرالله: احواله; ذكرالله: الاكثار منه; ذكرالله: الامربه; ذكرالله بنعمه; ذكرالله: ثوابه; ذكرالله ذم تركه; ذكرالله القلبى ذكرالله: مصاحبته للعبادات; ذكرالله: مصاحبته للمعاملات; ذكرالله: وقته; الذكر بالسوء والذكرى. البته در فرهنگ گرچه آیات ذكر ذیل مدخل الذكر آمده است اما مدخلهاى فرعى الذكر نیز القرآن الدعاء التذكر اللوح المحفوظ الله ذكره الملقیات ذكراً ذكر اسم الله الصید ـ ذكر اسم الله; الذكر الحكیم القرآن (الاسماء والاوصاف) ـ الذكر الحكیم ذكر الرحمن الله ـ ذكره; ذكرالله الله ـ ذكره; الاعراض عن ذكر الله الذكر المحدث ذكر نعمت النعمة ـ ذكرها آمده كه برخى تفریعات در معجم مشهود نیست. مدخل الذل در معجم دو تفریع مهم ذل التواضع و ذل الكافرین دارد. در فرهنگ ارجاع به اذلال و اذله و ذلت یهود آمده اما به صاغرون ارجاع نداده است.

مدخل الذم معجم واقعاً عالى است آن هم با تفریعات الذم: افعاله: بئس; الذم: افعاله: ساء; الذم: انواعه: التشبیهى; الذم: انواعه: الوصفى. عجیب آنكه این مدخل در فرهنگ از یاد رفته است.

مدخل الذنب والذنوب فرهنگ با ارجاع به الاثم الخطیئه المعصیه السیئه الفاحشه والاعتراف بها خوب است اما مدخل الذنب معجم با تفریعات الذنب: الاصرار علیه; الذنب: التوبة منه; الذنب: العقاب علیه: الذنب علم الله به; الذنب: غفرانه بهتر است.

مدخل الذهاب معجم با تفریعات آن (الذهاب الى الله الذهاب بالابصار الذهاب بالحقوق الذهاب بالماء الذهاب بالنعم الذهاب بالنور الذهاب بالوحى ذهاب الحزن ذهاب الخوف ذهاب الرجز زهاب الرجس; ذهاب الزبد ذهاب السیئات ذهاب الطیبات ذهاب الغیظ الذهاب للبحث الذهاب للدعوة الذهاب للسباق الذهاب للقتال الذهاب للمراسله الذهاب والاستخلاف ذهاب النفس الذهاب والاستئذان الذهاب والتكبر الذهاب والغضب) در فرهنگ دیده نمى شود.

مدخل ذوالقرنین فرهنگ با تفریعات ده گانه بهتر از همان مدخل در معجم است. و نیز مدخل ذوالكفل در فرهنگ با سه تفریع. مدخل الذوق والذائقه والذائقون در فرهنگ به پاى مدخل الذوق معجم با تفریعات آن (الذوق الحسى الذوق المعنوى الذوق المعنوى للعذاب الذوق المعنوى للنعیم) نمى رسد.

سرانجام در هر دو كتاب مدخلهاى ذرء (خلق) و الذكى التذكیه مغفول مانده است.

1ـ3. حرف ضاد: از مدخلهاى مشتركى چون ضامر و الضأن كه بگذریم دسته بندى معجم دقیقتر است. براى نمونه الضأن به الحیوان: النَّعم: الغنم یا الضمى به الزمن: الضحى ارجاع داده شده است و الضَبح كه در فرهنگ نیامده است به الصوت ارجاع داده شده است. مدخل الضدّ در فرهنگ موضوعى دیده نمى شود.

مدخل الضرّ معجم كاملتر و تفریعات دقیقترى دارد مانند الضر بالآخرین: تحریمه; الضرّ: الصبر علیه; الضرّ: عدم لحوقه بالله; الضر: كشفه من الله وحده; الضر: من الله وحده. در فرهنگ مدخل ارجاعى الضر نیز الله ـ ضره و مدخل اصلى الضراء و



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 12:07 ب.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
بوستان نیایش

پست: 568  |  موضوع مرتبط: عمومی

بوستان نیایش

تهیه کننده: ناصر احمدی

{أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ} [الرعد : 28]

آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرام میگیرد

بزرگی یاد خدا:

خدای ما سبحانه وتعالی هفت سوره را در قرآن کریم با تسبیح شروع می کند،وبسیارند آیاتی که در قرآن با تسبیح خدا نازل شده تا شاید ما از به پاکی یاد کنندگان خداوند باشیم.

از جمله می فرماید:

{تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ كَانَ حَلِیماً غَفُوراً}[الإسراء : 44]

آسمانهای هفتگانه وزمین وکسانی که در آنها هستند همگی،تسبیح خدا میگویند و بلکه هیچ موجودی نیست مگر اینکه حمد وثنای وی میگویند،ولی تسبیح آنها را نمیفهمید بیگمان خداوند بس شکیبا وبخشنده است .

(وَلَـكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ )

ولی تسبیح آنها را نمیفهمید :

چراکه زبانشان را نمیدانید واز ساختار آسرار آمیز عالم هستی ونظام پیچیده جهان آفرینش چندان مطلع نیستید. پس هماهنگ با سراسر جهان هستی به یکتا پرستی بپردازید واز راستای جملگی کنار نروید ودور نشوید . در های توبه و برگشت به سوی خداوند جهان به روی همگان باز است.

ومی فرماید:

{فَاصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِهَا وَمِنْ آنَاء اللَّیْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرَافَ النَّهَارِ لَعَلَّكَ تَرْضَى}[طه : 130]

پس تو(ای پیغمبر صلی الله علیه وسلم) در برابر چیزهائی که میگویند صبر کن،وقبل از طلوع آفتاب وپیش از غروب آن،ودر آثناء شب ودر بخشهائی از روز،به پرستش وستایش پروردگارت مشغول شو،تا راضی وخوشنود شوی.

بزرگترین کلمات:

« قَالَ كَلِمَتَانِ خَفِیفَتَانِ عَلَى اللِّسَانِ ثَقِیلَتَانِ فِی الْمِیزَانِ حَبِیبَتَانِ إِلَى الرَّحْمَنِ سُبْحَانَ اللَّهِ الْعَظِیمِ سُبْحَانَ اللَّهِ وَبِحَمْدِهِ»

وپیامبر خدا حضرت محمد صلی الله علیه وسلم فرمود: دو کلمه است که سبک می باشد بر زبان وسنگین است در میزان ( اعمال)؛ محبوب است به نزد خداوند،رحمن سبحان الله وبحمده سبحا الله العظیم.

محبوب ترین سخنان:

«وَقَالَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَفْضَلُ الْكَلَامِ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ لَا یَضُرُّكَ بِأَیِّهِنَّ بَدَأْتَ »

وپیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: محبوب ترین سخنان نزد خداوند کریم چهار کلمه است: (أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ ) ترا آسیب نمی رساند به هر کدام که شروع کنی( فرقی نمی کند با هر کلمه) ونبی اکرم فرمود: هر کس بگوید:« سبحان الله وبحمده» در هر روز صد بار می ریزد گناهان او واگر چه مثل کف های در یا باشد.

«قَالَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ لَقَدْ قُلْتُ بَعْدَكِ أَرْبَعَ كَلِمَاتٍ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ لَوْ وُزِنَتْ بِمَا قُلْتِ مُنْذُ الْیَوْمِ لَوَزَنَتْهُنَّ سُبْحَانَ اللَّهِ وَبِحَمْدِهِ عَدَدَ خَلْقِهِ وَرِضَا نَفْسِهِ وَزِنَةَ عَرْشِهِ وَمِدَادَ كَلِمَاتِهِ »

وپیامبر صلی الله علیه وسلم به آم المؤمنین حضرت جویریه رضی الله عنها فرمود: من هنگامی که از نزدت رفتم چهار کلمه راسه بار گفته ام اگر وزن کنی به آن چه از دعا واستغفار در این روز گفتی سنگین تر است: (سُبْحَانَ اللَّهِ وَبِحَمْدِهِ عَدَدَ خَلْقِهِ وَرِضَا نَفْسِهِ وَزِنَةَ عَرْشِهِ وَمِدَادَ كَلِمَاتِهِ)تسبیح خدا می کنم به اندازه تعداد آفریده های او،تسبیح خدا می کنم به اندازه ای که راضی شود؛تسبیح خدا می کنم به اندازه وزن عرش او وبه اندازه مداد کلمات او .

 

بزرگی لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ:

پیامبر خدا حضرت محمد صلی الله علیه وسلم فرمود:« أیا تر دلالت کنم بر کلمه ای از زیرعرش واز گنج های بهشت بگو: لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ:پس می گوید خداوند : تسلیم شد بنده ام وگردن نهاد( برحکم من)

وپیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: نیست بر روی زمین که بگوید« لا حول ولا قوة إلا الله والله أکبر ولا حول ولا قوة إلا بالله» مگر پوشیده شود گناهان او ،واگر مثل کف دریا باشد.

فضیلت ذکر لا اله إلا الله:

شیخ نجم الدین کبری می گوید:

بدانکه حجب روندگان نتیجه نسیان است،ونسیان بدان سبب بود که در بدایت فطری چون وجود روح پدید آمد،عین وجود او دوگانگی ثابت کرد میان او و حضرت. تا اگر چه روح حق را در آن مقام به یگانگی دانست،اما به یگانگی نشناخت.زیرا که شناخت از شهود خیزد وشهود از وجود درست نیاید.

تعلق روح به قالب از برای آن بود،تا دو خلف چون نفس ودل حاصل کند،تا در مقام شهود چون روح بذل وجود کند او را خلیفتی باشد که قایم مقامی او کند.

وچندانکه روح بر عالم ملک وملکوت گذر می کرد تا به قالب پیوست،هر چیز که مطالعه می کرد از آن ذکری با وی می ماند و بدان مقدار از ذکر حق باز می ماند،تاآنگه که جمعی را چندان حجب از ذکر اشیاء مختلف پدید می آمد که بکلی حق  را فراموش کردند.

پس چون حجب نسیان پدید آمد لا جرم در مقام معالجه از بیمارستان قرآن این شربت می فرماید که { اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِیرا } [الأحزاب : 41] تاباشد که از حجب نسیان ومرض آن خلاص یابند.

اما اختصاص به ذکر« لا اله الا الله» آن است که این کلمه را به حضرت عزت راه توان بود،زیرا که در این کلمه نفسی واثبات است ومرض نسیان را به شربت ونفی واثبات دفع توان کرد. زیرا که نسیان مرکب است از نفی واثبات : نفی ذکر حق،واثبات ذکر اغیار. پس شربت سنکجبین وار از سر که نفی وشکر اثبات می باید،تا ماده صفرای نسیان را قلع کند،به « لا اله» نفی ما سوای حق می کند وبه « الا الله» اثبات حضرت عزت می کند.

تا چون بر این مداومت وملازمت نماید،به تدریج تعلقات روح از ما سوای حق به شربت « لا اله» زایل شود وآفت نسیان منقطع گردد وصحت ذاکری به واسطه جمال سلطان «الا الله» از پس تتق عزت روی نماید،ذکر بی شرکت این جا دست دهد . تا زخود بشنود،نه از من وتو

          لِّمَنِ الْمُلْكُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ

ومعلوم شود که بنای مسلمانی چرا بر کلمات دیگر نیست الا بر کلمه « لا اله الا الله».

از بهر آنکه چون خلاصی از  شرک معنوی جز به تصرف معنی این کلمه  حاصل نمی اید. پس شرک صورتی هم جز به صورت این کلمه منتفی نگردد؛چنانکه عزیزی می گوید:

آفرینش را همه پی کن به تیغ « لا اله»

تا جهان صافی شود سلطان « الا الله» را

منبع  :فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث

1ـ مرصاد العباد،نجم الدین رازی مشهور به « دایه».

2ـ کتاب صحیح الدعاء المستجاب از محمد بن ابی شعیب الرافعی .



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 12:07 ب.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
به تاثیر قرآن در ادب پارسی

پست: 567  |  موضوع مرتبط: عمومی

نگاهی به تاثیر قرآن در ادب پارسی

نویسنده:فتح محمد سامع

آنچه نزد مسلمین بعنوان علم بلاغت خوانده می شود(معانی ،بدیع و بیان) بیش از هر چیز مبتنی بر اسالیب قرآن بوده است .چنانچه در باره نعوت کلام و اوصاف بلاغت و فصاحت همواره عالی ترین شواهد از قرآن عرضه می شود و این نکته مویید آنست که تاثیر قرآن در تکوین و در تحول نقد ادبی مسلمین بسیار زیاد بوده است.  تاثیر آن در اذهان شعرا و اهل ادب اجتناب نا پذیر است. شعرا پارسی زبان از همان آغاز پیدایش شعر پارسی- دری تحت تاثیر آن بوده اند.شعرا، ادبا و دانشمندان نه فقط از معنی و قصص آن اخذ کرده اند بلکه استعارات و مجازات آن رانیز به کار برده اند.(33)

چون ادبیات پرتوی از انعکاس تاریخ علمی، اجتماعی و سیاسی روزگار خویش است، بنابران، تجربه ها و آزمایشهای شعرا به عباره دیگر، الهام های آنان تحت تاثیرمحیط اجتماعی زمان می باشد. از جمله عطار که مرد مومن و مخلص راستین بود آگاهی کامل به تفسیر قرآن ،حدیث و قصه های مذهبی داشت. مثنوی های وی که مورد تحقیق است، مشحون به مضامین است که از آیات قرآن و یا احادیث سرچشمه گرفته است و گاه به روایت شادر وان فروزانفر(34) مسایل فقهی و مضامین مستعاراز علم کلام در شعرش پیدا می شود. البته عطار خدا را می پرستید اما نه پرستش زاهدانه بلکه عاشقانه و از روی کمال معرفت، عشق الهی در اشعارش شور و غوغا می آفریند، از شوق چون دریا به جوش می آید و میگوید.

گر از هر جزوه من چشمی شود باز

نبیند جز ترا در پرده ی راز

به همین ترتیب اشعار مولانا جلال الدین بلخی- رومی به مضامین آیات قرآن کریم زینت یافته است.

نگه کن ذره ذره گشته پویان

بحمدش خطبه تسبیح گویان

زهی انعام ولطف کار ساری

که یک یک ذره را با اوست رازی

اشاره است  بر این آیه: نسبح له السموات..(هفت آسمان وی زمین ویهرچه در آنهاست همه به ستایش وی ذکر خدا مشغولند وی موجود نیست در عالم جز آنکه ذکرش تسبیح وی ستایش حضرت اوست و لیکن شما تسبیح آنهارا نمی دانید او بسیار بردبار و آمرزنده (گناهخلق) است.

توحید گوی او نه بنی آدم است وبس

هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد

(سعدی)

زنفخ هور فردا جاودانی

فرو میرد چراغ  آسمانی

از وقایع روز قیامت در قرآن آمده:  و نفخ فی الصور.

مرده را از زنده پیدا آورد

زنده از مرده به صحرا آورد

ناظر بر این آیه است: یخرج الحی من المیت ویخرج.

مثنوی در حقیقت یک کتاب حکمت، فلسفه و اخلاق، ذوق، حال، تربیت و علوم اجتماعی است(35 ) و لبریز از اسرار حقایق حیات می باشد که با زندگی پیش می رود، درست مثل امواج دریا که پشت سر همدیگر میرسند ولی در میان آنها فرق فراوان وجود دارد. مثنوی نمونه ای است از آنچه در قرآنکریم است، زیرا در قرآنکریم هم از بیان حق تعالی و حقایق معنوی است. آیه، آیه احکام ، آیه اشاره به صبر است. آیه دیگر به خوف ورجا. به هر حال آیه ها مرتب و مدون نیستند. کتاب مثنوی شریف نیز به همین کیفیت است. به همین جهت با همه وضوحی که مولانا در افاده مثنوی بکار برده است، بیشتر ابیات آن از نظر فهم دشوار است.(36)

مطابق شمارش که قاضی تلمذ حسین در مرآت المثنوی کرده و در هندوستان چاپ شده است، در مثنوی معنوی 745 حدیث نبوی تفسیر و توضیح شده است. 528 آیه از آیات قرآنی در مثنوی به طریق اشاره ویا به تصریح مذکور است که مولانا آنها را شرح و تفسیر کرده است.(37)

مولانا مانند سنایی که بطور ضمنی، حدیقه "الهی نامه"خود را قرآن پارسی(38) می نامد و همچون دانته (شاعر ایتالیایی) که کمدی الهی خودرا "کتاب مقدس"(39) می خواند، مولوی هم اثر خود را بدون خود ستایی در دیباچه دفتر سوم، کتاب مثنوی الهی(ربانی) تلقی می کند.

مولانا در دیباجه عربی دفتر اول، کتاب مثنوی را اصول، اصول، اصول دین در کشف اسرار، اصول و یقین می خواند و آنرا فقه اکبر، شرح ازهر وبرهان اظهر خداوند می شمرد. آنرا جنان جنان می خواند، در یکجا آنرا به رود نیل تشبه می کند که آبشخور برد باران و گروندگان به حق است، در جای دیگر آنرا هادی خلق می نامد و آنرا در عین حال شفا صدور و جلاء اذهان و کشاف قرآن وصف می کند.

اما نا گفته نباید گذاشت کسانیکه خواسته اند مثنوی را از راه عرفان محی الدین یا از طریق فلسفه یونان بیان کنند، اشتباه کرده اند، زیرا بیان مولانا از هر دو جهت بر کنار و بالاتر است. چنانکه فرموده اند" القرآن یفسرما بعضه بعضاً" یعنی قرآن قسمتی، قسمتی دیگر را تفسیر می کند. علت هم اینست که مسایل در مثنوی اگرچه مرتب نیست ولی مکرر به اجمال تفسیر شده است یعنی مولانا برحسب استعداد مستمع گاهی مطلبی را در یک بیت طرح فرموده است تا نکاتی را به خواننده و شنونده بدهد و او را برای تحقیق مساله آماده کند، بعد مسایل دیگر را برای تفنن و برای استیناس شنونده و خواننده در بین آورده است .اشعار سنایی، عطار و بخصوص احیای علوم دین امام غزالی، پایه های اصلی فکر مولاناست و پس از آن آثار سلطان العلما(پدر مولانا)، معارف برهان محقق و مقالات شمس تبریز(40)

قصه یوسف و زلیخا که به استناد خود قرآن احسن القصص نامیده شده، به نظم زیبا و دلپزیر بوسیله عبدالرحمن جامی نبشته شده که شاهکار ادبیات است. به همین منوال تاثیر قرآن را در آثار و نظم و نثر سایر شعرا و نویسندگان قدیم و معاصر دری چون عطار، سعدی، حافظ، بیدل، دهلوی، کاشفی، اقبال لاهوری، سنایی، خواجه عبدالله انصاری، خاقانی، ناصرخسرو، امام فخر رازی،غزالی، نظامی، قاری عبدالله، بیتاب، خلیلی ویصد ها تن دیگریبه کثرت می توان یافت که به نحوه خاص بازتاب وتجلی یافته است. "علاوتاً قرآن غیر از مقام خود به عنوان مصحف مذهبی و دینی از لحاظ زبانشناسی در انکشاف زبان عربی نقش محوری داشته و اساس انکشاف صرف و نحو و لغات آنرا تشکیل می دهد".(41)

از فیض و تاثیر کلام الله وکتاب مبین، آثر گرانبهای در ادب پارسی و عرفان و تصوف بوجود آمده که تا جهان باقیست، مورد تحسین اهل ذوق و دانش قرار داشته و به حیث شهکار پر فروغ ادب  باقی خواهد ماند.

تاثیر قرآن در شعر مولانا، بطور قطع وحد اشد موجود است. مولوی حکیمی است عارف و شاعری است عالم که در علوم ظاهری و باطنی یگانه روزگار خود بوده است و تمام آثارش آموزنده و رهگشاست. در مورد شان والای او در عرفان و ادب همین نشانه بس است که عبدالرحمن جامی مثنوی اش را از حیث عمق معانی به قرآن و شیوه تبلیغی او را به روش انبیا مانند کرده اند و در بزرگداشت او چنین سروده است.(42)

آن فریدون جهان معنوی

بس بود برهان ذاتش مثنوی

من چه گویم وصف آن عالی جناب

نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

علم و معارف قرآنی برای اهل دل همچون مرکب است که ایشان برآن سوارند وبه نیروی آن طی طریق می کنند، و اهل ظاهر و دنیا طلبان را همچنون بار گران است که آنان را سنگین دل و مغرور وخودبین می سازد.

ومقصود حافظ که گفت:

عشقت رسید به فریاد ور خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی با چارده روایت

 

این است که حتی اگر قرآن را از حفظ با چارده روایت فرا خوانی و از عشق حق خالی باش ، رستگار نخواهی بود، مگر آنکه عشق تو را دریابد و به فریاد تو رسد زیرا:

گر نور عشق حق به دل وجانت اوفتد،

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

(حافظ)

گرچه مطالعه این موضوع که تاکدام حدود شعرا و ادبای پارسی- دری تحت تاثیر آیات قرآنی و احادیث نبوی قرار گرفته اند ایجاب مطالعه و پژوهش جداگانه و بیشتر را می کند، تاهر کدام از شعرا و ادبا را در ادوار مختلف ادبی و تاریخی و حتی اشعار آنها را طور علیحده مورد بررسی قرار دهیم که از حوصله این مقاله خارج است. با آنهم لازم است در اینجا چند نمونه از آیات قرآنی و بازتاب آن در اشعار شعرای پارسی-دری تذکر داده شود.

زدودی گنبد خضرا کند او 

یهی نرگس بینا کند او (43)

ناظر بر این آیه است: ثم استوا الی السما ء وهی دخان (44)

و آنگاه به خلقت آسمانها توجه کامل فرمود که آسمانها دود بود. 

قل لوکان البحر،بخشی از آیه 159 سوره کهف بدین مضمون

(ای رسول ما ظاهر بینان کوته نظر را) بگوی که اگردریا مرکب شود تا کلمات پرورگار ترا برنگارند بی گمان آب دریا به پایان آید و کلمات پروردگار همچنان باقی ماند، هرچند دریای دیگری را نیز به مدد آورند. 

نظیر این مضمون در سوره لقمان آیه 27 نیز با کمی تفاوت آمده است و مولانا آیه اخیرالزکر را در بیان راه بی نهایت عشق و ظرفیت نامتناهی دل عارف در مثنوی آورده است

هفت دریا گر شود کلی مدید،

نیست مر پایان شدن را هیچ امید

باغ و بیشه گرشود یکسر قلم

زین سخن هرگز نگردد هیچ کم

آن همه حبر و قلم فانی شود،

وین حدیث بی عدد باقی بود (45)

کلمه "الست" مخفف کلمه اَلَستُ به معنی آیا من نیستم؟"، از آیه 171 سوره اعراف اخذ شده است، مضمون آیه چنین است: (ای رسول ما، به یاد آر) هنگامی را که خدای تو از پشت فرزندان آدم ذریات آنها را برگرفت و آنان را بر خود گواه ساخت که: من پروردگار شما هستم؟ همه گفتند: بلی ، ما به خدایی تو گواهی دهیم.

در ادب فارسی ترکیباتی چون "روز الست"، "بامداد الست"، "شراب الست"، "مست الست"، مهد الست" و نظایر آنها همه اشاره به این پیمان بندگی و پروردگاری بین انسان و خدا است.

ما مست الستیم به یک جرعه، چو منصور

اندیشه و پروای سرِ دار نداریم

(شمس)

نماز شام قیامت به هوش باز آید،

کسی که خورده بود زبامداد الست  

(سعدی)

خرم آن دل که، همچو حافظ

جامی زمی الست گیرد

(حافط)

آنجا که الست آمد، ارواح بلی گفتند،

این مذهب و ملتها می دان که نبود آنجا

(شمس)

و چون این یاد آوری همه را در "بزم الست"، همکیش  ودارای پروردگار واحد می کند، عارفان آنرا" باده وحدت" گفته اند (46) 

دو آیه است در صفت روز قیامت، بدین مضمون:

«اذاالسما  »روزیکه آسمان شگافته شود( انشقاق، 1 سوره عمه)

«اذازلزلت الارض   » روزیکه زمین، به سخت ترین لرزه خود به لرزه درآید (زلزال،1سوره عمه)

روزی بیاید که عالم صورت سخت بلرزد و این دیوار ها که آفتاب وحدت را متکثر کرده اند فرو ریزند و همه یک نور شوند و به اصل خود باز گردند و این افتراق در عالم ماده عین اجتماع در عالم معناست.

باز شیری با شکر آمیختند

عاشقان با یکدیگر آمیختند

رنگ معشوقان و رنگ عاشقان

جمله همچو سیم و زر آمیختند

روز و شب را از میان برداشتند

آفتابی با قمر آمیختند

چون بهار سرمدّی حق رسید

شاخ خشک وشاخ تر آمیختند

(دیوان شمس)

این مضمون که حقیقت یکی است و تعینات عالم کثرت چون شیشسه های رنگارنگ نور سپید ابدیت را تکثر می کنند. در یکی از اشعار شیلی، شاعر روانتیک انگلیس در قرن نزدهم، به زیبایی تمام آمده است که به علت مشابهت تام سخن او با اشعار عارفان پارسی گو، ترجمه این قطعه منظوم ذکر می شود.

آن گوهر یگانه باقی است جاویدانه

وین جلوه های کثرت برخیزد از میانه

انوار آسمانها رخشان کند زمین را

تا سایه های ظلمت بگریزد از زمانه

نور سپید مستی بر گنبد جهان تافت

صد رنگ شد پدیدار زان گوهر یگانه(47)

«سیما هم فی وجوههم»(آیه 29 سوره فتح) در اوصلف یاران رسول که:

بر رخسار ایشان آثار سجود (و شکوه بندگی) هویداست.

متن و محتو و تفسیر های گوناگون از این آیه در آثار مولانا و دیگر عارفان آمده است:

حق چو "سیما" را معرف خوانده است

چشم عارف سوی سیما مانده است

(مثنوی)

هست سیمایی ایشان از سجود

کی بود سجده سیما را وجود

(عطار)

زچشمم لعل رمانی چو می بارند، می خندند

زرویم راز پنهانی چو می بینند، می خوانند

(حافظ)

اشک چشم من به سرخی بر بیاض روی زرد

قصه دل می نویسد، حاجت گفتار نیست

(سعدی)

فهرست منابع وماخذ:

 ـ قرآنکریم - سوره علق: آیه 1-5

ـ  تفسیر نمونه، ج 27، صص  152- 160

ـ همان،  ص 391

ـ همان، ج 1 ، سوره بقره، ص  مقدمه

ـ همان

ـ لوندی پال، اسلام، قرآن ص 24-25  

ـ همان   

ـ همان  

ـ شریعتی علی 1342  ، تاریخ شناخت ادیان ج 15 چاپخانه رشته خانی، ص 221  

ـ قرآن مجید، سوره بقره  آیه 23 

ـ پورت، جان دیون، عذر تقصیر به پیشگاه محمد( ص)  وقرآن ، ص 111 

ـ قرآنکریم ، سوره حشر ، آیه 16 

ـ ویلیمز ، الدن جان 0 1994 ، جهان اسلام ، چاپ امریکا، ص 3 

ـ لایل ، کارل سازمانهای امپراطوری تمدن اسلام  ، ص مقدمه  

ـ مجمع البیان، ج 10 ، سوره مدثر 

ـ قمشه ای ، داکتر حسین محی الدین الهی، ( ص مقدمه)

ـ اسپاسیتو، جان لام،1998 ، اسلام- صراط المستقیم (چاپ سوم) ،دانشگاه آکسفورد ص 19 

 ـ شماره 13 همین فهرست 

ـ شریعتی علی 1362 ، تاریخ شناخت ادیان ج 14چاپخانه رشته خانی، ص 221  

ـ شماره 15 همین فهرست

ـ کازرونی، داکتر سید احمد حسینی، 1378 عشق در مثنوی معنوی همراه با پژوهش در شعر فارسی، انتشارات زوار، تهران ص 120

ـ قرآنکریم سوره شمس، آیه 8

ـ روانشناسی در خدمت سیاست صص 31- 32 

ـ قرآنکریم،  سوره قیامه، آیه 1 و 2 

ـ قرآن مجید سوره مایده، آیه 71 

ـ شماره 21 همین فهرست

ـ زرین کوب، داکتر عالحسین ،1363 ، شعر بی فروغ و شعر بی نقاب، چاپ خانه زیبا ص70-71

ـ شرح واحوال ونقد وتحلیل شیخ عطار، ص 49   

ـ کازرونی،داکتر سید احمد حسینی، 1378 عشق درمثنوی معنوی همراه با پژوهش در شعر فارسی، انتشارات زوار، تهران ص 120 

ـ  همان ص 117 

ـ  همان ص 118 

ـ مجموعه مقالات فروزانفر ص 388  

ـ همان 

ـ ماخذ شماره 25 همین فهرست، ص 118 

ـ ماخذ شماره 25 همین فهرست، ص 118  

ـ ماخذ شماره 25 همین فهرست، ص 118

ـ اسرار نامه ص 192 

ـ قرآنکریم سوره فصیلت آیه 44 

www.Farad.org



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 11:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
حسن ظن به دیگران

پست: 566  |  موضوع مرتبط: عمومی

حسن ظن به دیگران

دکتر یوسف قرضاوی

یکی از مبادی مهم اخلاقی در برخورد کارگذران ودعوت گران اسلامی با یکد یگر عبارت از حسن ظن به دیگران  وبرداشتن عینک بد بینی از روی چشمهای خود نسبت به اعمال آنان می باشد ونباید اخلاق مسلمان چنین باشد که در وقت موازنه کردن اعمال دیگران وموضعگیریهای شان همیشه آنان را متهم وکار خود را توجیه کند زیرا خداوند ما را از برائت جستن وتبرئه نفس خود نهی کرده است. {هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِّنَ الْأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَى}[النجم : 32]: خداوند از همان زمان که شما را از زمین آفریده است،واز آن روز که شما به صورت جنینهای ناچیزی در درون شکمهای مادرانتان بوده اید،از شما به خوبی آگاه بوده است وهست. پس از پاک بودن خود سخن مگوئید،زیرا که او پرهیزگاران را بهتر می شناسد.

در سر زنش یهودیها که نفس خود را تبرئه می کردند ومی گفتند ما فرزندان خدا ودوستان او هستیم چنین می فرماید:{ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یُزَكُّونَ أَنفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ یُزَكِّی مَن یَشَاءُ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً}[النساء : 49]: آیا به کسانی که خویشتن را پاک می شمارند ننگریسته ای بلکه خدا هر که را بخواهد پاک می دارد.

چنانکه پیشینیان گفته اند: مؤمن در محاسبه نفس خود باید از سلطان ستمگر وشریک آزمند بر خود سختگیر تر باشد. مؤمن همیشه نفس خود را متهم می کند وتسلیم آن نمی شود وخطاهای آن را تبرئه وتوجیه نمی کند وهمیشه در مقابل عظمت خدا اعمال خود را اندک شمرده ودر ادای  حقوق خداوند خود را مقصر می داند. مؤمن همیشه مشغول اعمال خیر واطاعت خدا وپیامبر اوست ومی گوید : می ترسم که خدا این اعمالم را قبول نکند زیرا خداوند آنرا از اهل تقوی قبول می کند وچه می دانم که من از آنها هستم؟!

اما همیشه کاربندگان خدا وبرادران دینی ودعوتگران هم مسیر خود را توجیه منطقی می کند وتکرار کننده شعار سلف صالح است که می گفتند: برای برادر دینیمان از یک تا هفتاد عذر ذکر می کنیم وسپس می گوییم: شاید عذر دیگری هم داشته باشد وما از آن بی خبر باشیم! حسن ظن نسبت به خدا وبندگان خدا از بزرگترین شعبه های ایمان ودر مقابل سوء ظن نسبت به خدا وبندگان خدا از شعبه های ضعیف ایمان است.

سوء ظن یکی از خصلتهای بدی است که قرآن وسنت مسلمانان را از آن بر حذر داشته اند ودر اسلام اصل واساس بر این است که مسلمان را بر  صالح بودن حمل کنید وجز خیر گمان دیگری بر آن نداشته باشد وبنابر غالب بودن جانب خیر بر جانب شر،اعمال او را همیشه بر وجه نیکو حمل کنید، خداوند می فرماید: {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ و} [الحجرات : 12]: ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری از گمانها بپرهیزید. زیرا برخی از گمانها گناه است. پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم هم می فرماید :« إِیَّاكُمْ وَالظَّنَّ فَإِنَّ الظَّنَّ أَكْذَبُ الْحَدِیثِ» یعنی خود را از گمان بر حذر دارید زیرا گمان در وغترین وبدترین سخن است ( ومنظور از آن سوء ظنی است که در آن دلیل قطعی نباشد).

 [ صحیح البخاری،رقم الحدیث،5143] چاب دوم ، 1999م،  دار السلام ریاض،سعودی.

اساس بر این است که هر مسلمانی هرگاه نسبت به برادر دینی خود هر نوع شر وبدی را شنید در نفس وقلب خود هیچ تصور بدی به وی نسبت ندهد وجز خیر گمانی به او نبرد. چنان که خداوند در دنباله بحث افک می فرماید:{ َلوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْراً وَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُّبِینٌ}[النور : 12]: چرا هنگامی که این تهمت را شنیدید مردان وزنان مؤمن نسبت به خود گمان نیک بودن وپاکی وپاک دامنی را نیند یشیدند ونگفتند این تهمت بزرگ وآشکار است؟

در حدیث ضعیفی به روایت طبرانی نقل شده که هیچ کسی از سوء ظن مصون نیست که توسط روایت بخاری تقویت می شود. در کتاب بخاری روایت شده: دو تن از یاران پیامبر در حال اعتکاف بودند وپیامر را دیدند که با زنی در حال صحبت کردن است وبه سرعت به پیامبر خیره شدند. وفوراً پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم فرمود:«عَلَى رِسْلِكُمَا إِنَّهَا صَفِیَّةُ بنتُ حُیَیٍّ فَقَالا: سُبْحَانَ اللَّهِ یَا رَسُولَ اللَّهِ، فَقَالَ:إِنَّ الشَّیْطَانَ یَجْرِی مِنِ ابْنِ آدَمَ مَجْرَى الدَّمِ، وَإِنِّی خَشِیتُ أَنْ یُقْذَفَ فِی قُلُوبِكُمَا شَیْئًا أَوْ قَالَ:شَرًّا»عجله نکنید این صفیه بنت حُیَیٍّ(همسرش) است! گفتند: ای پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم آیا ما جز خیر گمان دیگری به تو ببریم؟ پیامبر فرمود: شیطان ( مانند خون) در مجاری خون بنی آدم جاری می شود ترسیدم شری را در دل شما بیفکند.

 [المعجم الآوسط للطبرانی، رقمالحدیث : 19679، وصحیح البخاری،رقم الحدیث:2038].

بهر حال اگر چه سوء ظن چیزی است که کمتر کسی از آن در امان می ماند اما بر هر مسلمان دعوتگری لازم است در سوء ظن بردن به مسلمان تسلیم وسوسه های شیاطین نشود. بلکه مسلمان باید همیشه به جای کنجکاوی وجستجوی در لغزش وعیوب برادران دینی خود عیوب  آنها را مخفی گرداند ودر اشتباها تشان برای آنها ملتمس به عذر شود.

همانا مبغوضترین مردم نزد پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم ودور ترین آنها از محضر پیامبر در روز  قیامت کسانی هستند که به حریم لغزشها تجاوز کنند وباعث آبروریزی دیگران شوند.

هر گاه از مسلمانی کاری صادر شد که در صد احتمال خیر وبیست در صد احتمال شر داشته باشد شایسته است این کار به وجه خیر ممکن واحتمالی حمل شود واگر حتی احتمال یک وجه خیر هم در آن کار نبود تأمل بکند وعجولانه دیگران را متهم نکند چه بسا در آینده نیکی وبدی آن کار وقصد انجام دهنده معلوم شود.

چه نیکو است شعر شاعر در این باره:

تأن ولا تعجل بلومک صاحباً         لعل له عذراً وأنت تلوم؟

آرام باش وبا عجله رفقیت را مورد سرزنش قرار مده شاید عذری داشته باشد وتو به ناحق او را سرزنش کنی!

[أبو عبید البكری، فصل المقال فی شرح كتاب الأمثال، چاب اول ، مؤسسة الرسالة، 1971م، بیروت- لبنان].

از جمله چیزهایی که پرهیز از آنها لازم وضروری است متهم کردن نیت دیگران وقضاوت در باره سریات وجریانات درونی آنها می باشد زیرا داخل شدن در این مسائل فقط کار خداست که هیچ چیز مخفی بر وی پوشیده نمی ماند وهیچ چیز چه سری باشد یا آشکار از وی پنهان نیست.

این گونه ادب وفرهنگ شایان آن است که هر مسلمانی خود را به آن مزین کند،پس مسلمانی که به خاطر اسلام وبرای حفظ دین در حال مجاهدت است ومردم را به اسلام دعوت می کند ودر راه دفاع از آن جان خود را فدا می کند،چگونه می تواند از این ادب بی بهره باشد؟

به همین خاطر انسان وقتی بعضی از عاملین اسلام وحاملین دعوت اسلامی را می بیند که بعضی دیگر از برادران خود را به صورتهای مختلف مثل خائن  یا مزدوربودن متهم می کنند کاملا تعجب می کند واز آن رنج می برد. عده ای را مزدور غرب وعده دیگر را دست نشانده شرق می دانند وبا پیروی از مادّ یگران وملحدین ودشمنان اسلام برادران خود را فقط به علت اینکه در یک رأی یت یک موضعگیری با آنها اختلاف دارند یا به علت اینکه آنان برای کار دینی از  وسیله ای استفاده می کنند که اینان آنرا قبول ندارند،مورد تهمت قرار می دهند. در واقع این گونه دیدگاه و  اخلاق برای کسی که از کتاب خدا وسنت پیامبر تفقه وآگاهی داشته باشد اصلاً جایز نیست.

دایره سیاست شرعی دایره ای گسترده وو سیع،ونظریات در آن متفاوت است یکی در آن سختگیر وتنگ نظر،ویکی دیگر آسانگیر ودارای وسعت نظر است بویژه که افکار مردم در برآورد مفاسد ومصالح در وراء یک چیز مشخص،به شدت مختلف است.

شایسته است حسن ظن را پیشکش گردانیم ودنبال گمانهای بد نیفتیم زیرا گمان بد چیزی از حق را برآورده نمی کند.

یکی معتقد است در این مرحله باید در مقابل فرمانده سکوت کرد ودیگری بر این عقیده است که باید در مقابلش ایستاد. یکی معتقد است مقابله باید به شیوه افهام وتفهیم باشد ودیگری می گوید باید به روش قوت وارد عمل شد.

 تمام این نظریات در دایره ومیدان اجتهاد هستند ودر این مورد تجاوز به حریم دین وایمان یا تقوی شخصی به هیچ شیوه جایز نیست وارتکاب آن خطر ناک است واین خطر وقتی شدید می گردد که پیروان هوا وهوس وپیروان ظن وگمان با یکدیگر جمع شوند چنان که خداوند مشرکین را چنین سرزنش می کند که دنبال هوا وهوس وگمان افتاده اند:{إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنفُسُ وَلَقَدْ جَاءهُم مِّن رَّبِّهِمُ الْهُدَى}[النجم: 23]

( آنان) جز گمان وآنچه که نفس هایشان میخواهد پیروی نمی کنند در حالیکه محققاً از جانب پروردگار شان هدایت ورهنمود برایشان آمده است.

{ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَیْرِ هُدًى مِّنَ اللَّهِ .. }[القصص : 50]: چه کسی گمراه تر و سر گشته تر از آن کسی است که بدون راهنمائی خداوند از هوی وهوس خود پیروی می کند ؟!

به همین خاطر خداوند انبیا را با وجود مقامی که نزد خدا دارند از اتباع هوا هشدار می دهد چنان که نسبت به حضرت داوود علیه السلام می فرماید:{یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْكُم بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّكَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ}[ص : 26]: ای داوود ! ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم پس در میان مردم به حق داوری کن واز هواهای نفس پیروی مکن زیرا تو را از راه خدا منحرف می سازد.

در یکی از آیات مکی نسبت به خاتم الانبیاء می فرماید:{ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِیعَةٍ مِّنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ }[الجاثیة : 18]: سپس ما تو را به آیین وراه روشنی از دین قرار دادیم. پس از این آیین پیروی کن وبدین راه روشن برو واز هوا وهوسهای کسانی پیروی مکن که آگاهی ندارند.وجود اخلاص به خاطر رضای خدا موجب جمع شدن افکار واتحاد مسلمانان می شود اما پیروی از هوا وهوس موجب تفرق واز هم پاشیدگی می شود. زیرا حق یکی است اما عدد هوی های نفسانی به اندازه تمام انسانها است. بیشترین وسیله وخطر ناکترین سبب که باعث از هم پاشدگی مردم وتبدیل آنها به گروهها وطوائف شده چه در قدیم وچه در حال حاضر همان پیروی از هوا وهوس خود یا اهوای دیگران بوده است.

بنابراین حقیقت،گروههایی را که از صراط مستقیم منحرف شده اند اهل " اهواء" نامیده اند. زیرا در بسیاری از مواقع یک اختلاف جزئی وغیر ریشه ای وغیر حقیقی را آنقدر بزرگ کرده ودر آن دمیده اند که موجب فتنه ها وبلاهای سنگینی شده است. از خداوند می خواهم تا ما را از پیروی هوا وهوس وتفرقه محفوظ گرداند.

دکتر یوسف قرضاوی

برگردان: عمر قادری

پی نوشت ها:

بیداری اسلامی وفرهنگ اختلاف،مولف یوسف قرضاوی؛برگردان: عمر قادری،ص: 214.  



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
تنوع وتکثر از دیدگاه اسلام

پست: 565  |  موضوع مرتبط: عمومی

تنوع وتکثر از دیدگاه اسلام

نوشته: عرفان زمردی

تنوع وتکثر در اسلام بر پایه واساس محکمی استوار است. همین پایه واصول بهترین ضامن برای پذیرش وحرمت نهادن این تنوع وهمچنین فراهم آوردن مقدماتش می باشد چرا که فراتر از آن است که صرفاً حقوقی برای انسان واجتماع باشد بلکه حکم یک واجب شرعی پیدا می کند که برای تحقق آن بایستی مقدماتش فراهم گردد.

اسلام پذیرفته است که طبیعت آدمی واجتماع بشری تنوع وتعدد برداراست وآن را تا سطح بخشی از امتحان الهی که شامل تکلیف ومسؤلیت می باشد،ارتقاء می بخشد این است که قران کریم می فرماید:{وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ یَزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ} [هود : 118]

« اگر پروردگارت می خواست  مردمان را ملت واحدی می کرد ولی آنان همیشه متفاوت خواهند ماند».

{لاَ إِكْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ}[البقرة : 256]

« اجباری واکراهی در ( قبول) دین نیست چرا که هدایت وکمال از گمراهی وضلال مشخص شده است».

همچنین نتیجه ی اختلافی وجزا وپاداش را به قیامت موکول کرده است چرا که زندگی این دنیا جولانگاهی است که بدون  اختلاف وتعدد ممکن نیست.

{إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالصَّابِئِینَ وَالنَّصَارَى وَالْمَجُوسَ وَالَّذِینَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللَّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ}[الحج : 17]

« قطعاً خداوند روز قیامت داوری خواهد کرد در میان مؤمنان و یهودیان وستاره پرستان ومسیحان وزرتشتیان ومشرکان ( وحق وناحق را بدانان می شناساند».....

در اسلام یکتایی تنها مخصوص خداست جز ذات متعال خدا همه چیز تکثر ،تنوع واختلاف بردار است وهمه ی مخلوقات متفاوت ومتنوع اند.

{سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنفُسِهِمْ وَمِمَّا لَا یَعْلَمُونَ} [یس : 36]

« تسبیح وتقدیس خداوندی را سزاست که همه ی نر وماده ها را آفریده است،اعم از آنچه از زمین می روید،واز خود آنان،واز چیزهایی که ایشان نمی دانند».

ملل وقبایل متعدد ومختلفند:

{یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ}[الحجرات : 13]

«ای مردمان ما شما را از مرد وزنی آفریده ایم وشما را تیره تیره وقبیله قبیله نموده ایم تا همدیگر را بشناسید بی گمان گرامی ترین شما نزد خدا متقی ترین شماست خداوند مسلماً آگاه وباخبر است»

پیامبران ورسولان الهی برای ملل وقبایل زیاد ومتعددند.

{وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِیهَا نَذِیرٌ}[فاطر : 24]

« هیچ ملتی نبوده است که بیم دهنده ای به میانشان فرستاده نشده باشد».

{رُّسُلاً مُّبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ}[النساء : 165] « پیامبرانی مژده دهنده وبیم دهنده».

هر کدام از آن پیامبرا صاحب برنامه وشریعت متفاوت بادیگری برای ملت خود بوده است.

{ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً}[المائدة : 48] « برای هر ملتی از شما راهی (برای رسیدن به حقائق) وبرنامه ای ( جهت بیان احکام) قرارداده ایم».بنابر این اختلاف وتعدد نه تنها برای بقای حیات اجتماعی ضروری است بلکه رحمت هم هست چرا که طبیعت دین،انسان وزمان آن را می طلبد وبه همین دلیل است که زندگی همواره در جریان است ،از طرف دیگر میدان اجتهاد عرصه ی گسترده وسیعی است که هیچ کس حق ندارد ادعا کند حقیقت مطلق نزد اوست چرا که علم مطلق تنها نزد خداست ومختص اوست واز طریق وحی پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم را از آن بهره مند کرده است وبعد از او هیچ کس چنین بهره ونصیبی ندارد که این را به (السلطه الدینیة) می توان تعبیر کرد. پیامبر صلی الله علیه وسلم در زندگی پیامبری خود دوگونه حاکمیت داشته است؛

1ـ حاکمیت دینی به لحاظ اینکه پیامبر بوده ووحی دریافت می کرده است {وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى} [النجم :3- 4]« از روی هوا وهوس سخن نمی گوید. آن ( چیزی که با خود آورده وبا شما در میان نهاده است) جز وحی وپیامی نیست که از سوی خدا بدو وحی وپیام می گردد»

2ـ حاکمیت مردمی: به لحاظ اینکه فرمانروا وحاکم بوده است،بعد از رحلت وی اجماع براین است که حاکمیت دینی اش( دریافت وابلاغ وحی) از جانب خداوند تمام شده وبعد از او به کس دیگری سپرده نشده است ولی حاکمیت مردمی اش همچون فرمانروایی دنیایی وحاکم مدنی به خلفای بعد از خودش سپرده شده است. این اختیار هم به مردم داده شده است که با اراده ورضایت خود حاکم وفرمانده را انتخاب کنند.

پیامبر صلی الله علیه وسلم در حیات خود به این مسئله توجه نموده وبه یارانش هم تعلیم داده است. نمونه ی آشکاری که این حقیقت را تأیید می کند در واقعه ی جنگ بدر اتفاق افتاد موقعی که پیامبر صلی الله علیه وسلم لشکرش را نزدیک چاههای بدر متوقف کرد یکی از اصحاب به نام( خباب بن منذر) گفت:«یارَسُولَ اللّهِ أَرَأَیْت هَذَا الْمَنْزِلَ أَمَنْزِلًا أَنْزَلَكَهُ اللّهُ لَیْسَ لَنَا أَنْ نَتَقَدّمَهُ وَلَا نَتَأَخّرَ عَنْهُ أَمْ هُوَ الرّأْیُ وَالْحَرْبُ وَالْمَكِیدَةُ؟» ای رسول خدا آیا توقف ما در این جایگاه دستور الهی است که اگر چنین است اطاعت می کنیم یا خیر فقط تا کتیکی نظامی  است؟ پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود:«بل هو الرأی والحرب والمكیدة».

"جوامع السیرة وخمس رسائل أخرى لابن حزم"، چاپ دار المعارف - مصر،نوبت چاپ1،

 1900م.

گفت تاکتیکی نظامی است. پس خباب گفت که چنین است این جای نیکویی نیست امر بفرما بر مردم تا در نزدیکترین مکان به دشمن اطراق کنیم وچاهها را پر کنیم وحوضچه ای پر از آب ایجاد کنیم بعد از آنکه جنگ در گرفت ما آب داریم ودشمن بی آب می ماند پیامبر فوراً رأیش را پسندید وبه جایی که آن صحابی تعیین نموده بود نقل مکان داد.

(تاریخ هم گواهی بر صحت رأی آن صحابی می دهد چرا که پیامبر ومسلمانان در جنگ بدر پیروز شدند) استاد محم سعید رمضان بوطی در باره ی این روایت تحت عنوان( اقسام تصرفاته)می گوید این حدیث دلیلی است بر اینکه همه ی اعمال وافعال پیامبر صلی الله علیه وسلم از نوع تشریع ( وضع قانون) نیست در این باره حضرت عمر رضی الله عنه خطای کتابش را اصلاح می کند موقعی که نوشت:«هذا ما أرى الله أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب. حضرت عمر رضی الله عنه فرمود: لا تقلْ هذا ولكن قلْ هذا ما رأى أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب».

که چنین است پس هیچ کسی حق ندارد که رأی خود را در باره ی آیات واحادیثی که قطعی الدلاله نیستند به رآی خدا تعبیر کند چراکه تنها رای ونظر واجتهاد کردن است وبس.

بدون تردید اجتهاد هم رای ودیدگاه متفاوت ومختلف را برمی تابد بر این اساس چند مذهب فقهی که بدانان عمل می شود در اسلام وجود دارد ( حنفی- مالکی- شافعی- حنبلی- جعفری) از این منظر می توان این حقیقت متفاوتی را برمی تابد همچون امروز که در بستر جنبش وبیداری اسلامی معاصر چندین جماعت وجنبش وحزب متفاوت وجود دارد که همه ی آنها در اصول کلی فکری مشترک هستند اما در کیفیت عمل وطرق رسیدن به آن مختلفند ودر جزئیات وفروع رای ونظر متفاوت دارند. تجددگرایی واحیاگری اسلامی که امروز سراسر گیتی را فرا گرفته است نوید بخش باز گشت اسلام بر مسند قدرت برای همگان است. بسیار واضح است که این مهم،نتیجه ی تلاش بی وقفهی جماعات وگروه های اسلامی است که در پرورش دادن وپروراندن هزاران جوان پرشور،بانشاط،نیک زروش وخدمتگذار ملت،تأثیر چشمگیر وقابل ملاحظه ای دارند همه ی اینها صرفاً بخاطر کسب رضای خدای متعال است به همین  خاطر است که حفط وتقویت جماعات وگروه های اسلامی وظیفه ای اسلامی ونیکوست همچون حفظ خود اسلام البته در همان حال چند نکته ی مهم وجود دارد که ضروری است در این شرایط لحاظ شوند.

1ـ پرورش دادن اعضاء وطرفداران بر اساس اسلام ضروری است وباید که پایبند بودن آنان به دین پیش وپیش از ملتزم بودنشان به احزاب وگروه ها مد نطر باشد.

2ـ هیچ کدام از جماعات واحزاب نباید خود را به عنوان گروهای خاص) محسوب کند  بلکه او نیز بخشی از تلاش عمومی است که همگان در جهت ایجاد چهار چوبی فکری برای مسلمانان در پی آنند به همین خاطر ضروری است که فضائی آکنده از صمیمیت وبرادری وبا همکاری وهماهنگی میان گروه ها فراهم شود،وبه اجتهادات وآراء متفاوت یکدیگر حرمت نهند.

3ـ احیاء مجدد مفهوم امت،حفظ وایجاد مفهوم حقیقی وهمه جانبه اعضاء وهواداران براساس اطلاعات ضروری در این خصوص،حد اقل کاری است که باید در جهت ایجاد زمینه ای درونی برای مسلط شدن بر این واقعیت تلخ امروز فراهم شود.

4ـ تجدید نظر در فقه جماعات . در باره ی برخی از واژه ها چون ( بیعة،سمع،وطاعت) چرا که احادیث ومتونی که در این باره وجود دارد منظور آنها از جماعت مسلمانان به مفهوم عمومی وفرا گیر آن است به همین خاطر هیچ گروه وجناحی حق ندارد مفهوم چنین احادیثی را به روش فقهی والزام کردن به کار وعمل تنها برای خود تعبیر وتفسیر کند واحکامی را بر آن مترتب کند،از این منظر پیوستن به هیچ کدام از گروه ها اسلامی شرط ایمان واسلام نیست که عکس آن هم صادق است؛عدم پیوستن به این گروه ها و... به منزله ی خروج از دایره ی اسلام وایمان تلقی نخواهد شد. البته بدیهی است که در این موقعیت که واقعیت فکری اسلامی رنگ باخته است وتشویش اذهان وسرگردانی وآشفتگی فکری در انواع مختلفش ظهور وبروز کرده است بدون تردید فرد مسلمان به تنهائی توان حفظ عقیده واخلاق خود را ندارد چه رسد به اینکه توان کمک به اسلام را داشته باشد. بنا براین فرد مؤمنی که می خواهد مؤثر واقع شود ورضایت حضرت حق وسر فرازی روز قیامت را بدست آورد با یستی واقعیت بیداری اسلامی را بسنجد وبداند که کدامیک از گروه های اسلامی بهتر وبیشتر پایبند قرآن وسنت است بلافاصله بدان بپیوندد وتلاش وتوان خود را در برافراشتن پرچم اسلام وخدمت کردن به مسلمانان به منصه ظهور برساند ( وخلاصه بی تفاوت را که نسبت به محیط پیامونش نباشد) ودر همانحال با دیده ای احترام وبرادری وصمیمیت به گروه واعضای دیگری در این عرصه بنگرد وبا آنها بر خورد کند.

نویسنده: هادی علی

برگردان: عرفان زمردی

منبع: منبع :فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث

گرفته شده از کتاب" جامعه مدنی وسیستم... اسلام، مؤلف: هادی علی،برگردان: عرفان زمردی،ناشر: تهران،نشر احسان،نوبت چاپ،اول - 1384، ص: 64.



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
در حاشیه یك تقریظ

پست: 564  |  موضوع مرتبط: عمومی

در حاشیه یك تقریظ

(سخنی با آقاى اكرم عثمان)

نویسنده: خواجه بشیر احمد انصاری - تکساس

چند روز قبل دوستی که گویی بر دیدبان شهر شیشه یی انترنت ایستاده و کنش ها و واکنش های جامعۀ انترنتی افغانستان را با دیدی نقاد و ذهنی وقاد می نگرد، تلفون کرد و با لهجه ای شگفت زده پرسید: آیا تقریظی را که آقای داکتر اکرم عثمان در این اواخر بر کتابی نگاشته اند، خوانده اید؟ گفتم: نه. پرسش تعجب آمیز آن دوست، غریزۀ کنجکاوی را در من بر انگیخت و در نتیجه آدرس انترنتی آن مقاله را گرفته، رفتم تا ببینم که چه چیزی مایۀ حیرت و شگفت آن دوست شده است. سری زدم به سایت وزین (فردا) و مقاله ای را یافتم که تقریظی دوباره بر چیزی است که «سیطرهء 1400 سالهء اعراب بر افغانستان» نام گذاری شده و تاریخ هژدهم دسامبر 2006 (!) را در ذیل خود درج دارد.  

زمانی که آن تقریظ و آن مدح سخاوتمندانۀ جناب اکرم عثمان را خواندم در شک افتیدم که آیا راستی این نوشته از آن نویسنده است؟ شاید این شک برخاسته از شناخت اندک نویسنده از ایشان باشد، به هر حال نقشی که از نویسندۀ ادبیات داستانی ما در لوحۀ ذهنم حک شده بود به هیچ صورت نمی توانست با سیمایی که از لابلای سطور و کلمات این تقریظ چشمک می زد، متطابق باشد. آری! این مقاله که کمپیوتر من تعداد کلماتش را در حدود 551 کلمه نشان می دهد در حقیقت  چیزی

دكترخواجه بشیراحمد انصارى

 جز 551 ادعا نیست که برای اثبات آن یک دلیل هم ارائه نشده است!

او در این تقریظ اوصاف «بلندنظر» ، «ژرف اندیش» ، « دارای قلم نقاد» ، «سلاح تفکر آزاد» ، «تألیف جدی» ، «دقیق» ، «تأثیرگذار» ، «دلیرانه» ، «واقعگرایانه» ، «ضروری» ، «روشنگرانه» ، «شجاعانه» ، «محققانه» ، «هوشمندانه» ، «تحقیقی» ، «استثنائی» ، «سودمند» ، «نفیس» ، «سرشار از دقت» ، «ژرف اندیشی» ، « دارای مطالب بکر» و «سخنان آبرودار» و ..... را با سخاوتمندانه و با دست باز بر سر و روی آن نویسنده و نوشته اش نثار نموده است. اگر آقای اکرم عثمان از شخص مورد نظر خویش در این مقاله نام نمی برد، من چه که هر خوانندۀ دیگر تصور می نمود که ایشان یا از سقراط حرف زده اند و یا اینکه از افلاطون.

تقریظ نویس ما به این هم بسنده نشده، نوشته اند: «آثاری که در گسترهء تاریخ افغانستان نوشته شده اند در اصل تکرار مکرر رویداد هایی می باشند که به گونه های مختلف نشخوار شده اند ..... آن پرداخته ها در حقیقت بازتاب سیمای مخنث! و منفعل کسانیست که نه درک صائب و سالمی از رویداد های تاریخی دارند و نه میدانند که دانسته ها و شنیده های شانرا چگونه تبویب و تنظیم نمایند و از مدار بستهء سطحی نگری، و افقی اندیشی! خارج شوند».

نگفته ندارد کسـی با تــو کار

و لیکن چو گفتی دلیلش بیار

آقای اکرم عثمان باید روشن سازند که کدام تاریخ نویس افغانستان رویداد های تاریخی را به گونه های مختلفی نشخوار نموده است. اگر این فرض را بپذیریم که داستان نویس واژه ها را از روی آگاهی بکار می برد، پس به کار گیری واژه «نشخوار» را در این جا اهانت بزرگی به تاریخ نویسان کشور تلقی باید نمود. جناب داکتر، آیا پاداش تاریخنگاران ما همین است؟ و باز آن سیماهای مخنث و منفعل چه کسانی اند که از تبویب و تنظیم دانسته ها و شنیده های خویش عاجز اند؟ اگر صادقانه قضاوت نمائیم این ویژگی ها در نویسندۀ مورد نظر خود ایشان بیشتر دیده می شود.

حالا پرسشی که شاید در ذهن خوانندۀ این نوشتار تداعی شود این خواهد بود که سخن چرا به جای آنکه متوجه نویسنده آن اثر باشد، متوجه تقریظ نویس محترم آن است؟ پرسشی به جا و منطقی.

 پاسخ نخست این است که نویسندۀ «سیطرهء 1400 سالهء اعراب بر افغانستان» دارای فکر و اندیشۀ منظم و منسجمی نیست، فکری که با اجزای مختلف خویش در هماهنگی بوده و به صورت  روشمند تبویب و تنظیم شده باشد. افکار و تصورات التقاطی و بی ربط و دشنام گونه شایستۀ نقد چه که حتی سزاوار خواندن نیست.

در حوزۀ فرهنگی ما شخصیتهای فراوانی عرض اندام نمودند که می دانستند «داشته های شان را چگونه تبویب و تنظیم نمایند» و از همین رو توانستند احترام موافقان چه که حتی مخالفان خویش را کسب نمایند. یکی از این نمونه ها سید احمد کسروی بود که همه فرهنگیان ما با نام او آشنایی دارند. کسروی شخصی بود که خواجه حافظ را «حافظ بد آموز» و «رو سیاه» خواند و درفش عصیان در برابر شعر و ادبیات و عرفان و صنعت و ماشین و عقاید و مذاهب بر افراشت و با نقد تند و خشن و گزندۀ خویش شاعران و رمان نویسان را دشمنان «خرد» خطاب نمود. ولی این اندیشمند، با همه افکار نا مانوسی که در سر داشت، معتقد به اندیشه و نظام فکری ای بود که بخش های مختلف آن را رشتۀ ظریفی به هم پیوند می داد. افکار کسروی با همه نامانوسی و غرابتیش باز هم  منطقی در پشت خود نهفته داشت، و تنها وجود همین امر کافی بود تا احترام  خواننده را نسبت به او بر می انگیزد.

دوم اینکه فهم دین مقدم بر نقد آن است؛ و نقد پدیدۀ مهم دین کار کسانی نیست که تلقی شان از این پدیده با برداشت قصه گویان زیارتگاه ها و فالبین های لب خیابانها از آن تفاوت نداشته باشد. من فکر می کنم که مولف محترم نخست نیاز دارند تا مسایل بسیار بدیهی فرهنگ ما را آموخته و پیش پا افتاده ترین امور ادبیات ما  را حد اقل برای خود شان حل نمایند و بعد بروند به مسئلۀ دین که می توان آن را  اساسی ترین پرسش اندیشۀ بشری در درازنای تاریخ بشمار آورد. قبل از آن که به یکی دو اشتباه این هموطن اشاره نمایم این نکته را قابل تذکر می دانم که انتقاد من از نوع فضل فروشی های تهوع آوری نیست که در این روزها رواج یافته و می تواند مصداق زندۀ سخن حافظ باشد که گفته بود «که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند»، ولی اشارۀ من در صدد اثبات این امر است که نوشته های جناب ایشان چیزی جز لفاظی و «اکت» های فیلسوفانه نیست که هیچگاهی به خواندن نمی ارزند.

این نویسندۀ محترم چندی قبل مقاله ای داشتند زیر عنوان «ملوک الکلام ابوالمعانی بیدل» که از اشتباه و مغالطه موج می زد. از نظر من کسی که نه داند بیدل فرد بود یا جمع و یا نتواند حتی عنوان درستی برای مقاله اش برگزیند، نوشته هایش نه به نشر می ارزد و نه هم به مطالعه، چه رسد به نقد. و باز «رب» را  که به باور ایشان خدای مسلمانان است «مالک بردگان» ترجمه نموده اند در صورتی که «رب» از ریشۀ «تربیت» گرفته شده و اگر ایشان دسترسی به لغتنامه های دیگر نداشتند می توانستند به فرهنگ عمید مراجعه نمایند تا دریابند که «رب» به معنی «پروردگار» و «پرورش دهنده» آمده است نه چیزی که ایشان تصور می کنند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. خلاصۀ سخن اینکه اشتباهات این هموطن را می توان به حجم نوشته هایش پیش بینی نمود.

اگر از آن به اصطلاح کتاب تنها عنوانش را برگزینیم در خواهیم یافت که چیزی جز یک توهم طرارانه نیست. به این معنی که چه کسی می تواند ادعا کند که عربها برای 1400 سال بر افغانستان سیطره داشته اند؟ اما طوری که هم تقریظ نویس و هم خود نویسنده می دانند هدف ایشان جنس عرب نه، بلکه اسلام است. اگر هر دین را مربوط به دعوتگر نخستین و یاران او و یا سرزمینی که برای نخست در آن تابیده است، بدانیم پس باید گسترش ادبیات مسیحی بر خاور زمین را سیطرۀ دو هزار سالۀ فلسطینی ها بر فرهنگ غرب تلقی نماییم؟ اگر در غرب کسی چنین ادعایی کند، بجای آنکه برایش تقریظ بنویسند  او را در زنجیر  بسته  و به نزدیکترین شفاخانۀ عقلی و عصبی انتقال می دهند.

پرسش دیگری که مطرح می شود این است که چرا ایشان به جای سیطرة 1400 سالهء اسلام ، گفته اند سیطرۀ 1400 سالهء اعراب؟ پاسخ این هم روشن است، زیرا تبارگرایی سرود گفتمان روشنفکری افغانستان شده و وایروس آن چون سرطان بر دل و دماغ اکثر «روشنفکران» ما چنگ افگنده است. آهنگی که از دیر زمانی غریو کشمکشهای سیاسی، غرش توپها و غلغۀ شعار ها در کشور ما از آن مایه گرفته است. تجربه ثابت ساخته است که آهنگ نژاد، مردم را به هیجان آورده ، شوری اجتماعی آفریده و رعشه ای روانی بر می انگیزد. درد بزرگ ملت و میهن ما درد فاشیزم با اشکال مختلف آن است. فاشیزم همان طوری که ضد فلسفه و فکر است به همان اندازه ضد دین نیز می باشد. فاشیستها نه تنها تاریخ و ادبیات و داستان و شعر و فلسفه و دین چه که حتی علوم طبیعی را در راه نهادینه ساختن اندیشه های نژادی خویش به خدمت طلبیده اند. فاشیزم با آنکه جاذبه و کشش جادویی دارد ولی ملتها را درخاکستر ذلت و خواری می نشاند که آخرین نمونه اش را می توان در صدام و حزب بعث عربی او مشاهده نمود.

یکی از نویسندگان فاشیست آلمان به نام آقای (اترنی) میگوید: «ما نباید تاریخ ملتهای بیگانه را به فرزندان خویش تعلیم داده و از سرگذشت ابراهیم و اسحاق برای شان حکایت نمائیم؛ ما باید خدایی آلمانی داشته باشیم». در آن روزهایی که فاشیزم سرود ملت آلمان شده بود، گروهی از حضرت مسیح برائت جستند زیرا حضرت مسیح در بستر  قبیلۀ بنی اسرائیل به دنیا آمده است، و گروهی دیگر  از آلمانها در جستجوی راهی شدند تا بتوانند آن پیامبر بزرگ را آریایی ثابت سازند. ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمین، مکتبه السنه، قاهره، 1990، صفحه 281

سوال دیگری که در ذهن تداعی می شود؛ آیا آن نویسنده و آن تقریظ نویس محترم از خود پرسیده اند که راه انتخابی شان ما را به کجا خواهد برد؟ آیا می دانند که اگر ما در این راه پیش رویم نه زبانی برای ما خواهد ماند، نه شعری ، نه عرفانی، نه معنویتی ، نه فرهنگی ، نه تاریخی ، نه شخصیت تاریخ سازی و نه هم وحدت ملی ای. زبان به این لحاظ نمی ماند که زبان فارسی با عربی چنان عجین شده که گویی آب و شیر را با هم مخلوط کرده اند. آیا همین زبانهای ملی ما رسم الخط و اوزان شعری و بخش بزرگ واژه های خویش را از عربی نگرفته اند؟ عرفان و معنویت به این خاطر نمی ماند که عرفان و معنویت ما نام دیگر دینی است که آنرا اسلام نامند، و تاریخ و تمدن به این جهت نمی ماند که درخشان ترین تمدنهای ما در هرات وغزنه و بلخ و تخارستان با سنگ دین تهداب گذاری شده اند، و شخصیت به این خاطر نمی ماند که همه شخصیتهای تاریخ ما دین مدار بوده اند، و وحدت ملی به این لحاظ نمی ماند که اگر دین را از جامعه بر داریم دیگر کدام اصلی می تواند پارچه های رنگارنگ این جامعه قبیلوی را در کنار هم نگه دارد؟

گروهی از «موقع شناسان» همزمان با شکست سیاسی ایدیولوژی های انترناسیونالیستی در جستجوی پناهگاه دیگری افتیدند، پناهگاهی که هم بتواند هستی شان را از سقوط نجات دهد، هم خود شان را قناعت دهد، هم توجیهی برای کار سیاسی شان ارائه نماید، و هم در نزد بازرگانان سیاست بین المللی بازاری داشته باشد. از نظر این گروه ناسیونالیزم قومی یگانه تختۀ خیزی بود که می توانست ایشان را به همان جایی برساند که چشم دوخته بودند.

زیان کسـان از پی نفع خویش

بجـــویند و دین اندر آرند پیـش

جریان فاشیستی افغانستان به هر  قماشی که ظاهر شده و از هر بستری که سر بالا کرده است قادر به تولید تیوری نبوده و تا هنوز نتوانسته است یک طرح منظم فکری فاشیستی ارائه کند. فاشیسم افغانی چیزی جز همان بدویت افغانی به اشکال گوناگونش نیست که حتی کلاه فاشیسم بر سرش فراخی میکند.

به نظر نویسنده، اگر کسی منکر خدا شود و رسالت پیامبران الهی را نپذیرد و دین را پدیده ای بشری انگارد کارعجیبی نکرده است. و اگر در صدد اثبات فلسفۀ کمونیزم افتد قابل نکوهش نیست زیرا ریشه های این اندیشه تا بیشۀ فلسفۀ یونان باستان امتداد یافته و در عصری که نهنگ سرمایه دارد کوه ها و دریا ها را  می بلعد شاید توجیهی برای آن یافت. فیلسوف شبه قارۀ هند می گوید:

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گــروهـی آن، گـروهـی این پسـندد

 

و اگر شخصی بر سر همه بزرگان فرهنگی و عرفانی ما خط بطلان کشد این هم قابل فهم است؛ ولی آنچه قابل فهم نیست همین تلقی دین ستیزانه و معنویت گریزانه از ادبیات بیدل و مولانا و حافظ و امثال ایشان است. 

بر گردیم بر سر فقدان انسجام و هماهنگی در افکار و اندیشه های عده ای از «روشنفکران» ما.

آخر این چه معنی دارد که برخی بیدل را ستوده و خود را اراتمند مدرسۀ آن بزرگوار می دانند ولی پیامبر بیدل را با کمال فرومایگی و پستی دشنام می دهند. بیدلی که هنگام سفر کاروان حجاج به طرف مکه در حالی که توان همسفری با آنها را ندارد، حسرت و حرمان این محرومیت قلبش را فشرده و طبع حساسش را وامیدارد تا قلم برداشته و احساس آتشین و حنین لطیف خویش را در قالب نظم ریخته و در الفاظ و واژه های آن روح دمد.

 

نه به خـاک در بـسودم نه به سنگش آزمـــــودم

به کجـــــا برم ســـری را کـــه نکـرده ام فدایت

هــوس دماغ شــاهی چــه خیــال دارد اینجــــا !

به فلک فـــــرو نیــاید ســـر کاســـۀ گــــــدایـت

نتـــوان  کشــــید دامن  ز غبــــــار مســـتمنــدان

بخـــــرام و نـاز هــا کن! ســـر ما و خـاک پایت

ز وصــــال بـی حضـــورم به پیــــام نا صبـورم

چه قدر ز خویش دورم که به من رسـد صدایت

 

عارفی که به صدای بلند می سراید:

 

آن آئینــه قـــدرت ذات یکتـــــــــــــــــــا

آن جوهـــــر ایجــــاد صفــات و اسمـــا

در غیب احد است و در شهادت احمـد

این است رموز خواجۀ هر دو ســــــــرا

 

و باز این چه معنی دارد که اسلام را سیطرۀ عرب بر افغانستان نام نهیم ولی این سخن بیدل دهلوی را نبینیم که می گوید:

 

ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان!

سـریر اقتــدار بلــخ هم  «شـاه نجف» دارد

 

و یا اینکه می گوید:

 

بدرس دل عجمی دانشم چه چاره کنم

کـه مدعا ز نفس تا بیان شود عـربیست

سخن بر سر درستی و نادرستی سخن بیدل نیست، بلکه سخن بر سر روشمندی نوشته ها و هماهنگی و تنسیق در اندیشه ها  است.

گروهی شاید تصور نمایند که بیدل این بیتها را در حالی سروده است که «شاه جهان» و یا هم «عظیم شاه» شمشیر خونچکان خویش را بر فرق شاعر گذاشته و از او خواسته اند تا نظمی به این مفهوم سراید، ولی اگر چنین کاری می شد بیدل باید آن دو شاه را مدح می کرد نه اینکه از «بلخ» و «شاه نجف» ذکری به عمل می آورد. آری! بیدل از جملۀ شاعرانی نبود که در دری را در پای خوکان خورد و بزرگی ریخته و مدیحه سر دهد.

آقای اکرم عثمان می گویند: « یکی از مختصات بارز تاریخ خاورزمین هجوم ادواری اقوام بیابانگرد بر اقوام روستانشین می باشد و همین خصیصه، به دفعات اسباب رکود تحولات اجتماعی را فراهم کرده و اغلب منجر به پسرفت شده است». سخنی به جا و درست و منطقی که به عقیدۀ من همیشه چنین بوده است. ولی اگر قرار باشد که آمدن اسلام به کشور ما را در چهارچوب هجوم ادواری اقوام بیابانگرد مطالعه نماییم، پس متود پژوهش علمی تقاضا می نماید تا به زبان ارقام و اعداد سخن گفته و اوضاع فرهنگی ، سیاسی ، علمی، اقتصادی و اجتماعی منطقه را هم پیش و هم پس از این تهاجمات با دیدی بی طرفانه و منصفانه نگریسته و مراحل پیش از هجوم و پس از هجوم را با هم مقایسه نموده و نتیجه اش را پیش چشم خواننده بگذاریم.

بیایید محصول بشری و فرهنگی تمدن اسلامی را با تمدنهای دیگر مقایسه نماییم. بیایید گاتها را از نظر محتوی با مثنوی ، قرآن را با تورات و انجیل، فردوسی را با الیازه و اودیسه، ابوحنیفه را با حمورابی و  .... مقایسه نماییم. از ابو حنیفه و مولوی بگذریم، ما که خود را محصول پیشرفته ترین مرحلۀ تاریخ بشری می دانیم آیا می توانیم خود را با شخصیت های ادبی و فرهنگی قرن دوم و سوم هجری خراسان قابل مقایسه دانیم؟ من خدا نا خواسته در صدد طعنه نیستم ولی آیا می توانید برای من یک نفر را نشان دهید که تیوری های مارکس را فهمیده و هضم کرده باشد؟ حفیظ الله امین از محصولات پیشرفته ترین مرحله تاریخ ما بود که همه داشته هایش در پنج کلمه خلاصه می شد.

اسلام بزرگتر از آن چیزی است که برخی از هموطنان ما تصور می کنند. در اتحاد شوروی سابق هنگامی که نظام سیاسی از هم پاشید دیگر کسی نبود که برای کمونیزم اشک ریزد ، ولی گلبانگ آذانی که اسلام به ارمغان آورد ، یک هزار و چهار صد سال می شود که گوش و روان ساکنان سرزمین نور و خورشید را نوازش می دهد.

مردم ما همان طوری که با اسکندر جنگیدند ولی ارسطو را پذیرفتند، به همان شکل با اعراب بعنوان قومی بیگانه رزم آزمودند ولی اسلام را پذیرفتند. ملک الشعرای دوران ما گوید:

محو گشت آن روزها کز روم تا اقصای چین

گـوش ها می گشت کر از نوبت اسـکندری

لیک آواز ارســطو تا هنــــوز آید به گــــوش

از در هــــر مدرســـه گر با تأمــــل بگــذری

 

مردم ما بر خلاف قبطی های مصر و مارونی های لبنان زبان خود شان را حفظ نمودند ولی نظام اعتقادی ای را که عربها به ارمغان آورده بودند، با پیشانی گشاده پذیرفتند. ملتهای دیگر حوزۀ ما نیز همین کار را انجام دادند. آیا در همین جرمنی، آلمانها ترک و  مسلمان را مترادف هم نمی دانند؟ امروز عربها کمتر از ده فیصد جمعیت مسلمانان جهان را تشکیل می دهند.

هستند کسانی که فردوسی بزرگ را در مقابل عرب و حتی اسلام قرار می دهند بی خبر از این امر که کسانی که زیر تیغ زبان فردوسی قرار گرفته اند همان کسانی بوده اند که قرآن کریم پیش از فردوسی بر آنها یورش برده بود. قرآن کریم را باز کنید و ببینید که این کتاب در سوره هاى توبه و احزاب و فتح و حجرات چگونه همین اعراب را بار بار نكوهش و سرزنش نموده است. یورشى را كه قرآن بر این دسته برده شدید تر از یورش فردوسی است. قرآن کریم در در آیه 97 سوره توبه می گوید: « اعراب در كفر و نفاق شان شدیدتر اند». برخی فردوسی را به خاطر شهکاری که در  جهت سره سازی زبان فارسی ایجاد نمود، در برابر فرهنگ عربی قرار می دهند، در حالی که «حکیم» «ابوالقاسم» «فردوسی» آن طوری هم که تصور می کنند نبود.

پرسش اخیر من این است که چرا نویسندگان معروفی به جای آنکه خود قلم گیرند و «تهداب تفکر سنتی در کشور» را زیر و زبر نموده و تألیفی«جدی» و «دقیق» و «تأثیرگذار» و «دلیرانه» و «واقعگرایانه» و «ضروری» و «روشنگرانه» و «شجاعانه» و «محققانه» و «هوشمندانه» و  «استثنائی» و «سودمند» و «نفیس» و «سرشار از دقت» و «ژرف اندیشی» عرضه نمایند، می روند تا برای بی سوادانی که در میزان تحقیق و پژوهش علمی جنینی بیش نیستند، تصدیقنامه صادر نمایند. من این عملکرد را برخاسته از  حالتی می دانم که می شود آن را «تقیۀ ماتریالیستی» نامید. حدود نیم قرن است که گروهی از هموطنان ما برای دگرگون ساختن «تهداب تفکر سنتی در کشور» تصمیم گرفته اند ولی این تصمیم تا هنوز در صندوق سینه های شان محبوس مانده است ، غافل از این که متحول ساختن زیربناهای فکری جامعه و دگر گون کردن «تهداب تفکر سنتی در کشور» با سرگوشی و ایماء و ایحاء و اشاره و رمز و یا پیش انداختن این بی سواد و آن شهرت طلب و استفاده جو ممکن نیست. این عزیزان در آن دورانی که هنوز دانه های نخستین تخم «تحول فکری» را در سرزمین ما می کاشتند ، نتوانستند اظهار عقیده کنند، وقتی که اپوزیسیون سیاسی شدند در آن وقت هم جرئت اظهار باور های خویش را نداشتند، هنگامی که همه پستهای لشکری و کشوری هم به دست شان افتید در لفافه حرف می زدند، و  در فرجام؛ هنگامی که ارتش یکصد و سی هزاری ابرقدرت عصر هم  وارد کشور شد باز هم باور های شان نا گفته ماند و در یک حرف «دل خون گریست و قصۀ دل نا شنیده ماند- نجوای دل به گوش فلک نا رسیده ماند».

"تقیه" ماتریالستی و دو رویی ، شخصیت انسان را در درون خودش می کشد. با روانی فرو کوفته و شخصیتی لرزان و دو چهره نمی توان «تهداب تفکر سنتی در کشور» را دگرگون نمود. وجود این حالت در انسان او را دو چهره بار آورده و شخصیتش را درون کوب می نماید.

روان شناسان می گویند، انسان قبل از هر چیز دیگر به وحدت درونی و هماهنگی با خودش نیاز دارد و هر گونه خللی در این زمینه بیماری های اجتماعی و روانی خطرناکی را به بار خواهد آورد. روانشناسان تظاهر دروغین را «میکانیزم دفاع لاشعوری» و  یا “Unconscious Defence Mechanism” خوانند. کسانی که توانایی اظهار نظر خویش را ندارند، مشاعر فروکوفته شان به مرور زمان متراکم و سر هم انباشته شده و سپس بصورت غیر منطقی بروز و یا انفجار می نماید، انفجاری از گونۀ حملات انتحاری.

اصدار تصدیقنامه های بلند بالای ادبی در لحظات انفعال به رفقای ایدیولوژیک غالبا پشیمانی بار می آورد. نشود که جناب داکتر همان طوری که دیروز با تاریخ نگار! دیگری مجامله نموده بود و سپس برای آنکه آن مجامله را توجیه نموده باشد، گفت: «از سی سال به اینطرف با آن بزرگوار حشر و نشر داشته ام و در آکادیمی علوم همکار و همکلام بوده ایم»؛ این بار هم پشیمان شده و در جستجوی توجیه تقریظ بیش از حد سخاوتمندانۀ خویش شوند.

زدن مهر «آبرومندی» بر هر کاغذ پاره ای دو سرنوشت بیش در پیش نخواهد داشت؛ یا اینکه نویسنده برای اثبات ادعای خویش دلیلی می آورد و یا آنکه آبروی ادبی خویش را در گرو سخاوت ادبی خویش گذاشته و مایۀ خنده خواننده می شود. خنده ای که می توان آنرا فاتحۀ شخصیت ادبی افراد دانست. بیدل گفته بود:

 

پاس آبرو تا خون ، فـرق نازکـــــی دارد

این به تیغ میریزد آن به خنده می ریزد

آقای اکرم عثمان! به نظر من شما نباید نویسنده ای بد زبان و بازاری را تا این حد مدح می نمودند؛ کسی که پیامبر یکنیم ملیارد انسان را دیو ، قرآن را سورۀ گاو و مسجد را خانۀ ابلیس نامیده است. جناب داکتر! آیا شما این عمل را کار فرهنگی می گویید؟ کسی که تا این حد در صدد تجریح مشاعر خواننده اش باشد پس شما چطور او را «پاکزبان» می خوانید. من می دانم که بی هنران اگر نتوانند کاری ارزشمند تولید کنند می روند تا مقدسات و یا عزیزترین الگو ها و سمبول های مردم را دشنام داده و به جهت اهمیت همان مقدسات و الگوها، خود را در دایرۀ توجه مردم قرار دهند.

نوشته ای را که جناب داکتر صاحب اکرم عثمان مهر تأیید زده اند از نظر من تنها به درد دو  چیز می خورد: آن اثر در اروپا می تواند فرایند پذیرش برخی پناهندگان غیر قانونی را سرعت بخشیده و اخراج شان را به تعویق اندازد، و در افغانستان بخاری های زغالی کابلیان بی نوا را در شبهای سرد زمستان گرم نگه خواهد داشت. اما پژوهش های تاریخی و ادبی دارای شرایط دیگری اند که جناب آقای داکتر خود از آن آگاه اند.

به امید روزی که داوران عرصۀ تاریخ و ادبیات کشور ما نیک و بد و سره و ناسرۀ آثار را در میزان طلایی نقد ادبی سنجند نه در ترازوی ایدیولوژی ها و روابط شخصی و گروهی خویش؛ خصوصا کسانی که در مقام داوری نشسته و به اصطلاح برادران ایرانی ما، ادای بی طرفی در می آورند. 

 منبع :فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
مراحل خلقت جنین

پست: 563  |  موضوع مرتبط: عمومی

بقلم: پروفسوركیت مور

چندین سال قبل گروهی از مسلمانان اطلاعات مربوط به جنین شناسی را از قرآن استخراج كردند، سپس تمام اطلاعات قرآنی جمع آوری شده را به انگلیسی ترجمه و به پروفسوركیت مور استاد جنین شناسی عرضه نمودند. از او درخواست شد كه نقطه نظر و دیدگاه خود را در مورد اطلاعات جنین شناسی قرآن بیان كند.

 دكتر مور بعد از اینكه ترجمه آیات قرآن معرفی شده را به دقت بررسی نمود چنین گفت: اغلب مطالب جنین شناسی قرآن به گونه ای عالی و مطابق با دستاوردهای جدید و مدرن علم جنین شناسی است و به هیچ وجه مغایرتی با آن ندارد. او افزود: معدودی از آیات هم هستند كه توجیه علمی دقیقی برای آن ندارم و از آنجائیكه در نوشته ها و مطالعات جدید جنین شناسی نیز در این خصوص اشاره ای نشده است، نمی توانم در صدق و كذب آن نیز نظر دهم برای نمونه می توان به آیه:«بخوان به نام پروردگاری كه خلق كرد، پروردگاری كه انسان را از علق خلق كرد» اشاره كرد.

كلمه علق در عربی سه معنی دارد:

1ـ زالو

2ـ علقة

3ـ خون بسته

 دكتر مور در این مورد كه، جنین، در بدو امر، مانند یك زالو به نظر می آید، هیچ پیش فرضی نداشت. او در آزمایشگاه، مرحله ابتدائی و میكروسكوپی جنین را با دیاگرام یك زالو مقایسه كرد و از شباهت چشمگیر آندو شگفت زده شد. در عین حال، او اطلاعات جدیدی  از توصیفات جنین شناسی را كه تاكنون برایش ناشناخته بود، از قرآن استنباط كرد.

دكتر مور در مورد 80 سوالی كه در قرآن و حدیث آمده بود، پاسخ گفت. تطابق متن قرآن و حدیث با آخرین دستاوردهای علمی جنین شناسی قابل توجه بود. دكتر مور این چنین می گوید: اگر این، سوالها سی سال قبل از این پرسیده می شد، من قادر به پاسخ بیش از نیمی از آنها نبودم چرا كه منابع علمی آنقدر غنی نبود.

دكتر مور كتابی به نام «تكامل بشر» تالیف و بعد از كسب معارف جدید از قرآن و الحاق این معلومات به كتاب خویش در سال  1982 چاپ سوم همان كتاب را تجدید نمود.  كتاب مذكور جایزه بهترین كتاب پزشكی با یك نویسنده را دریافت كرد. این كتاب به چندین زبان دنیا ترجمه و  به عنوان كتاب درسی جنین شناسی مورد استفاده قرار گرفت.

دكتر مور در هشتمین كنفرانس پزشكی  1981 عربستان چنین می گوید:

جای بسی خوشحالی است كه بتوانم سهمی در روشن ساختن آیات قرآن در مورد تكامل انسان داشته باشم. برای من كاملاً روشن است كه در این گفته ها از جانب خداوند یا الله برای محمد صلی الله علیه وسلم فرستاده شده است زیرا تقریباً تمامی این علوم تا قرنها بعد كشف نشده بود و برای من قطعی است كه محمد قهراً پیامبر خداست.

دكتر جان لی سیمپسون (Dr Jan Leigh Simpson)، رئیس بخش جراحی زنان در كالج طب بیلور  هوستون امریكا اظهار می نماید: این احادیث، نمی تواند از علوم و دانش عصر محمد صلی الله علیه وسلم گرفته شده باشد (قرن 7 میلادی) و بیانات ایشان می رساند كه نه تنها ژنتیك و دین اسلام، با هم ناسازگاری نداشته، بلكه در حقیقت دین (اسلام) می تواند با افزودن تعالیم وحی به بعضی از شیوه های سنتی، علم را هدایت كند......

كه قرنها بعد، حقانیت آن به اثبات رسیده كه هم مؤید علم است و هم سندیت قرآن را كه از جانب خداوند است را تحكیم می كند.

انسان از نطفه خلق شده است:

قرآن مجید بیش از 11 بار یادآوری می كند كه انسان از نطفه خلق شده است به معنای مقدار بسیار ناچیزی از مایع (همچون یك چكه از مایع) كه بعد از خالی كردن یك پیمانه در آن باقی می ماند. این موضوع در چندین آیه از قرآن آمده است: { یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَیِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِی الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن یُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَیْلَا یَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ذلك بانّ الله هو الحق و انّه یحیی الموتی و انه علی كل شیء قدیر*و انّ الساعه اتیه لاریب فیها و انّ الله یبعث من فی القبور.} [الحج : 5]

«ای مردم از پروردگارتان بترسید كه زلزله قیامت هنگامة بزرگی است روزی كه آن را ببینید مادران شیرده، كودكان شیرخوارشان را از یاد خواهند برد و زنان باردار بار خود را بر زمین گذارند و مردم را مست خواهی دید، حال آن كه مست نیستند، ولی عذاب خدا شدید است گروهی از مردم ناآگاه دربارة خدا به مجادله برمی‌خیزند و از شیطانهای سركش پیروی می‌كنند بر شیطان مقرر شد كه هركس با او دوستی كند به گمراهیش افكند و بر آتش سوزان رهنمونش شود ای مردم اگر از برانگیخته شدن شك دارید بدانید كه ما شما را از خاك آفریدیم. پس آنگاه از نطفه و خون بسته و مضغه شكل یافته و شكل نایافته، تا (قدرت خود را) بر شما آشكار كنیم، و جنینهایی را كه بخواهیم تا زمانی معین در رحم مادران نگه می‌داریم، آنگاه شما را به صورت طفلی برون آوریم تا به حد رشد و بلوغ برسید، در این میان بعضی از شما می‌میرند و بعضی آنقدر عمر می‌كنند كه به اوج فرتوتی و پیری می‌رسند آنچنان كه چیزی از آموخته‌های خود را به خاطر نخواهند داشت. زمین را خشك و مرده می‌بینی اما زمانی كه باران را بر آن بفرستیم به حركت می‌آید و رشد می‌كند و انواع گیاهان زیبا را برویاند. این به خاطر آن است كه بدانید خدا حق است و مردگان را زنده می‌كند و بر هر چیز تواناست. و به راستی در رستاخیز شكی نیست و خداوند تمام كسانی را كه در قبرها آرمیده‌اند زنده می‌كند.

اخیراً علوم تأیید كرده اند كه تنها یك اسپرم از سه میلیون اسپرم (بطور متوسط) برای بارور كردن اووم (تخمك) مورد نیاز است و معنای آن، این است كه (یکیازسه میلیون )مقدار اسپرمها (مقداری بسیار ناچیز) برای باروری كافی است.

مراحل جنینی:

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِینٍ  ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَكِینٍ  ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آَخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ[ سورة المؤمنون: 12 - 14 ]

ما انسان را از عصاره ای از گل آفریده ایم . سپس او را به صورت نطفه ای در آورده ودر قرار گاه استوار جای میدهیم. سپس نطفه را به صورت لخته خونی،واین لخته خون را به شکل قطعه گوشت جویده ای،واین تکه گوشت جویده را بسان استخوان ضعیفی در میاآوریم،وبعد بر استخوان گوشت می پوشانیم،واز آن پس او را آفرینش تازه ای بخشیده وپدیده دیگری خواهیم کرد،والا مقام ومبارک خداوند است که بهترین اندازه گیرندگان وسازندگان است.

از نظر علمی:جنین در اولین مرحله، (معلق و آویزان) به دیواره  رحم آویزان است، از نظر شكل شباهت به زالو داشته و مانند زالو رفتار كرده  و خون می مكد،  و خونش را از جفت مادر خود تامین می كند.  و در سومین مرحله معنی آن لخته خون و خون  بسته است. در مرحله علقه، كه هفته سوم و چهارم بارداری است خون در عروق بسته شكل می گیرد. جنین با خصوصیت لخته خون (خون بسته) ظاهر زالو را به خود می گیرد.

در 1677، leeuwenhoekو Hammاولین دانشمندانی بودند كه سلول اسپرم (اسپرماتوروآ) را با میكروسكوپ مشاهده كردند. آنها براین تصور بودند كه سلول اسپرم مینیاتوری از انسان را در خود دارد كه با رشد در رحم تبدیل به نوزاد می شود كه به «تئوری شكافتن»theory)  perforation (مشهور بود.

هنگامیكه دانشمندان اورم (تخمك زن) را بزرگترین اسپرم (نطفه) یافتند افرادی چون De Grafگمان كردند كه مینیاتور جنین در تخمك قرار دارد. بعدها، در قرن 18 «تئوری میراث والدین» (biparentral inheritance) توسط Maupertuisارائه و گسترش یافت. تبدیل علقه به مضغه، به معنی چیز جویده شده؛ (اثر دندان بر آن مشخص است) یا خوردنی كوچكی كه در دهان می گذاریم همچون آدامس. هر دو معنا از نظر علمی صحیح است. پروفسور مور یك قطعه موم لاستیكی را به اندازه و شكل جنین در مرحله مضغه درآورد و آنرا بین دندانها قرار داد و به شكل (مضغه) شد و آنرا با تصویر مراحل اولیه جنینی مقایسه كرد اثر دندانها آنرا بندبند نموده بود كه در حكم ستون فقرات (در ابتدای شكل گیری) است. مضغه به (عظام) استخوان تغییر شكل می دهد و استخوانها با گوشت یا ماهیچه ها پوشانده می شود.

 سپس خداوند آنرا به آفریده دیگر تبدیل می كند. پروفسور مارشال جانسون یكی از دانشمندان برجسته امریكا، و رئیس دپارتمان آناتومی و مدیر انستیتو Daniel  دانشگاه توماس جفرسون فیلادلفیا است كه درباره آیات قرآن مربوط به جنین شناسی از او سوال كردیم:

توصیف های مراحل جنینی موجود در قرآن نمی تواند تصادفی و اتفاقی باشد. احتمال دارد كه محمد صلی الله علیه وسلم یك میكروسكوپ بسیار قوی داشته ولی قرآن مربوط به 1400 سال پیش است در حالیكه میكروسكوپ قرنها بعد از محمد نبی صلی الله علیه اختراع شد و پروفسور جانسون با لبخند گفت كه البته اولین میكروسكوپ اختراع شده قادر نبود بیش از 10 برابر بزرگنمایی كند و تصویر آن هم واضح نبود.

بعد او گفت: هیچ ضدیت و مغایرتی با این حقیقت كه واسطه الهی در بیانات محمد صلی الله علیه در كار است، نمی یابم.

براساس نظر دكتر مور، طبقه بندی مدرن مراحل تكامل جنینی كه در سراسر جهان به كار برده می شود چندان ساده و قابل فهم نیست چون این مراحل براساس عدد شناخته شده اند مانند مرحله 1، مرحله 2 ، ولی تقسیم بندی واضح قرآن برپایه تمایز و شكل، نمای  بسیار سهل و آسان مراحلی را كه جنین طی می كند بیان كرده است. این فازهای مختلف تكامل جنینی یك توصیف جذاب علمی را در  بردارد كه بسیار قابل فهم و كاربردی است،  همچنین آنچنانكه مراحل تكامل جنینی بشر در آیات زیر آمده است:
{أَیَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَن یُتْرَكَ سُدًى أَلَمْ یَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِیٍّ یُمْنَى ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّكَرَ وَالْأُنثَى } [القیامة :36- 39]

«آیا انسان گمان می‌كند به خود رها می‌شود؟ آیا نطفه‌ای از منی نبود كه در رحم ریخته شد و بعد به صورت علقه درآمد و آفرید و موزونش ساخت و او را از دو صنف نر و ماده قرار داد»

الَّذِی خَلَقَكَ فَسَوَّاكَ فَعَدَلَكَ فِی أَیِّ صُورَةٍ مَّا شَاء رَكَّبَكَ[الإنفطار:7- 8]

«آن خدایی كه تو را از هیچ خلق كرد و به صورتی تمام و كامل بیاراست و با اعتدال برگزید بهر صورتی كه خواست می تواند خلق كند»

جنین تا حدی شکل گرفته،تا حدی شکل نگرفته است:

در مرحله مضغه: اگر یك برش در جنین بدهیم و اركانهای داخلی را جدا كنیم خواهیم دید كه بیشتر آنها شكل گرفته اند در حالیكه بعضی از آنها هنوز كاملا مشخص نشده اند.

 بنابر نظر pro . Jahnson  اگر ما جنین را یك آفریده كامل بدانیم، فقط اعضایی راكه قبلا پدیدار شده اند، توصیف كرده ایم. در حالیكه هنوز آفریده و مخلوق كامل نیست و اگر جنین را یك آفریده كامل بدانیم، فقط اجزایی را كه هنوز پدید نیامده اند توصیف كرده ایم.

حال آیا این پدیده در خلقت كامل است یا ناقص؟ هیج توصیفی بهتر از توصیف و مرحله بندی قرآن در پدیده جنینی نیست.«تا حدی شكل گرفته و تا حدی شكل نگرفته»، همچنان كه در آیه زیر آمده است.

از نظر علمی، ما می دانیم كه در مرحله اولیه تكامل تعدادی سلول وجود دارند كه تمایز می یابند و تعدادی سلول هنوز غیر متمایز هستند و بنابراین بعضی از اعضاها شكل گرفته و بعضی هنوز شكل نگرفته اند.

حس بینایی و شنوایی:

اولین حسی كه در نمو جنین تكامل می یابد حس شنوایی است. جنین می تواند صداها را بعد از هفته بیست و چهارم بشنود. متعاقب آن،  حس بینایی تكامل می یابد و بعد از هفته بیست و هشتم، شبكیه چشم به نور حساس می شود. آیات قرآن نمو حواس در جنین را اینگونه بیان می كند.

{ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِیهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِیلاً مَّا تَشْكُرُونَ{[السجدة : 9]

سپس آن را نیكو بیاراست و از روح خود در آن بدمید و شما را دارای گوش و چشم و قلب و هوش گردانید باز بسیار اندك شكر و سپاسگزاری حق می كنید.

{انّا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعاً بصیراً انّا هدیناه السِبیل امِا شاكراً و امِا كفوراً} [الإنسان :2-3]

«انسان را از اختلاط نطفه آفریدیم تا او را بیازماییم و شنوا و بینایش كردیم. راه را به او نشان دادیم، خواه شاكر باشد خواه ناسپاس.»

در این آیات حس شنوایی قبل از بینائی آورده شده است بنابراین توصیف قرآنی با كشفیات جنین شناسی جدید كاملا مطابقت دارد.

خلاصه:

بر خلاف آنچه كه تصور می شود وجود حقایق علمی در قرآن كاملا با علوم زیستی انطباق دارد و قرآن از طریق این آیه:}إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ} [آل عمران : 190]

«محققاً در خلقت آسمان ها و زمین و رفت و آمد شب و روز دلایلی روشن برای خردمندان است.»  همه بشریت را به تفكر در پدیده های جهان دعوت می كند.

شواهد علمی قرآن به وضوح اثبات می كند كه قرآن از جانب خداوند است. هیچ بشری قادر نبوده در 14 قرن قبل، كتابی را بوجود آورد كه حاوی آنچنان حقایق علمی عمیقی باشد كه قرنها بعد توسط بشر كشف شود.

قرآن یك كتاب علمی نیست بلكه كتاب نشانه ها و آیات است، این نشانه ها آدمی را برآن می دارد  تا هدف از خلقت خویش  و هماهنگ زیستن  با طبیعت را در یابد.

براستی قرآن پیام الهی، خالق و نگهدارنده جهان است و این پیام توحید، همان رسالت پیامبران  از آدم، موسی، عیسی تا محمد صلی الله علیه وسلم می باشد.

منبع:  منبع :فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث

موقع الهیئة العالمیة للإعجاز العلمی فی القرآن والسنة www.nooran.org

[1]  Guyton&Hall, Tbbi Fizyoloji, Nobel Tp Kitabevleri, Istanbul, 1996, 9th ed., p. 1039

[2]  Geraldine Lux Flanagan, Beginning Life, A Dorling Kindersley Book, Londra, 1996, s. 33

[3]  Geraldine Lux Flanagan, Beginning Life, A Dorling Kindersley Book, London, 1996, p. 38

[4]  Hoimar Von Ditfurth, Dinozorlarn Sessiz Gecesi 2, Alan Yaynclk, 1997, p.126

[5]  Geraldine Lux Flanagan, Beginning Life, A Dorling Kindersley Book, London, 1996, p. 42

[6]  Geraldine Lux Flanagan, Beginning Life, A Dorling Kindersley Book, London, 1996, pp. 42-43

[7]  Richard Dawkins, The Selfish Gene, Oxford University Press, New York, 1976, p. 37)

[8]WWW.IT-IS- TRUTH.ORG  



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
اسلام ومساوات

پست: 562  |  موضوع مرتبط: عمومی

اسلام ومساوات

نویسنده: دکتر محمد عماره

برگردان: مجید احمدی

مساوات،یعنی اینکه مردم در جامعه از لحاظ جایگاه اجتماعی،حقوقی،داشتن مسؤلیت ها وفرصت ها یکسان وهمانند باشند.

سوی الشیء بالشیء :جعله مثله سواء،یعنی آن را همانند ومساوی آن کرد. در قران کریم آمده است:بَلَى قَادِرِینَ عَلَى أَن نُّسَوِّیَ بَنَانَهُ [القیامة:4 ]؛« آری! ما حتی میتوانیم سرانگشتان او را ( که یکی از دقائق اندام بدن است) کاملاً همسان خودش بیافرینیم».

همچنین« سواء» بر معنای توسط وتعادل دلالت دارد.

گفته می شود: فلان وفلان سواء،  یعنی با یکدیگر مساوی اند. وقوم سواء: یعنی گروه مساوی.

سخن در باره ی مساوات وبرابری از آن زمان در اندیشه ی  تمدن غربی اشاعه یافت که انقلاب فرانسه آن را در بیانیه ی که در سال 1789م صادر کرد،به عنوان یکی از مبادی حقوق بشر اعلان داشت. از آن زمان مساوات وبرابری در بسیاری از قوانین وپیمان های بین المللی وارد گردید.

معمولا از برابری در این زمینه ها یاد می شود: برابری فکری،برابری اقتصادی،برابری شهروندی،برابری اجتماعی. همچنین در روابط شهروندان داخلی وروابط میان امت ها ودولت ها ومیان جنسیت ها،قومیت ها وملت ها از آن سخن به میان می آید.

برخی از مکاتب وفلسفه ها در معرفی روش های خود جهت اجرای اصل مساوات میان مردم به خیالپردازی گراییده اند. از این رو تصور کرده اند که می توان همانندی کامل وبرابری حقیقی را درهمه ی زمینه ها میان مردم بر قرار کرد،به ویژه در زمینه های اقتصادی واجتماعی که معمولا اوضاع ومراتب آن ها متأثر از اوضاع اقتصادی ومعیشتی است.

لکن این تصورات در هیچ جامعه ای به مرحله ی اجرا نرسید،حتی در جوامعی که طرفداران آن مکاتب وفلسفه ها در آن ها حکومت کردند.

شاید در مورد برابری وامکان گذاشتن آن به مرحله ی اجرا و عمل،نزدیکترین تصور به واقعیت،تصوری باشد که میان برابری به شرح زیر فرق می گذارد:

1ـ برابری مردم در برابر قانون؛به گونه ای که امتیازات زادگاه،وراثت،رنگ نژاد،جنس وعقیده را نفی می کند.

2ـ برابری در دادن فرصت های یکسان به همه ی شهروندان،ملت ها،قومیت ها وتمامی کشورها برابری در داشتن فرصت های یکسان در زمینه های مختلف،تا بدین صورت تفاوت ها نتیجه ی کوشش فردی ونیروی به کار گرفته باشد،نه به سبب تبعیض،زور،محرومیت یا امتیاز دهی؛چنین مساواتی امکان پذیر است. وهدفی است که شایسته است تا در راه تحقیق آن در عرصه های اجتماعی وبین المللی به یکسان تلاش شود.

3ـ اما تحقق برابری در فراتر از فرصت های یکسان،گمان و رویایی بیش نیست که عملی نخواهد شد وبا سنت ها وقوانینی که بر روند فعالیت های اجتماعی وآبادانی حاکم است،تناقض دارد.

بنابراین در جامعه ای که فرصت های تحصیل علم،ثروت ومشارکت در امور عمومی اعم از سیاسی واجتماعی برای همگان یکسان است،می بینیم که نیروها وتوانمندی های مردم متفاوت است واز این روی سهم وبر خورداری آنان از دارایی،در آمد ومحصولات به سبب تفاوت نیروهای مادی،فکری وارادی شان متفاوت خواهد بود. بدین ترتیب برابری در داشتن فرصت های یکسان،برابری در امور مالی واجتماعی مردم را در بر نخواهد داشت،زیرا نیروهای موروثی،ذاتی واکتسابی آنان متفاوت است. از این رو برابری در داشتن فرصت های یکسان لزوما نتیجه اش برابری در سهم وبر خورداری مردم از این فرصت ها نیست!

تصور کردن اعضای یک پیکر بهترین تصوری است که می توانیم از برابری ممکن وعادلانه میان گروه های مختلف یک جامعه داشته باشیم. نقش هر عضو در ایجاد حیات وبالندگی این پیکر نه همانند ونه برابراست،چنانکه سهم وبر خورداری هر عضو از حیات وبالندگی این پیکر نیز همانند وبرابرنیست،لکن رابطه ی همه اعضا با تمام پیکر رابطه ی«توازن» وهماهنگی است نه« مساوات»! بنابراین توازن وهماهنگی که به موجب آن اعضا با یکدیگرکنش متقابل دارند،با اینکه نقش واهمیت هر یک درکار هماهنگی متفاوت است،تنها تصور ممکن،حقیقی وعادلانه ای است که می توان از اصل مساوات داشت؛ومساوات از طریق همین همکاری،پشتیبانی وهماهنگی نقش خود را در تحقق امنیت اجتماعی انسان ایفا می کند... امنیت عضوی که چون به درد آید سایر اعضای پیکر با بی خوابی وتب همدرد او می شوند؛فرقی نمی کند که نقش واهمیت این عضو برای بدن چگونه باشد!

بنابراین از دیدگاه اسلام مساوات در برابر قانون به صورت همانندی کامل است ونسبت به داشتن فرصت ها به صورت برابری کامل است ومیان کسانی که از فرصت های برابر همگانی استفاده متفاوت کرده اند؛به صورت « توازن» وهماهنگی است.

شاید این مفهوم حقیقی مساوات باعث شده تا اسلام واقعیت تقسیم جامعه به طبقات اجتماعی را نفی نکند وبر ضرورت حفظ رابطه ی عادلانه وهماهنگ در میان آن ها تاکید کند. حضرت علی بن ابی طالب رضی الله عنه به مالک اشتر نخعی والی اش در مصر،در باره ی تفاوت،هماهنگی و پشتیبانی طبقات اجتماعی جامعه از یکدیگر فرموده است:« بدان که مردم طبقات مختلف دارند که جز با یکدیگر درست نمی شوند ونمی توان بعضی از بعضی دیگر بی نیاز شد،از آن جمله: برخی سربازان خدایند وبعضی کاتبان عام وخاصند وبعض اهل ذمه که به مسلمانان مالیات می پردازند وبعضی تاجر وصنعت پیشه وبعضی از طبقه ی پایین هستند،از قبیل نیازمندان وتهیدستان سر بازان پناهگاه مردم وعوامل امنیتند وسربازان پایدار نخواهد ماند،مگر به وسیله ی آنچه که خداوند از این مالیات بر ایشان مشخص کرده است آنگاه همگان پایدار نخواهد ماند،مگر به وسیله ی تاجران وصنعت پیشگان».

این ها عباراتی است که روش اجتماعی اسلامی را به گونه ی نشان می دهد که با فطرت انسان سازگار می افتد،ودر همین وقت از طریق ایجاد هماهنگی،امنیت اجتماعی انسان را تحقق می بخشد و او را از « ترس نیاز مندی» واز« ترس بی نیازی» به کلی رها می سازد!

از آن جا که « مساوات» به معنای «هماهنگی وتوازنی» است که اختلاف طبقاتی عادلانه ومشروع را نفی نمی کند،لذا تنها به وسیله ی تدافع اجتماعی،می توان خللی که چه بسا به آن برسد،درمان کرد،نه با« در گیری»! زیرا هدف از « در گیری» این است که فردی با دیگری درافتد تا او را از صحنه به درکند وتنها خود باقی بماند،از این رو فلسفه ی آن با تعدد گرایی وتفاوت طبقات اجتماعی در تضاد است،واز این رو فلسفه هایی که به آن گرویدند وآن را راهی برای درمان اختلالات وستم های اجتماعی بر گزیدند،تلاش برای پیشرفت اجتماعی را تنها به عهده ی یک طبقه ی اجتماعی بدون دیگران قرار دادند- طبقه بورژوازی در لیبرالیسم سر مایه داری وطبقه پرولتاریا( طبقه کار گر) در کمونیسم- در حالی که « مساوات» از طریق هماهنگی و«توازنی» که تفاوت طبقات اجتماعی را در حد متعدل آن به رسمیت می شناسد،برای درمان نابسامانی ها وستم های اجتماعی است که سطح طبقات مختلف را تغییر می دهد ورابطه ی آنان را به سطح « تعادل- میانه- عدالت» باز می گرداند،بدون اینکه طبقه ی را نفی کند یا با او در گیر شود!

بنابراین فلسفه ی« درگیری» عبارت از نفی دیگری است وتعدد گرایی در آن راه ندارد:{ فَتَرَى الْقَوْمَ فِیهَا صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ َهَلْ تَرَى لَهُم مِّن بَاقِیَةٍ} [الحاقة : 7- 8]

« در این مدت مردمان را میدیدی که روی زمین افتاده اند وانگار تنه های پوک وتوخالی درختان خرمایند آیا کسی را می بینی که از ایشان بر جای مانده باشد»؟

اما« دفع» باعث می شود تا سطح جایگاه ها به وسیله ی حرکت اجتماعی،بدون نفی تعدد گرایی یا انکار تفاوت متعادل ومشروع طبقات اجتماعی،تغییر یابد:{ وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَكَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ} [ فصلت:34]،« نیکی وبدی یکسان نیست.( بدی را) با زیباترین طریقه وبهترین شیوه پاسخ بده. نتیجه این کار،آن خواهد شد که کسی که میان تو ومیان او دشمنانگی بوده است،بناگاه همچون دوست صمیمی گردد».

بدین ترتیب نگرش اسلامی در باره ی« مساوات» می تواند امنیت اجتماعی انسان را چه فردی وچه طبقه ی محقق گرداند،چرا که این نگرش با « تعادل مساوات» دل نگرانی های مربوط به نا برابری اجتماعی وستم های اقتصادی را نفی می کند. وهر گاه ما برای رفع نابسامانی های اجتماعی از راه حل« تدافع» به جای « در گیری» استفاده کنیم،از خطرات « در گیری های» خونین در امان خواهیم ماند؛در گیری هایی که باعث بدبختی جوامعی شده است که فلسفه های اجتماعی مغایر با میانه روی اسلامی بر آن ها حاکم است!

منبع: منبع :فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث

نقل شده از کتاب امنیت اجتماعی در اسلام،تالیف: دکترمحمد عماره، نشر ایلاف،نوبت چاپ،اول- 1383.



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
وجوه اعجاز قرآن

پست: 561  |  موضوع مرتبط: عمومی

وجوه اعجاز قرآن

تهیه: فضل الله امین

پیشگفتار

خداوند پاک هنگامی که حکمت خود را بر روی زمین گسترانید سعادت دنوی واخروی انسان را فالب کتابی نازل کرد که آن را قرآن کریم نا مید ودرهرعصروزمان مطابق استعداد مردم آیاتی را نازل می ساخت وبرای بیان خردمندانه این احكام راهنمایانی برای انسان می فرستاد .

پس این هدایتنامة بزرگ الهی جامع تمام نیازهای بشری بوده ومربوط به همة ادواروعصرهاست وتمامی انسانها را شامل خواهد شد .احكام وعبادات ، قوانین ،فضایل وآداب وقوانین سیاسی ،مدنی ، اجتماعی واقتصادی همگی درقرآن جمع شده اند .

خداوند با نزول قرآن حجتش را برافراد تمام كرده وهیچ كتابی مثل قرآن جوابگوی كلی نیازهای انسان نخواهد بود.احكام وعبادات ، فضایل ، آداب وقوانین سیاسی درآن بیان شده وهمین موارد است كه نشان می دهد این یك ساختة انسانی نبوده بلكه خارق العادة ومعجزه ای است الهی پس حتما منشأیی غیرانسانی دارد .

دلایل اعجاز قرآن كریم؟ 

1- قرآن زمان ومكان را درهم شكسته است .

 این معجزة‌ جاویدان امروزه همان است كه 1400 سال پیش توسط رسول اكرم صلى الله علیه وسلم آورده شد .مسائل وحوادث قرآن با این كه مربوط به هزاران سال پیش است دراصلشان هیچگونه تردیدی ایجاد شده است این معجزة قرآن است كه درمحدودة زمان ومكان قرارنگرفته واز 1400 سال پیش بدون هیچ گونه تحریفی باقی مانده است.

2-قرآن یك معجزة روحانی :

قرآن معجزه ای است كه با عقلها واندیشه ها وارواح انسانها سروكاردارد . بنابراین این معجزة روحانی از معجزات دیگر كه اغلب جسمی هستند برترخواهدبود .

اینجاست كه گفته می شود قرآن معجزه ایست كه بشردربرابرآن زانوی ناتوانی برزمین زده است وبنابراین آنجا كه خداوند تحدی می كند هیچكس نتوانسته پاسخ گوی اوباشد .خداوند درمیان اعراب كه زبان آنها از گسترده ترین زبانهای دنیا بوده ودرفصاحت وبلاغت كسی به پای آنها نمی رسیده تحدی می كند واینست اعجاز لفظی قرآن كه با اعجاز معنوی  آن همراه است .

اعجاز قرآن از نظر تشریع و قانونگذاری:

قبل از طلوع اسلام مردم در جهل و انحطاط علمی بسر می‌بردند، در آن دوران تاریك، اختلافات نژادی، قانون زور و هرج و مرج اجتماعی به ملل جهان خاصه عرب حكومت می‌كرد. عرب ها قبل از اسلام از«عقاید خرافی بهره فراوان داشت و دارای یك قانون و نظام اجتماعی واحد نبود بت‌پرستی، زنده به گور كردن دختران و ...»ولی وقتی كه نور اسلام توسط حضرت محمد صلى الله علیه وسلم در مكه درخشید، توحید جایگزین بت‌پرستی شد و جهل و رذایل جای خود را به علم و فضایل دادند و این پیشرفت‌ها، امتیازات و افتخاراتی كه نصیب مسلمانان شد، در اثر تعالیم عالی قرآن مجید بود كه بر تمام كتاب‌های آسمانی برتری دارد و قوانینش بر پایه عقل استوار و در قانونگذاری روش اعتدال و میانه‌روی را در پیش گرفته است، بطور مثال در مورد انفاق چنین تذكر می‌دهد.

{وَلاَ تَجْعَلْ یَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَّحْسُوراً}[الإسراء:29]؛هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مكن «و ترك بخشش نما»و بیش از حد آنرا مگشا تا مورد سرزنش قرار گیری و از كار فرومانی. قرآن مجید مردم را به عبادت خداوند، تفكر در آیات الهی، تجویز معاملات و تحریم ربا، امر به ازدواج برای تأمین نیاز فطری، خوش رفتاری با همسر و امر به معروف و نهی از منكر... دعوت می‌كند بنابراین، قانون قرآن و تعالیم اسلام طوری است كه تمام مصالح فردی و اجتماعی را در نظر گرفته و قوانین را به نحوی تنظیم كرده كه تمام نیازمندی‌های مختلف جوامع بشری را شامل و تمام جهات معنوی و اخروی را دربر می‌گیرد، یعنی هم به امور زندگی و هم به اصلاح جهان آخرت نظارت دارد.

اعجاز قرآن از دریچه  معارف دینی :

معجزه یك پیامبرعلاوه براینكه  باید شكننده قوانین بشری وخارج از حوزة توانمندیهای آن بوده باشد درعین حال باید از سنخ اموری باشد كه درعصرآن پیامبرمردم ویا نخبگانی از آنان درآن به نبوغ وكمال بشری رسیده باشند .از اینروست كه معجزة پیامبرخاتم صلى الله علیه وسلم كتاب است .این كتاب بزرگ الهی كه ابعاد وجوانب اعجازی آن هزاران اندرهزارمی باشد درلفظ ودرمعنی درامروزودرفردا درادب وبلاغت واسلوب وروش تألیف دراثبات نزول قرآن ، درعلوم ومعارف قرآن، دربرنامه شریعت قرآن ودرتأثیرگذاری فوق العاده آن برفطرت وران بشری وبلاخره اعجاز قرآن درعرصه علوم كنونی وتجربی. مأموریت اصلی وموضوع اساسی قرآن همانا ‹‹‌ انسان ›› است .وظیفة قرآن این است كه چهارچوب های بنیادین یك جهان بینی كلی وهستی ورابطة آن با آفریدگارآنرا پی ریزی نموده وجایگاه انسان دراین میان رامعرفی نماید وآنگاه براساس این بینش ها ونگرش ها یعنی براساس این جهان بینی كلی نظامی را برای زندگی بوجود آورد كه به انسان میدان می دهد .

ایدئولوژی مذهبی اسلام درقرآن بیان شده وزیربنای مسائل دینی درآن ذكر شده است .قرآن از مهمترین مسائل زندگی انسانی كه مسئله معاد می باشد ومسائل عقیدتی كه مربوط به اثبات وجود خداست وابتدایی ترین مسائل است را بیان می دارد .آنجایی كه می گوید :{ فَإِذَا رَكِبُوا فِی الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِكُونَ}[ العنكبوت:65]؛ پس چون دركشتی سوارشوید بخوانند خدارا به غش پس چون نجات داد ایشان را آن گاهه ایشان مشرك می شوید .

توحید فكری واستدلالی همگی درقرآن بیان شده . این آیات كشش وجاذبه ای خاص دارد وخدا را باعظمت بی پایان دراعماق روح انسان جاری می دهد .

{ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِكُونَ هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ }[الحشر: 22-24]؛ اوست خدایی كه جزاوخدایی نیست دانای نهان وهویدا. اوبخشنده ومهربان است .اوخدایی است كه جزاوخدایی نیست .پادشاه پاك ، سلام ،امان دهندة‌نگهبان توانای فرمان فرمای بزرگ وخدا از آنچه شرك می ورزند منزه است .اوست خداوند آفریدگار وپدیدآورنده پیكر ساز وصاحب نامهای نكو آنچه درآسمانها وزمین است.

ویا درجایی دیگر می گوید :{ وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ}[لقمان:27]؛ اگرتمام درختان روی زمین قلم شوند ودریا باهفت دریای دیگر مركب ، با اینحال كلمات خدا تمام نمی شوند وقادر به نوشتن نخواهند بود.

واینجاست كه تصویری از بی نهایتی ذات پروردگار معرفی می كند ویا علم بی نهایت او را با جملة {یعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ}[غافر:19]؛ ازچشمهایی كه به خیانت دیدگان آگاه واز اسرار درون سینه ها باخبراست ، بیان می دارد .وبه همین ترتیب بعد از اثبات وجود حق به مسئلة معاد ومرگ می پردازد: { وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ}[5-6]؛ وزمین مرده را می بینی كه پس ازنزول باران تحرك وجنبش می یابد ونمومی كند وازهرجفت گیاهان باطراوت ونشاط انگیز می رویاند.اینها بخاطراین است كه بدانید خداوند برحق است ومردگان را زنده می كند وبرهمه چیز قادراست .

اعجازقرآن از نظرعلوم روز:

قرآن دایره المعارف نیست ، بلكه یك كتاب تربیت وهدایت می باشد ، هدایت درهمة ابعاد آن {وَنَزَّلْنَا عَلَیْكَ الْكِتَابَ تِبْیَاناً لِّكُلِّ شَیْءٍ} [النحل:89]؛ وقرآن را برتونازل كردیم درحالی كه بیان كنندة همة چیزهاست .

ـ قرآن یك كتاب علوم طبیعی نیست وبیان اسرار عالم فقط هدف تربیتی واخلاقی دارد واین درست نیست كه ما فرضیه های علمی را اساس آیات قرآنی قراردهیم چرا كه فرضیه های علمی همیشه راه فنا را درپی می گیرند درحالی كه آیات قرآن فنا ناپذیرند .

ـ مثلا درمورد گیاهان ووجود جنس نروماده درآنها یك عالم فرانسوی درسال 1731 آن را تصریح كرد درحالی كه قرآن این حقیقت را صراحتا درچندین مورد می فرماید:{ وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّن نَّبَاتٍ شَتَّى} [طه : 53]؛ واز آسمان آبی فروفرستادیم وبوسیلة آن جفت هایی از گیاهان گوناگون رویاندیم.

{ وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَیْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ وَأَنبَتْنَا فِیهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ}[قـ :7]؛ وزمین را توسعه دادیم وكوههایی درآن انداختیم وازهرگیاه زیبا زوجی درآن رویاندیم.

پس بدین ترتیب حتی درمورد عالم گیاهان ونباتات نیز قرآن چیزی را كم نگذاشته است وتمامی قوانین طبیعی دراین زمینه را بیان نموده است .

 اعجاز در هماهنگى قرآن:

با توجه به اینكه آیات قرآن در مدت 23 سال تدریجاً و طبق حوادث گوناگون نازل شده ولی هیچ تناقضی در بین آنها وجود ندارد، این خود دلیل محكمی مبنی بر نزول آن از طرف خداوند می‌باشد كه قرآن نیز به این امر اشاره داشته است.{أفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً كَثِیراً}[النساء:82]؛آیا در قرآن تدبر «بررسی»نمی‌كنند و اگر از نزد غیر خدا می‌بود همانا در آن اختلافی بسیار می‌یافتند.

منبع:

ـ دكتور عبد العظیم المطعنی – دراسات جدیدة فی إعجاز القران – الطبعة الأولی– مكتبه وهبة – القاهرة – 1996م.

ـ الموسوعة الذهبیة فی إعجاز القرآن الكریم والسنة النبویة

ـ جلوه های جدید از اعجاز علمی قرآن : عبدالرؤف مخلص ، انتشارات شیخ الاسلام،تربت جام.

 منبع :فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
بسوى افق

پست: 560  |  موضوع مرتبط: عمومی

بسوى افق

نویسنده: استاد بلاغ

در برهه ای که ما بسر می بریم میزان تفوق جویی، زدوبندها ومعامله گری ها در حد اعلای خود قرار دارد، آنچه برای جهان سوم یا به تعبیر دیگر کشور هایی که ناهنجاری ها در آن بذر می شود ومکان ها مناسبی برای تکوین اهداف خمصمانه قدرت های خلق کننده نا آرامی ها، قتل ها و ویرانی ها است گاهی آنچنان قضایا مغلق وپیچیده جلوه مینماید که افراد یک کشور سال ها در مقابل هم به سنگر می نشینند اما نمی دانند جنگ شان برای چیست، گاهی اگر از اطراف در گیر پرسیده شود که چرا اسلحه بدوش دارند وسینه هم دینشان را نشانه میروند، نمی توانند هدفشان را توضیح دهند واگر قصد شان را از جنگشان بیان داشتند ظاهراً هدف همان خواهد بود که جانب مقابل نیز برای تحقق آن اسلحه دربردارد وبرای نابودی جانب مقابلش سنگرنشین است. ایجاد چنین صحنه ها مسئله عادی نیست. کارشناسان سیاست جهانی برای اینکار برنامه های دراز مدتی طرح کرده اند؛ برای اجرای اینچنین نقشه ها، رسانه های خبری نیرومندی در دست دارند که هر خبر، تبصره وگزارش از سویمتخصصین امور ترتیب، اداره وپخش می شود وآنچنان گوش ها به چنین نیرنگ های خبری عادت کرده اند، که اگر به موعد معین نتوانند این اخبار وگزارش ها را بشنوند، گویی اعتیادی را ترک نموده اند. گذشته از آن وجود نشرات ظاهراً دلسوزانه ای که محتوای آن بسان آتش های سوزنده است، نیز از جمله برنامه های خراب کارانه است؛ اما آنچه که ما فاقد آنیم، داشتن برنامه ای که بواسطه آن بتوانیم به پابایستیم. دیگران اگر خواسته اند ما را به مدارج ظاهراً بلندی آنهم برای تحقق اهداف کوتاه مدت رسانده اند وچون به مقصد رسیده اند یا دیده اند دیگر کار بردی نداریم روزی که خواسته اند دورمان کرده اند. ما همیش دوست داشته ایم شعار بدهیم در حالیکه دیگران برنامه داشته اند. ما نتوانستیم گامهایمان را آنچنان که ادعا می نمودیم استوار برداریم. اگر در سنگلاخ مبارزه، در دره های پرفراز ونشیب آن هوشیارانه گام بر میداشتیم وفرش های هموار شده حریر دیگران را که برای منافع ملی شانهموار کرده بودند یکسره رد میکردیم وبمقتضای هویت اسلامی  خود با اتکاء به خداوند مسیر را می پیمودیم حالتی اینچنین که داریم، نمیداشتیم.ولی تجربه های ناکام تکرار می شوند، کسان دیگری می آیند ونقش قدم اسلاف را می پیمایند، برنامه ندارند، طراح امور دیگران اند اینان بمثابه جاده صاف کنانی بیش نیستند وآنگاه بخود خواهند آمد که همه چیز از دست رفته باشد، مگر کاروان راهش را ادامه خواهد داد، صبور وبا صلابت خواهد بود.

www.55a.net



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
رابطه علم و ایمان

پست: 559  |  موضوع مرتبط: عمومی

رابطه علم و ایمان

تهیه: محمد عادل

معرفت خداوند و شناخت عقلانى نسبت به ذات و صفات او اولین مرتبه از مراتب كمال نظرى انسان است وقتى عقل انسان وجود خداى خالق قادر متعال را بپذیرد نخستین شرط حركت به سوى او را به دست آورده است ولى هر حركتى علاوه بر شناخت نیازمند انگیزه است شناخت به تنهایى نمى‏تواند انسان را به حركت آورد به ویژه اگر حركت در جهت و مسیر خاصى دشوار باشد. شناختى مى‏تواند انسان رابه حركت آورد كه شوق‏انگیز باشد و اشتیاق انسان وقتى برانگیخته مى‏شود كه نتیجه حركت خود را لذت آور، سعادت بخش و كمال آفرین بیابد. كسى كه لذت عملى را چشیده باشد و خوشى حاصل از كارى را تجربه نموده باشد اشتیاق بیشترى براى انجام آن عمل دارد به خصوص اگر تجربه به او نشان دهد كه با تكرار آن عمل لذت و خوشى بیشترى پدید مى‏آید نه آن كه لذت حاصل از آن عمل یك نواخت و ملال آور شود لذت‏هاى جسمانى مانند لذت خوردن و آشامیدن در صورتى كه از حد معینى تجاوز كنند به رنج و ناخوشى بدل مى‏شوند لذیذترین غذاها وقتى كه زیاد خورده شودند لذت بخش نخواهند بود و موجب زیان جسم و تنفر روح مى‏گردند. اما لذات معنوى این گونه نیستند یعنى تكرار آنها موجب دلزدگى نمى‏شود و هر بار كه تكرار مى‏شوند لذت بیشترى به همراه مى‏آورند. اگر شناخت انسان نسبت به یك حقیقت نشان دهنده وجود كمال و لذتى خاص در اثر عملى خاص باشد انگیزه اولیه براى انجام عمل پدید مى‏آید. براى روشن شدن مطلب دو شناخت را با هم مقایسه مى‏كنیم اگر كسى ارتفاع قله دماوند را بداند هیچ گاه به خاطر این آگاهى انگیزه حركت به سوى فتح قله را نخواهد یافت چنین شناختى حركت آفرین نیست ولى اگر كسى بداند كه با فاتحان قله دماوند جایزه‏اى گرانبها مى‏دهند انگیزه حركت در او پدید خواهد آمد آن گاه رنج این سفر را با جایزه آن مقایسه مى‏كند و اگر جایزه را به قدر كافى ارزشمند بیابد، رنج فتح قله را بر خود همواره مى‏سازد. شناخت خدا و صفات او از نوع شناخت‏هایى است كه حركت آفرین است زیرا انسان موحد مى‏داند كه جهان مخلوق خداوندى علیم است و او مختار است كه راه حركت به سوى خدا را انتخاب كند و اگر چنین كند به برترین لذت‏ها و پایدارترین سعادت و كمال دست مى‏یابد پس براى درك این لذت و كسب این كمال باید حركت كرد این آگاهى شوق آفرین است ولى كافى نیست زیرا كسى كه از وجود

سعادت و لذتى به سبب گواهى عقل یا اخبار دیگران باخبر مى‏شود به اندازه كسى كه لذت و سعادتى را چشیده باشد اشتیاق به درك آن را ندارد. بنابراین مى‏توان شناخت كسى را كه آن لذت را تجربه كرده است شناختى عمیق‏تر و حركت آفرین‏تر دانست. با توجه به توضیحات فوق ایمان فوق ایمان را این گونه تعریف مى‏كنیم ایمان معرفتى است شوق آفرین و حركت بخش به حقیقت متعالى كه در نتیجه شناخت عقلانى پدید مى‏آید و در اثر تجربه عملى رشد مى‏كند و در گفتار و رفتار فرد تجلى مى‏یابد.

ایمان به چیزى بیشتر از شناخت عقلانى و یا یقینى است. ایمان، یقین توأم با عمل و عشق است. با توجه به مطالبى كه قبلا درباره یقین و مراتب آن گفتیم مى‏توان مراتب علم الیقین و بالاتر از آن را معرفت توأم با ایمان دانست زیرا انسان مؤمن در اثر عمل صالح و ریاضت‏هاى شرعى یقین خود را بالإ؛ مى‏برد. این گونه ریاضت‏ها و اعمال صالح در اثر اشتیاق به حقیقت شناخته شده صورت مى‏گیرند و در انسان مؤمن تجربه‏اى پدید مى‏آورند كه از سویى شناخت نزدیك‏تر و عمیق‏تر است و از سویى دیگر موجب اشتیاق بیشتر و عمل افزون‏تر مى‏شود.

بنابراین شناخت یقینى عقلانى مطابق با واقع كه آن را علم مى‏نامیم شرط لازم و مقدمه ضرورى ایمان است ولى ایمان چیزى فراتر از علم است ایمان علاوه بر علم اشتیاق و عمل را نیز به همراه دارد چه بسا انسان‏هایى كه با وجود داشتن علم ایمان نمى‏آورند و به مقتضاى علم خود عمل نمى‏كنند.

فرعون و پیروان او نمونه انسان‏هایى هستند كه با وجود داشتن علم یقینى ایمان نیاوردند. موسى آیات روشن‏گر خدا را به آنان عرضه كرد و آنها به درستى سخن او یقین كردند ولى با او به مبارزه و مخالفت پرداختند: { وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ}[النمل :14]؛ و با آن كه دلهایشان بدان آیات خدا یقین داشت از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببین فرجام فسادگران چگونه است.مخالفت فرعون با موسى در حالى كه شاهد معجزات موسى بوده است. دیگران و از جمله ساحرانى كه فرعون براى مقابله با موسى استخدام و خداى موسى ایمان آوردند و در زبان و عمل به ایمان خود وفادار ماندند. آنان پس از مشاهده معجزه موسى بى‏درنگ به سجده افتادند و ایمان خود را به پروردگار موسى اعلام داشتند. آنها حتى از تهدید و خشونت فرعون نهراسیدند و وحشت شكنجه و نابودى آنان را از ایمانشان جدا نكرد.

در این جا پرسش مهمى مطرح مى‏شود: چرا علم به تنهایى موجب ایمان نمى‏شود؟

موانع ایمان

چنان كه قبلا اشاره كردیم ایمان آوردن عملى اختیارى است یعنى انسان به اختیار خود حركت به سوى حقیقت متعالى عالم؛ یعنى خداى خالق جهان را آغاز مى‏كند. بنابراین علاوه بر علم اراده نیز در ایمان مؤثر است عوامل مؤثر در اراده و اختیار انسان اگر با ایمان سازگار باشند انسان مى‏تواند طریق ایمان را برگزیند و اگر با آن ناسازگار باشند انتخاب ایمان دشوار خواهد بود؛ بنابراین براى رسیدن به ایمان باید موانع ایمان را شناخت و راه مبارزه با آن را آموخت.

دیگر آن كه عواملى همچون دنیا پرستى، سطحى نگرى، رذایل نفسانى و... حتى اگر مانع شناخت حقیقت نشوند در موارد بسیارى مانع از دل بستن به حقیقت و عمل كردن به مقتضاى آن مى‏شوند یعنى این موانع حتى اگر در مرحله شناخت كه شرط لازم ایمان است كارگر نباشند در مرحله تحقق شرط كافى ایمان و التزام عملى و حركت به مقتضاى معرفت، مؤثر مى‏افتند و مانع ایمان مى‏شوند براى مثال رذایل نفسانى همچون برترى‏طلبى و تكبر درباره فرعون و فرعونیان مانع شناخت آنان نبوده است ولى مانع پذیرش عملى حقیقت شده است چنان كه در آیه 14 سوره نمل دیدیم آنان با وجود یقینى كه به آیات الهى یافتند با آن مقابله نمودند. علت انكار و مقابله آنها همان طور كه در آیه ذكر شده است ظلم و تكبرى بود كه نفسهایشان را آلوده ساخته بود. فرعونیان انسان‏هایى فاسد بودند و عاقبت مفسدین محرومیت از ایمان است، حتى اگر عقول ایشان حقیقت را دریابد و به آن یقین آورد.

آثار ایمان

ایمان به خداوند متعال زندگى را به سوى امور معنوى و متعالى جهت مى‏بخشد و شور حركت و تلاش را در انسان افزایش مى‏دهد. انسان مؤمن لذت و كمالى را خواستار است كه هیچ لذت دنیایى و كمال مادى به ارزش و مطلوبیت آن نمى‏رسد پس شوق او در خواستن این لذت و كمال بیشتر از شوق كسانى است كه خواستار لذت و كمالات مادى هستند.

ایمان به وجود خداوند حكیم و توانا موجب مى‏شود كه جهان را هدف دار بدانیم. هدف آفرینش كمال و سعادت انسان است پس نظم جهان به گونه‏اى است كه مانع كمال و سعادت انسان نمى‏شود. این اعتقاد موجب آرامش واطمینان در انسان مى‏شود. انسان با امید به آینده تلاش مى‏كند و به سوى كمال حركت مى‏نماید. انسان مؤمن در اثر شكست ظاهرى ناامید نمى‏شود، زیرا خداوند را ناظر بر عمل خویش مى‏داند و معتقد است كه نظام عادلانه هستى، تلاش خالصانه او را براى رسیدن به كمال نادیده نمى‏گیرد و پاداش زحمات او به او داده خواهد شد: { إِنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ}[التوبة : 120]؛ همچنین پیروزى ظاهرى نیز موجب غرور مؤمنان نمى‏شود زیرا مى‏دانند كه همه پیروزى‏ها در اثر لطف و امداد خداوند است:{ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَـكِنَّ اللّهَ رَمَى} [الأنفال:17]

ایمان به خداوند و دین الهى به بهبود روابط اجتماعى نیز از دو جهت كمك مى‏كند انسان متدین از سویى رعایت حقوق دیگران را تكلیف شرعى خود مى‏داند و معتقد است اگر حقوق دیگران را پایمال كند با تنبیه و عذاب الهى مواجه خواهد شد و ترس از عقاب الهى او را وادار مى‏كند كه حقوق انسان‏هاى دیگر را رعایت كند و از سوى دیگر معتقد است كمك و یارى به انسان‏هاى دیگر موجب خشنودى خداوند است. پس با احسان و نیكى به دیگران، پاداش الهى را دریافت مى‏كند و افزون بر آن رابطه خود را با خدا تقویت مى‏كند.

یكى دیگر از آثار اجتماعى ایمان به خداوند، تعهد مؤمنان به اصلاح نظام اجتماعى است. انسان مؤمن به سبب تكلیف دینى، خود را متعهد مى‏داند كه در برپایى نظام اجتماعى عادلانه تلاش كند و نیز مساعد ساختن محیط اجتماعى را براى تحقق كمالات انسانى، مطلوب و موجب تقرب به خداوند مى‏داند. او معتقد است در اجتماعى كه ارزش‏هاى الهى بر آن حاكم است رسیدن به كمالات انسانى امكان‏پذیر است و انسان‏هاى بیشترى مى‏توانند به هدف خلقت خویش نزدیك شوند.

فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 10:07 ق.ظ تاریخ: یکشنبه 31 تیر 1386 |+|
كل مطالب ارسالی;:

تعداد کل صفحات:    3

    ( 1 )     ( 2 )     ( 3 )