تبلیغات
::اهل سنت جنوب::
 
 
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پیغام مدیر : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید

با تشکر   

لینكهای ویژه
لینك دوستان
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اینترنت
     در این سایت

آمار وب
بازدید های امروز:
بازدیدهای دیروز:
بازدید این ماه :
بازدید ماه گزشته:
کل بازدید ها:
نویسندگان وبلاگ:
كل مطالب ارسالی;:
آخرین به روز رسانی:

 تبلیغات
زنی که همیشه با آیات قرآن کریم سخن می گفت؟

پست: 551  |  موضوع مرتبط: عمومی

زنی که همیشه با آیات قرآن کریم سخن می گفت؟

تهیه کننده: فضل الله امین

حضرت عبد الله بن مبارک می فرمایند: باری به قصد سفر حج بیت الله زیارت مسجد نبوی به راه افتادم در مسیر راه چیز سیا هی از دور توجه ام را به خود جلب کرد،به سیاهی کنجکاو شدم ، پیرزنی ساخورده است که لباس وچادر پشمی به تن دارد ، با او سلام گفتم ،در پاسخم گفت: « سَلَامٌ قَوْلاً مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ »  از سوی پروردگار مهربان ، درود وتهنیت گفته می شود.

به او گفتم: خدا بر تو رحم کند ،اینجا چکار می کنی ؟

 گفت: « مَن یُضْلِلِ اللّهُ فَلاَ هَادِیَ لَهُ » خدا هر که را گمراه سازد ، هیچ راهنمائی نخواهد داشت.فهمیدم که او راهش را گم کرده است.

بنا براین از او پرسیدم به کجا می روی ؟

گفت:« سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى» تسبیح وتقدیس خدائی را سزا است که بنده خود را در شبی از مسجد الحرام به مسجد الأقصی برد .

چند روز است که اینجایی ؟

گفت:« ثَلَاثَ لَیَالٍ سَوِیّاً » سه شبانه روز تمام .

گفتم:با تو غذائی نمی یبنم که بخوری ؟

گفت:« هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ » آن کسی است که او مرا میخواراند ومینوشاند.

گفتم:با چه وضو می کردی ؟

گفت:« فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَیَمَّمُواْ صَعِیداً طَیِّباً» وآبی نیافتید با خاک پاک تیمم کنید.

گفتم:با من غذا است آیا به خوردن آن میل داری ؟

گفت:« ُثمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَى الَّلیْل» سپس روزه را تا شب ادامه دهید .

گفتم:اکنون که رمضان نیست !

گفت:« وَمَن تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَلِیمٌ» هر که به دلخواه خود کار نیکی را انجام دهد، بی گمان خداوند سپاسگذار وآگاه است.

گفتم:در سفر که روزه فرضی را هم خوردن جایز است !

گفت:« وَأَن تَصُومُواْ خَیْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ»

وروزه را داشتن برای شما خوب است ،اگر بدانید.

....

زنی که همیشه با آیات قرآن کریم سخن می گفت؟

تهیه کننده: فضل الله امین

حضرت عبد الله بن مبارک می فرمایند: باری به قصد سفر حج بیت الله زیارت مسجد نبوی به راه افتادم در مسیر راه چیز سیا هی از دور توجه ام را به خود جلب کرد،به سیاهی کنجکاو شدم ، پیرزنی ساخورده است که لباس وچادر پشمی به تن دارد ، با او سلام گفتم ،در پاسخم گفت: « سَلَامٌ قَوْلاً مِن رَّبٍّ رَّحِیمٍ »  از سوی پروردگار مهربان ، درود وتهنیت گفته می شود.

به او گفتم: خدا بر تو رحم کند ،اینجا چکار می کنی ؟

 گفت: « مَن یُضْلِلِ اللّهُ فَلاَ هَادِیَ لَهُ » خدا هر که را گمراه سازد ، هیچ راهنمائی نخواهد داشت.فهمیدم که او راهش را گم کرده است.

بنا براین از او پرسیدم به کجا می روی ؟

گفت:« سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى» تسبیح وتقدیس خدائی را سزا است که بنده خود را در شبی از مسجد الحرام به مسجد الأقصی برد .

چند روز است که اینجایی ؟

گفت:« ثَلَاثَ لَیَالٍ سَوِیّاً » سه شبانه روز تمام .

گفتم:با تو غذائی نمی یبنم که بخوری ؟

گفت:« هُوَ یُطْعِمُنِی وَیَسْقِینِ » آن کسی است که او مرا میخواراند ومینوشاند.

گفتم:با چه وضو می کردی ؟

گفت:« فَلَمْ تَجِدُواْ مَاء فَتَیَمَّمُواْ صَعِیداً طَیِّباً» وآبی نیافتید با خاک پاک تیمم کنید.

گفتم:با من غذا است آیا به خوردن آن میل داری ؟

گفت:« ُثمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَى الَّلیْل» سپس روزه را تا شب ادامه دهید .

گفتم:اکنون که رمضان نیست !

گفت:« وَمَن تَطَوَّعَ خَیْراً فَإِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَلِیمٌ» هر که به دلخواه خود کار نیکی را انجام دهد، بی گمان خداوند سپاسگذار وآگاه است.

گفتم:در سفر که روزه فرضی را هم خوردن جایز است !

گفت:« وَأَن تَصُومُواْ خَیْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ» وروزه را داشتن برای شما خوب است ،اگر بدانید.

گفتم:چرا مانند من سخن نمی گویی ؟!

گفت:« مَا یَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» انسان هیچ سخن را بر زبان نمی راند مگر اینکه فرشته ای ، مراقب وآماده ( برای در یافت ونگارش آن سخن است.

گفتم:از کدام قبیله هستی ؟

گفت:« وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ » از چیزی دنباله روی مکن که از آن نا آگاهی.

گفتم: ببخشید ! اشتباه کردم.

گفت:« لاَ تَثْرَیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ » امروز هیچگونه سرزنش وتوبیخی نسبت به شما در میان نیست،خداوند شما را می بخشاید.

گفتم:اگر میل داری بر شترم سوار شو تا به قافله ات برسی.

گفت:« وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَیْرٍ یَعْلَمْهُ اللّهُ» وآن عمل نیکی را که انجام می دهید خداوند آنرا می داند.

عبد الله بن مبارک می گوید: شترم را خواباندم تا سوار شود.

گفت:« قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ» به مونان بگو نگاهایشان را پایین بیاندازند.

عبدد الله بن مبارک می گوید:من نیز نگاهم را پایین انداختم وبه او گفتم: سوار شو،اما هنگامی که می خواست سوار شود شتر رام کرد ولباسش پاره شد بلا فاصله گفت: « وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ » آنچه از مصائب وبلا یا به شما می رسد ،به خاطر کارهایی است که خود کرده اید.

گفتم:اندکی صبر کن تا پاهای شتر را ببندم .

گفت:« فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمَانَ » راه حل مسأله را به سلیمان فهمانیدم.

هنگامیکه بر شتر سوار شد گفت:« سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ وَإِنَّا إِلَى رَبِّنَا لَمُنقَلِبُونَ » پاک ومنزه است خدایی که اینها را به فرمان ما در آورد ،وگرنه ما بر( رام کرد ونگهدار ) آنها توانیی نداشتیم وما به سوی پروردگار مان می گردیم.

ابن مبارک می گوید:  مهار شتر را گرفته ودوان دوان به راه افتادم وجهت تحریک وسرعت شتر داد وفریاد سر می دادم.

 گفت: « وَاقْصِدْ فِی مَشْیِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ» ودر راه رفتنت اعتدال را رعایت کن و ( در سخن گفتن ) از صدای خود بکاه.

ـ سرعتمرا کاسته واهسته به راه ادامه دادم ودر مسیر راه اشعاری را با خود زمزمه می کردم.

گفت:«  فَاقْرَؤُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ » پس آن مقدار قرآن را بخوانید که برایتان میسر است.

ـ پس از اینکه اندکی رفتیم ،پرسیدم :آیا شوهر دارید ؟

گفت:«  یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْیَاء إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ » ای مؤمنان ! مسائلی سؤال نکنید ( که به شما مربوط نیستند وچندان سودی برایتان ندارند ) واگر فاش گردند وآشکار شوند شما را نا راحت ود حال کنند .

ـ از این پس ساکت شدم وتا به قافله نرسیدیم ،سخنی نگفتم ،هنگامی که با کاروان روبرو شدیم خطاب به او گفتم چه کسی از بستگان همراه کاروان است .

گفت:« الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا » دارائی وفرزندان ،زینت زندگی دنیایند.

ـ فهمیدم که فرزندانش در این کاروان حضور دارند .

پرسیدم:کارشان در قافله چیست ؟

گفت:« وَعَلامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ » ونشانه های وبوسیله ستارگان رهنمون می شوند. در یافتم که فرزندانش رهیاب کاروان اند ،به سوی خیمه ها رفتم وگفتم: این ها خیمه های کاروان است بگو فرزندانت کیستند ؟

گفت:« وَاتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلاً » وخداوند ابراهیم را به دوستی بر گزیده است .

« وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَى تَكْلِیماً »وخداوند با موسی سخن گفته است. « یَا یَحْیَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ » ای یحی کتاب را با قوت بگیر.

فورا! صدا زدم:ای ابراهیم وموسی ویحی ! دیری نگذشت جوانانی که همچون ماه می درخشیدند به سویم آمدند وپس از اینکه اندکی با هم نشستیم آن زن گفت:« فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِینَةِ فَلْیَنظُرْ أَیُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْیَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ » سکه نقره ای را که با خود دارید به کسی از نفرات خود بدهید واو را روانه شهر کنید ، تا( برود) ببیند کدامین ایشان غذای پاکتر دارد ،روزی وطعامی از آن بیاورد.

یکی از فرزندانش رفت وغذایی تهیه نمود وآنرا در جلویم نهاد.

زن گفت:« كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِی الْأَیَّامِ الْخَالِیَةِ » در برابر کارهایی که در روز گاران گذشته انجام می داده اید ،بخورید وبنوشید ،گوارا باد !

فرزندان گفتند: این مادر ماست ،وچهل سال است به جمله ای غیر از جملات قرآن سخن نگفته ! تا مبادا کلمه نا جایز ونا شایسته ای از زبانش بیرون آید وباعث نارضایتی خداوند متعال قرار گیرد .

گفتم:« ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ » این فضل وکرم خدا است که آن را به هر کس که بخواهد می بخشد وخداوند دارای فضل وکرم بزرگی است .

منبع: البدایة والنهایة ، امام ابن كثیر

حاشیۀ :

زندگی نامه ی عبد الله بن مبارک

عبد الله بن مبارک بن واضح مروزی،مولای بنی حنظله،عالم زاهد ،فقه را از سفیان ومالک بن انس رضی الله عنمهم اجمعین آموخت ،بیشتر از مردم بریده می شد. بشدت خلوت وتنهایی ورهد و ورع را دوست داشت وپدرش دارای همین صفات بود. روایت است که  پدرش در باغ مولایش در ( بلخ)  کار می کرد ومدت طولانی ، پرستار وباغبان آن باغ بود. روزی مالک برای بازدید به باغ می آمد واز او می خواهد اناری شیرین را برایش بیاورد. او می رود وچند انار را می آورد آنها را می شکند، می بیند که همگی ترش( نارس) هستند. می گویند اینها ترش بودند ،برو چند انار شیرین بیاور ، برای بار دوم انار هایی که آورده بود ترش بودند.

مالک با عصبانیت گفت: من انار شیرین را خواستم تو باز هم ترش آوردی.

برای بار سوم رفت وبدقت از درختان دیگر چند عدد انار را آورد .  وقتی که مالک آنها را شکست،دید ،ترش هستند ،مالک با عصبانیت بیشتر غرید وگفت: مرد حسابی تو چند ین سال است باغبان این باغ هستی ، هنوز انار شیرین را نمی شناسی؟. در جواب گفت: خیر ،مالک متعجبانه گفت: این چگونه ممکن است ؟ گفت عزیزم چگونه ممکن نمی باشد. من که چندین سال است مراقب این باغ هستم،چیزی را از آن نخورده ام، تا بدانم ترش یا شیرین است. مالک شگفت زده وخود باخته ،از جایش بر خاست . گفت: چرا وچگونه از میوه این باغ نخورده ای؟ در جواب گفت: تو به من گفته ای که: مراقب این باغ باش. نگفتی: اجازه داری از آن هم بخوری . ونمی توانستم بدون اجازه صاحب باغ از آن بخورم. مالک موضوع را بدقت بر رسی می کند می بیند که این راست می گوید: تا کنون میوه این باغ را نچشیده است. او را شخص بزرگوار وعارفی یافت . آزادش می کند ودختر خود را به عقد ازدواجش در می آورد واو را برادر وداماد خود می کند .

عبد الله نتیجه آن ازدواج است .

 

www.55a.net

فرهنگ اعجاز علمی در قران وحدیث : منبع


نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 12:07 ب.ظ تاریخ: یکشنبه 10 تیر 1386 |+|