تبلیغات
در مورد آزادی اندیشه وفکر میباشد
به وبلاگ سوالات دینی خوش آمدید
مدرسة البنات ام سلمه رضی الله عنها
موسسه فرهنگی .اسلامی ندای توحید
سایت های منتخب اهل سنت عربی وفارسی
برای تبادل لینك ابتدا لینك ما را با عنوان: ( ::اهل سنت جنوب::
)در وبلاگ یا سایتتان قرار دهید سپس از طریق ارسال لینك در قسمت زیر لینك خود
را برای ما بفرستید.
چرا در قرآن نام علی و سایر امامان نیامده؟
آیا دیدار هزاران انسان با امام زمان قابل انکار است؟
آیا احترام به قبرهای امامان واولیاء جزئی از احترام به خود آنها نیست؟
آیا پس از وفات پیامبر کودتاه شد؟
چرا امامت در فرزندان امام حسین ادامه یافت و از فرزندان امام حسن ، كسى به این مقام نرسید ؟
آیا فتح ایران در زمان عمر مطابق قانون شرع بود یا خیر؟
آیا امام حسن مى دانست كه ظرف شیر یا آب زهرآلود است؟
آیا اهمیت دادن به عید نوروز بدعت نیست؟
آیا خبر ازدواج عثمان با دو دختر رسول الله صلی الله علیه وسلم ، راست است ؟
آیا روایت « أبوبكر وعمر سیدا كهول أهل الجنة» از قول رسول خدا صلی الله علیه وسلم صحت دارد ؟
اگر ابوبكر و عمر، غاصب خلافت بودند، چرا علی با خلفا همكاری میكرد؟
درخواست یك عالم سنی از حكومت طهران
از طرف جامعه اهل سنت مجله خانواده سبز تحریم شد
طعن به همسران پیامبر صلیالله علیه وسلم در واقع طعن به آن حضرت است
پست: 546 | موضوع مرتبط: عمومی
)لقد کذب علی رسول الله -صلى الله علیه وسلم- علی عهده حتی قام خطیباً فقال: من کذب علی متعمداً فلیتبوأ مقعده من النار(. امام علی (علیه السلام (نهجالبلاغه / خطبة 210) «در روزگار پیامبر -صلى الله علیه وسلم- بر او دروغ بستند (منظور اینجا منافقین است) تا آنجا که برخاست و سخنرانی کرد و فرمود: هر کس عمداً بر من دروغ بندد جایگاهش را از آتش گیرد».
)إنا أهل بیت صادقون لا نخلو من کذاب یكذب علینا(. امام صادق (علیه السلام) (رجال کشی / 275) «ما خاندانی راستگوییم ولی از شرّ دروغزنی که بر ما دروغ بندد، بر کنار نماندهایم».
|
نقد احادیث تفسیری
مصطفی حسینی طباطبایی
تفسیری قرآن کریم به لحاظ مرتبه، در میان علوم اسلامی در درجة نخست قرار دارد. برای ورود در فنّ تفسیر، روش های گوناگونی میان مسلمین متداول شده است. بهترین روش، «تفسیر قرآن به وسیلة خود قرآن» است. یعنی هر مفسّری بکوشد تا اجمال یا ابهامی را که در آیه ای می یابد با کمک گرفتن از آیات دیگر، رفع کند و از این راه مقصود حقیقی آیات را کشف نماید. این روش را پیامبر اکرم اسلام -صلى الله علیه وسلم- بنیانگذاری فرمود و همانگونه که در کتب تفسیر آوردهاند واژة «ظلم» در آیة:
)الَّذِینَ آمَنُواْ وَلَمْ یَلْبِسُواْ إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ(. (انعام / 81)
را با کمک آیة:
)إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ(. (لقمان / 13)
به شرک تفسیر نمود[1]. سیاق سورة انعام که از مناظرة ابراهیم خلیل -علیه السلام- با مشرکان حکایت می کند نیز این تفسیر را تأیید می نماید. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- با این کار، امت خویش را به مقایسة آیات با یکدیگر و فهم مقاصد آنها از این طریق، ارشاد فرمود.
اما برخی از محدثان شیعه که به «اخباریگری» متمایل بودند، راه دیگری را برای تفسیر قرآن در پیش می گرفتند و آن «تفسیر قرآن بوسیلة روایات» است یعنی در فهم آیات به روایاتی که در تفسیر از ائمه -علیهم السلام- رسیده رجوع کردهاند و بطور مطلق بر آنها اعتماد نموده اند. این راه با یک اشکال اساسی روبرو می باشد و آن اینست که در «احادیث متواتر»[2] از امامان -علیهم السلام- وارد شده که احادیث ما را با قرآن بسنجید و حدیث های ناسازگار با آن را نپذیرید. بنابراین لازم می آید که حدیث را همواره، مفسّر قرآن نشماریم بلکه صحّت و سقم آن را با قرآن ارزیابی کنیم بعلاوه معلوم می گردد که قرآن بشرط تدبّر، فهیده می شود و گرنه چگونه میتوان آن را میزان تشخیص برای احادیث درست از نادرست قرار داد؟! بعبارت دیگر: فهم این امر که فلان حدیث موافق با قرآن است یا نه؟ فرع بر آنست که قرآن فهمیده شود. در خود قرآن کریم نیز با تأکید به «تدبّر در قرآن» سفارش شده است چنانکه می فرماید:
)كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْكَ مُبَارَكٌ لِّیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ وَلِیَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ(. (ص / 29)
و نیز :
)أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا(. (محمد / 24)
و نیز :
)أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفاً كَثِیراً(. (نساء / 82)
و نیز :
)أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَاءهُم مَّا لَمْ یَأْتِ آبَاءهُمُ الْأَوَّلِینَ.( (مؤمنون / 68)
با این همه، بنابر سلیقة «اخباریگری» جمعی از محدّثین امامیّه به گردآوری احادیث تفسیری از صحیح و ناصحیح پرداختند و کتب «تفسیر قرآن بوسیلة روایات» را تدوین کردند که از جملة آنها: تفسیر علی بن ابراهیم قمی و تفسیر محمد بن مسعود عیاشی و تفسیر «برهان» اثر سید هاشم بحرانی و تفسیر «وافی» اثر فیض کاشانی را می توان نام برد. در این فصل، ما ده نمونه از احادیث تفسیری را که در این کتاب ها آمده است نقد می کنیم و مخالفت آنها را با متن قرآن توضیح می دهیم. متأسفانه اینگونه احادیث در کتب مذکور بفراوانی یافت می شوند.
1- در تفسیر «علی بن ابراهیم قمّی» ذیل آیة
)إِنَّ اللَّهَ لاَ یَسْتَحْیِی أَن یَضْرِبَ مَثَلاً مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا( . (بقره / 26)
«همانا خدا شرم نمی دارد که به پشّهای و بالاتر از آن، مثل بزند».
می خوانیم که مفسّر مزبور می نویسد :
«حدثنی أبی، عن النضربن سوید، عن القاسم بن سلیمان، عن المعلی بن خنیس عن أبی عبدالله -علیه السلام- إن هذا المثل ضربه الله لأمیر المؤمنین علی بن أبیطالب فالبعوضه أمیر المؤمنین و ما فوقه رسول الله و الدلیل علی ذلک قوله : «فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُواْ فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ» یعنی أمیر المؤمنین کما أخذ رسول الله المیثاق علیهم»[3]
یعنی : «پدرم حدیث کرد از نضر بن سوید، از قاسم بن سلیمان، از معلّی بن خنیس، از ابوعبدالله صادق -علیه السلام- که گفت: همانا این مثل را خداوند برای امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب -علیه السلام- زده است پس مراد از پشّه، علی -علیه السلام- است و بالاتر از پشّه، رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- است! دلیلش هم اینست که در دنبالة آیه میفرماید : «فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُواْ فَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ» (امّا مؤمنان میدانند که آن مثل درست است و از سوی خداوند ایشان است) یعنی امیر مؤمنان! چنانکه رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- از (یارانش برای او) پیمان گرفت».
دربارة این تفسیر عجیب باید گفت:
اوّلاً: معلی بن خنیس که راوی بلاواسطة آن از امام صادق -علیه السلام- است مورد وثوق همة علمای رجال نیست. نجاشی دربارة وی می نویسد: هو ضعیف جداً لا یعول علیه[4]. یعنی: «او جدّاً ضعیف است و اعتماد بر وی نباید کرد». و ابن الغضائری به نقل علاّمة حلّی درباره اش گفته است: «الغلاه یضیفون الیه کثیرا و لا اری اعتمادا علی شیء من حدیثه»[5]. یعنی: «غالیان، سخنان بسیاری را بر احادیث وی می افزایند و بنظر من به هیچ یک از احادیث او اعتماد نباید داشت». بنابر قول ابن الغضائری، اگر خود معلی بن خنیس هم مورد وثوق باشد باز احادیث وی مشکوک است زیرا در معرض تحریف قرار گرفته اند. احوال را وی دوّم یعنی قاسم بن سلیمان نیز بهتر از راوی نخستین نیست! مامقانی دربارة او می نویسد: «قد ضعف الرجل غیر واحد»[6]. یعنی : «بیش از یک تن از علمای رجال وی را تضعیف نموده اند». آیا با چنین سندی، صدور روایت مذکور از امام صادق -علیه السلام- اثبات می شود؟
ثانیاً: آیة مورد بحث در مقام تحقیر آمده است نه بزرگداشت! و می فرماید خداوند شرم ندارد که برای هدایت خلق، به چیز حقیری چون پشّه مثل زند (همانگونه که در یکی از سوره های قرآنی به عنکبوت مثل زده است). در اینجا علی -علیه السلام- را بجای پشّه نهادن، اهانت به آن امام بزرگوار محسوب می شود و تفسیری کاملاً نابجا بشمار می آید. بویژه که مفسّران قرآن «فما فوقها» را به موجودی فوق پشّه در حقارت و کوچکی تفسیر کرده اند چنانکه شیخ طبرسی در «تفسیر مجمع البیان» مینویسد: «قیل فما فوقها فی الصغر و القله لان الغرض ههنا الصغر»[7]. یعنی : «گفته شده که مقصود از فما فوقها در کوچکی و ریزی است زیرا غرض (خداوند) در اینجا مثل زدن به چیزی کوچک است». و این تفسیر درست به نظر می رسد زیرا در صورتی که خداوند از مثل زدن به موجود حقیری چون پشّه حیا نداشته باشد البته در مثل زدن به اشیاء بزرگتر مانند شیر و شتر و فیل ... شرمی نخواهد داشت و ذکر این موضوع، لازم نیست ولی برای مثل زدن به موجوداتی حقیرتر از پشّه، جای توضیح باقی می ماند. مانند اینکه: اگر کسی بگوید من از دادن یک تومان به فقیر شرمی ندارم، لازم نیست تا بگوید که از بخشیدن مالی بالاتر از آن نیز شرمنده نیستم ولی می تواند بگوید حتی از بخشیدن کمتر از آن (مثلاً 5 ریال) هم شرمی ندارم.
با این توضیح، مصداق (فما فوقها) را رسول خدا دانستن، بدان معنی می انجامد که مقام رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- از امیر مؤمنان -علیه السلام- کمتر و پایین تر باشد! و این معنا، بر خلاف ضرورت اسلام و فرمودة خود علی -علیه السلام- است.
علاوه بر این، دلیلی که در متن روایت بر صحّت آن تفسیر کذابی آمده است به هیچ وجه مدّعا را اثبات نمی کند و امام -علیه السلام- بالاتر از آنست که در وقت استدلال، مدّعای خود را تکرار نماید (و به اصطلاح، مصادره به مطلوب روا دارد).
اینکه در دنبالة آیه میفرماید : «مؤمنان میدانند که خدا هر مثلی زند، درست است» چه ربطی دارد به اینکه مراد از پشّه امیر مؤمنان باشد؟!
2- در تفسیر «محمد بن مسعود عیاشی» ذیل آیة شریفه
)یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْكُمْ وَأَنِّی فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِینَ(. (بقره / 47)
چنین آمده است :
«عن هارون بن محمد الحلبی قال : سألت ابا عبدالله -علیه السلام- عن قول الله: «یا بنی اسرائیل» قال: هم نحن خاصة»![8]
یعنی: «هارون محمد حلبی گفت از ابو عبدالله صادق -علیه السلام- دربارة گفتار خداوند که فرمود: «یا بنی اسرائیل» پرسیدم، پاسخ داد: ایشان، مخصوصاً ما (آل محمد -صلى الله علیه وسلم-) هستیم»!
در ذیل همان روایت می نویسد : «عن محمد بن علی عن ابی عبدالله -علیه السلام- قال: سألته عن قوله: «یا بنی اسرائیل» قال: هی خاصة بآل محمد -صلى الله علیه وسلم-»[9]
باز می نویسد :
«عن ابی داوود عمن سمع رسول الله -صلى الله علیه وسلم- یقول: انا عبدالله اسمی احمد و انا عبدالله اسمی اسرائیل ...»[10]
یعنی : «از ابی داوود روایت شده و او از کسی که از رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- شنیده نقل کرده است که پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- می گفت : من بندة خدا هستم، نامم احمد است و من بندة خدا هستم، نامم اسرائیل است...»
دربارة این تفسیر غریب باید گفت که :
اولاً: محمد بن مسعود عیاشی هر چند خود مورد وثوق علمای امامیّه است ولی همة راویان او، ثقه نیستند. نجاشی درباره اش می نویسد : «کان یروی عن الضعفاء کثیراً»[11]. یعنی: «او از کسانی که نزد علمای رجال ضعیف شمرده می شوند، بسیار نقل کرده است». علاّمة حلّی نیز همین تعبیر را دربارة عیّاشی می آورد.[12] شاهد گفتار ما، سند روایات مذکور است بدین معنی که «هارون بن محمد» در کتب رجال ابداً شناخته نیست و چند را «حلبی» گفته اند که هیچ کدام «هارون بن محمد» نیستند! در روایت دوم نیز سند کاملاً ذکر نشده و حذف و ارسال در آن وجود دارد و در سوّمین روایت، عبارت «عمن سمع رسول الله» آمده و معلوم نشده که این راوی چه کسی بوده است؟ بنابراین، سند روایت عیّاشی در خور اعتماد و اعتبار نمی باشد.
ثانیاً: متن روایت عیاشی بکلی ضایع است زیرا اگر فرضاً بپذیریم که نام رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- اسرائیل بوده و قبول کنیم که آل محمد نیز همان بنی اسرائیل مذکور در قرآن هستند، به مشکل بزرگتری برخورد می کنیم و آن مشکل اینست که در همان سورة بقره، بنیاسرائیل بسختی نکوهش شده اند و خداوند با خطاب «یا بنی اسرائیل ...» به آنها می فرماید:
)وَآمِنُواْ بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقاً لِّمَا مَعَكُمْ وَلاَ تَكُونُواْ أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآیَاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَإِیَّایَ فَاتَّقُونِ(. (بقره / 40)
«بدانچه فرو فرستاده ام که تصدیق میکند آنچه را با شما است ایمان آورید و نخستین کافر به آن مباشید و آیات مرا ببهایی اندک مفروشید و تنها از من پروا دارید».
و همچنین قرآن کریم از «فساد» بنی اسرایل یاد می کند چنانکه می فرماید :
)وَقَضَیْنَا إِلَى بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِیراً(. (اسراء: 3)
«در کتاب (خود) بسوی بنی اسرائیل وحی فرستادیم که شما دو بار در روی زمین فساد بر پا خواهید کرد و با سرکشی خودتان طغیان بزرگی خواهید نمود».
با وجود این آیات، چگونه می توان ادّعا کرد که مراد از «بنیاسرائیل» آل محمد -صلى الله علیه وسلم- هستند؟ آیا این سخن، اهانت به آن بزرگواران بشمار نمی آید؟
اساساً در کدام کتاب از کتب تاریخ و سیره گزارش شده است که نام پیامبر اسلام -صلى الله علیه وسلم- اسرائیل بوده تا آل محمد هم بنی اسرائیل باشند؟ آیا این یک دروغ آشکار نیست؟!
3- محمد بن مسعود عیاشی در تفسیر خود بمناسبت آیة کریمة:
)آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ(. (بقره / 285)
حدیثی را از امام صادق -علیه السلام- گزارش می کند و در خلال آن می نویسد:
«ان رسول الله -صلى الله علیه وسلم- کان نائما فی ظل الكعبة فاتاه جبرئیل و معه كأس فیه ماء من الجنه فایقظه و امره ان یغتسل بهثم وضع فی محمل، له الف الف لون من نور ثم صعد به حتی انتهی الی ابواب السماء فلما راته الملائکه نفرت عن ابواب السماء و قالت الهین، اله فی الارض و اله فی السماء»[13]
یعنی : «رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- در سایة کعبه خوابیده بود که جبرئیل بسویش آمد و جامی بهمراه داشت که در آن آبی از بهشت بود. جبرئیل پیامبر را بیدار کرد و دستور داد که غسل کند سپس او را در محملی نهاد که هزاران نور رنگارنگ داشت آنگاه پیامبر را بالا برد تا به درهای آسمان رسید. چون فرشتگان، پیامبر را دیدند از درهای آسمان پا به فرار گذاشتند و گفتند: دو خدا !!! خدایی در زمین و خدایی در آسمان»!.
این روایت مضحک، بلحاظ سند و متن مخدوش است زیرا اولاً راوی آن (عبدالصمد بن بشیر) مردی مجهول الهویّه می باشد که هیچ نشانی از او در کتب رجال دیده نمی شود.
ثانیاً: این روایت فرشتگان را گروهی جاهل و دور از معرفت خدای سبحان معرفی می کند زیرا که ادعا دارد آنها بمحض دیدن پیامبر اسلام -صلى الله علیه وسلم- گمان کردند با خدای جدیدی که از زمین آمده، روبرو شده اند! و این سخن، خود از جهالت و ناآشنایی با کتاب خدا سرچشمه می گیرد که تصریح می نماید فرشتگان همگی به یگانگی خدا و توحید او معترفند چنانکه در سورة آل عمران می خوانیم:
)شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْم(. (آل عمران / 18)
«خدا گواهی داد که جز او معبودی نیست و فرشتگان و دانشمندان نیز (بر یکتایی وی) گواهی دادند».
ولی روایت ابن بشیر، فرشتگان خدا را مشرک معرّفی می کند! فرشتگانی که در همان آیة 285 از سورة بقره، ایمان به آنها واجب شمرده شده و پس از ایمان به خدا ذکر آنان رفته است چنانکه می خوانیم :
)وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ(. (بقره / 85)
«و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگانش و کتابهای او و فرستادگانش ایمان آوردهاند ...».
مضحکتر آنکه در دنبالة این حدیث ساختگی آمده است :
«و مر النبی -صلى الله علیه وسلم- حتی انتهی إلی السماء الرابعة فإذا هو بملک و هو علی سریر، تحت یده ثلاثمائة ألف ملک، تحت کل ملک ثلاثمائة ألف ملک. فهم النبی -صلى الله علیه وسلم- بالسجود و ظن أنه! فنودی أن قم فقام الملک علی رجلیه قال فعلم النبی -صلى الله علیه وسلم- أنه عبد مخلوق! قال: فلا یزال قائما الی یوم القیامة».![14]
یعنی: «پیامبر (از آسمان سوّم) گذشته تا به چهارمین آسمان رسید، ناگاه با فرشته ای روبرو شد که بر تختی تکیه زده بود و زیردستش سیصد هزار فرشته (خدمت می کردند) و زیردست هر کدام از آنها نیز سیصد هزار فرشته بود، پیامبر تصمیم گرفت تا در برابر او سجده کند و گمان کرد که وی همان (خداوند جهان) است! در این هنگام ندایی رسید که برخیز! بلافاصله آن فرشته بر دو پای خود ایستاد و پیامبر -صلى الله علیه وسلم- دانست که او بنده ای آفریده است (نه خداوند آفریننده) پس آن فرشته پیوسته تا روز قیامت همچنان برپا ایستاده است»!
این روایت کذایی چنانکه می بینید پیامبر اکرم اسلام -صلى الله علیه وسلم- را نیز – علاوه بر فرشتگان – به خدا نشناسی متّهم می کند و می گوید پیامبر تصمیم داشت در برابر فرشتهای – بگمان اینکه او خدا است – سجده نماید! آیا این سخنان را بعنوان حدیث امام صادق -علیه السلام- باید پذیرفت؟ و از خلال آن (و امثال آن) تفسیر قرآن را باید آموخت؟ یا باید به ساختگی بودن این قبیل احادیث اعتراف کرد و آنها را از کتاب های مسلمین زدود؟
4- محمد بن مسعود عیاشی در تفسیرش ذیل آیة شریفة
)شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ(. (آل عمران / 18)
چنین می نویسد :
«عن جابر قال سألت أبا جعفر -علیه السلام- عن هذه الآیة )شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ(. قال أبو جعفر: شهد الله أنه لا إله إلا هو فإن الله تبارک و تعالی یشهد بها لنفسه و هو کما قال فأما قوله : «و الملائکة» فإنه اکرم الملائکة بالتسلیم لربهم و صدقوا و شهدوا کما شهد لنفسه و أما قوله «و اولوا العلم قائما بالقسط» فإن اولی العلم الأنبیاء و الأوصیاء و هم قیام بالقسط و القسط هو العدل فی الظاهر و العدل فی الباطن أمیر المؤمنین -علیه السلام-».[15]
یعنی : «از جابر رسیده است که گفت از ابو جعفر باقر -علیه السلام- دربارة این آیه پرسیدم که می فرماید : شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ(. ابو جعفر گفت: در «شهد الله انه لا اله الا هو» خداوند تبارک و تعالی گواهی بر (یگانگی) خویش می دهد و او همچنانست که خود گفته اما دربارة «و الملائکه» خداوند فرشتگان را با تسلیم در برابر پروردگارشان، گرامی داشته است و آنها نیز راست گفتند و گواهی (بر یکتایی خدا) دادند چنانکه خداوند بر یگانگی خود گواهی داد. امّا دربارة «و اولوا العلم قائما بالقسط» همانا اولوا العلم، پیامبران و جانشیان ایشانند که قسط را بپا داشتند و قسط در ظاهر، همان عدل است و عدل در باطن، امیر مؤمنان -علیه السلام- است».
در این تفسیر، اشتباه آشکاری رویداده که هر کس با زبان عربی آشنا باشد آن را در مییابد، چه رسد به امام باقر -علیه السلام- و آن اشتباه اینست که اگر چنین بود باید بصورت «قائمین بالقسط» بیاید. و چون بشکل مفرد ذکر شده بنابراین جمله ای حالیّه برای «شهد الله» بشمار می آید. یعنی خدا به یکتایی خود گواهی داد در حالی که بپا دارندة عدالت است. شیخ طبرسی در تفسیر «جوامع الجامع» می نویسد:
«قائما بالقسط ... انتصابه علی أنه حال مؤکدة من اسم الله»[16]. یعنی : نصب قائماً بالقسط بنابر آنست که حال مؤکد برای نام «الله» می باشد.
آیا می توان گفت که امام باقر -علیه السلام- این نکته را نمی دانسته و در تفسیر آیة شریفه بخطا افتاده است؟ البته خیر، بلکه باید گفت که روایت عیاشی نادرست و ساختگی است (بویژه که در سند آن، حذف و ارسال دیده میشود).
5- در تفسیر «برهان» اثر محدث بحرانی، ذیل آیة شریفة
)وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ(. (صافات / 83)
«شرف الدین النجفی قال روی عن مولانا الصادق -علیه السلام- أنه قال (فی) قوله عزوجل : «وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ» أی إبراهیم -علیه السلام- من شیعة علی -علیه السلام-».[17]!
یعنی : «شرف الدین نجفی گفته است که از مولای ما امام صادق -علیه السلام- روایت شده دربارة این سخن خداوند که می فرماید : «وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ گفت: مراد اینست که ابراهیم -علیه السلام- از پیروان علی -علیه السلام- بود»!
هر کس به متن قرآن مجید در سورة صافّات بنگرد، خطای این تأویل را بوضوح در می یابد. در آن سوره، خداوند می فرماید :
)سَلاَمٌ عَلَى نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ * إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِینَ * ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ * وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ .((صافات / 79-83)
«سلام بر نوح در میان جهانیان باد ما این چنین نیکوکاران را پاداش می دهیم او از بندگان با ایمان ما بود. آنگاه دیگران را (با طوفان) غرق ساختیم. و همانا ابراهیم از پیروان او بود».
چنانکه ملاحظه می شود ذکر از علی -علیه السلام- در آیات پیشین نیامده تا ضمیر «شیعته» بدو باز گردد امّا نام نوح -علیه السلام- در آیات قبل بتصریح آمده است و معلوم می شود که ابراهیم -علیه السلام- پیرو راه نوح بود و مبارزات توحیدی وی را به دنبال می کرد. آیا این روش تفسیری صحیح است که هر جا ذکری از «شیعه» بمیان آمد ما فوراً آن را با شیعیان علی -علیه السلام- منطبق سازیم و به سیاق عبارت توجه نکنیم؟ و آیا حق داریم چنان تفسیری را به امامان -علیهم السلام- نسبت دهیم؟ روایتی که شرف الدین نجفی نقل کرده نه سند متّصلی دارد و نه با متن قرآن سازگار است.
6- در تفسیر «برهان» اثر محدّث بحرانی ذیل آیة 1 تا 5 سورة روم چنین آمده است:
«محمد بن یعقوب، عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد و عدة من أصحابنا، عن سهل بن زیاد جمیعاً عن ابن محبوب، عن جمیل بن صالح عن أبی عبیدة، قال: سالت أبا جعفر -علیه السلام- عن قول الله عزوجل: (الم * غُلِبَتِ الرُّومُ) فقال یا أبا عبیدة إن لهذا تأویلاً لا یعلمه إلا الله و الراسخون فی العلم من آل محمد -صلى الله علیه وسلم- أن رسول الله -صلى الله علیه وسلم- لما هاجر إلی المدینة و اظهر الإسلام، کتب إلی ملک الروم کتابا و بعث به مع رسول یدعوه إلی الإسلام و کتب إلی ملک فارس کتابا یدعوه إلی الإسلام و بعثه إلیه مع رسول، فأما ملک الروم فعظم کتاب رسول الله -صلى الله علیه وسلم- و أکرم رسوله و أما ملک فارس فإنه استخف بکتاب رسول الله -صلى الله علیه وسلم- و مزقه و استخف برسوله. و کان ملک فارس یومئذ یقاتل ملک الروم أرجی منهم لملک فارس. فلما غلب ملک فارس لملک الروم کره المسلمون و اغتموا به فأنزل الله عزوجل بذلک کتابا قرآنا (الم * غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَى الْأَرْض) یعنی غلبتها فارس فی أدنی الأرض و هی الشامات و ما حولها یعنی فارس (وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ) یعنی یغلبهم المسلمون (فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ) عزوجل فلما غزا المسلمون فارس و افتتحوها فرح المسلمون بنصر الله عزوجل».
«قال (ابو عبیدة) : یقول «فی بضع سنین» و قد مضی للمؤمنین سنون کثیرة مع رسول الله -صلى الله علیه وسلم- و فی إمارة أبی بکر و إنما غلب المؤمنون فارس فی إمارة عمر! فقال -علیه السلام- : ألم أقل لکم إن لهذا تأویلا و تفسیرا؟ و القرآن یا أبا عبیدة ناسخ و منسوخ! أما تسمع یقول عزوجل : (لله الأمر من قبل و من بعد) یعنی إلیه المشیة فی القول أن یؤخر ما قدم و یقدم ما أخر فی القول یوم یحتم فی القضاء بنزول النصرفیه علی المؤمنین فذلک قوله عزوجل (و یومئذ یفرح المؤمنون بنصر الله) یوم یحتم القضاء بنصر الله».[18]
یعنی : «محمد بن یعقوب (شیخ کلینی) از محمد بن یحیی، از احمد بن محمد و گروهی از یاران ما، همگی از سهل بن زیاد نقل کرده اند و او از ابن محبوب، و ابن محبوب از جمیل بن صالح، و او از ابو عبیده روایت نموده است که گفت از ابو جعفر باقر -علیه السلام- دربارة سخن خداوند عزوجل که فرمود: (الم * غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَى الْأَرْض) سوال کردم. گفت : ای ابا عبیده این آیه تأویلی دارد که جز خداوند و راسخان در دانش از آل محمد -صلى الله علیه وسلم- کسی آن را نمی داند. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- چون به مدینه هجرت کرد و اسلام را به پیروزی رساند، نامه ای به پادشاه روم نوشت و آن نامه را با پیکی بسوی وی فرستاد و او را به اسلام دعوت نمود و نیز نامه ای به پادشاه پارس نگاشت و وی را هم به قبول اسلام فرا خواند و بهمراه نامه پیکی را بسوی او روانه ساخت. امّا پادشاه روم نامة پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- را بزرگ شمرد و پیک وی را گرامی داشت امّا پادشاه پارس نامة پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- را پاره کرد و به پیک او اهانت نمود! در آن روزگار پادشاه پارس با پادشاه روم جنگ داشت و مسلمانان همگی مایل بودند که پادشاه روم بر پادشاه پارس پیروز شود و از ناحیة او امیدوارتر بودند تا از سوی پادشاه پارس. ولی هنگامی که پادشاه پارس رومیان را شکست داد مسلمانان از این رویداد ناخشنود و اندوهناک شدند. در این زمان خدای عزوجل آیاتی از قرآن را فرو فرستاد و فرمود : (الم * غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَى الْأَرْض = ا. ل. م. رومیان در نزدیکترین سرزمین شکست خوردند) یعنی پارسیان در نزدیک ترین سرزمین (به قلمرو اسلام) که همان شام و حوالیش باشد، بر روم غلبه کردند. (وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ = و آنان پس از شکست خویش پیروز خواهند شد) یعنی در آینده، مسلمانان بر پارسیان پیروز میشوند! (فِیْ بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ = در مدتی کمتر از ده سال، پیش از این و پس از آن، فرمان خدا راست و در آن هنگام مؤمنان از یاری خدا شادمان خواهند شد که هر کس را بخواهد یاری می کند) پس چون مسلمانان با پارسیان نبرد کردند و سرزمین آنها را فتح نمودند از یاری خدای عزوجل شادمان گشتند!
ابو عبیده گفت به ابو جعفر باقر -علیه السلام- عرض کردم: آیا خداوند عزوجل نفرموده است (فِیْ بِضْعِ سِنِینَ = در مدتی کمتر از ده سال؟) با اینکه سال های بسیاری در زمان رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- و حکومت ابوبکر سپری شد و مؤمنان در زمان فرمانروایی عمر، بر پارسیان غلبه نمودند؟!
ابو جعفر باقر -علیه السلام- پاسخ داد: آیا به تو نگفتم که این آیه تأویل و تفسیری دارد؟! ای ابو عبیده، قرآن دارای آیات ناسخ و منسوخ است مگر سخن خدای عزوجل را نشنیدی که فرمود : ( لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ = پیش از این و پس از آن، فرمان خدا راست)؟ یعنی اختیار در سخن با خدا است که وعدة خویش را به تأخیر افکند یا آن را پیش اندازد تا روزی که قضای حتمی با نزول یاری بر مؤمنان پیش آید. و این همانست که خدای عزوجل میفرماید : «وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ * بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاءُ = در آن هنگام مؤمنان از یاری خدا شادمان خواهند شد که هر کس را بخواهد یاری می کند) یعنی همان روزی که قضای حتمی برای یاری مؤمنان مقرر شود»!
این تفسیر بلحاظ سند و متن، غلط است و با هیچ ملاک صحیحی سازگاری ندارد و محدّث بحرانی آن را از شیخ کلینی (در روضة کافی)[19] نقل کرده است. امّا سند شیخ کلینی، خدشه دارد زیرا در سلسلة سند او نام «سهل بن زیاد» آمده و سهل کسی است که نجاشی درباره اش می نویسد:
«کان ضعیفا فی الحدیث غیر معتمد فیه و کان احمد بن عیسی یشهد علیه بالغلو والکذب و اخرجه من قم».[20]
یعنی :» «سهل بن زیاد در حدیث، ضعیف است و اعتماد بر روایتش نیست و احمد بن محمد بن عیسی بر غلو و دروغگویی وی گمراهی می داد و او را از قم بیرون کرد»!
و نیز ابن الغضائری (به نقل علامة حلی) دربارة سهل بن زیاد می نویسد :
«انه کان ضعیفا جدا، فاسد الروایه و المذهب»![21]
یعنی : «او جدا ضعیف است و روایت و مذهبش هر دو، فاسدند»!
پس بر حدیثی که «سهل بن زیاد» در طریق روایت آن قرار گرفته است نتوان اعتماد نمود.
امّا متن حدیث، نه با قرآن سازگار است نه با تاریخ! زیرا اولاً در خلال آن ادعا شده که سورة روم پس از هجرت رسول اکرم -صلى الله علیه وسلم- بمدینه و پیروزی اسلام و ارسال نامه به پادشاهان روم و ایران، نازل شده است! با اینکه به اتفاق مفسران، سورة مزبور از سورههای مکی شمرده می شود و پیش از هجرت نزول یافته است. روایت علی - -علیه السلام- - و ابن عبّاس در ترتیب نزول سوره های قرآن، نیز این موضوع را تصدیق میکند.[22]
ثانیاً: ضمیرهای منفصل و متصل در بخش (وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ) به اجماع مفسران، به همان رومیان باز می گردد که ذکرشان قبلاً رفته بود، پارسان که اساساً ذکری از آنها در آیه نیامده است.
ثالثاًُ: دراین حدیث ادعا شده که خداوند عزوجل وعدة خود را به تأخیر می افکند یا پیش میاندازد! با آنکه در سورة روم تصریح شده که این وعده، تخلف ناپذیر است و می فرماید :
)وَعْدَ اللَّهِ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ(. (روم: 6)
«خداوند وعده داده است و وعده اش را خلاف نمی کند ولی بیشتر مردم نمی دانند».
رابعاً: مدتی را که خدا تعیین فرموده (بضع سنین) به هیچ وجه نسخ ننموده است و جملة (لله الامر من قبل و من بعد) کمترین دلالتی بر نسخ مدت یا تردید در پیشگویی ندارد بلکه نشان می دهد که قبل از این ماجرا و بعد از آن، در شکست و پیروزی، کار بدست خدا بوده و به امر و قضای او صورت گرفته است چنانکه شیخ طبرسی می نویسد : یعنی «ان کونهم مغلوبین اولا و غالبین آخرا لیس الا بامر الله و قضائه».[23]
اگر گفته شود که این روایت و تأویل آن، به باطن آیات مربوط است* و با ظاهر آنها پیوندی ندارد و لذا ایرادهای شما وارد نیست. پاسخ آنست که پس چرا در این روایت به ظاهر آیه رجوع شده است؟ آیا از جملة (لله الامر من قبل و من بعد) برای نسخ مدت، دلیل آوردن رجوع به ظاهر نیست؟!
مجموعة ایرادهای مذکور، واهی بودن حدیث مزبور را به اثبات می رساند. امّا اصل ماجرا – بطوریکه از قرآن مجید و تاریخ ایران باستان بدست میآید – چنین بوده است که: پیامبر بزرگوار اسلام -صلى الله علیه وسلم- و مسلمانان در مکّه و قبل از هجرت به مدینه، خبر یافتند که سپاهیان روم شرقی – یعنی بیزانس – از سپاه پارس شکست خورده اند و لشکر خسرو پرویز، شهر مذهبی «بیت المقدس» را به تصرف در آورده است (حادثة مزبور مقارن با سال 614 میلادی رخداد). این خبر از جهات گوناگون برای مسلمین غم انگیز بود بویژه که «بیت المقدس» در آن زمان قبلة ایشان بشمار می آمد. در این هنگام آیات سورة روم بر پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- نازل شد و نوید داد که حداکثر تا 9 سال آینده، این شکست جبران خواهد شد. 9 سال بعد یعنی در سال 623 میلادی سپاه هر قل (هراکلیوس) لشکر پارس را شکست داد و شاهین سردار پارسی در جنگ کشته شد و بیتالمقدس آزاد گشت. فاصلة آن شکست و این پیروزی دقیقاً 9 سال میشود[24] و صدق الله العلی العظیم.
7- در تفسیر «برهان» اثر محدّث بحرانی ذیل آیة 130 از سورة «صافات» آمده است:
«ابن بابویه قال حدثنا محمد بن الحسن، قال حدثنا محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن أحمد، عن ابراهیم بن اسحق، عن محمد بن سلیمان الدیلمی، عن أبیه، قال قلت لأبی عبدالله -علیه السلام- جعلت فداک من الآل؟ قال: ذریة محمد -صلى الله علیه وسلم- قال: قلت : فمن الأهل؟ قال: الأئمة -علیهم السلام- فقلت قوله عزوجل: أدخلوا آل فرعون أشد العذاب؟ قال: و الله ما عنی إلا ابنته».[25]
یعنی : «ابن بابویه (شیخ صدوق) گفت محمد بن حسن ما را حدیث کرد، گفت محمد بن یحیی عطار ما را حدیث کرد، از محمد بن احمد، از ابراهیم بن اسحق، از محمد بن سلیمان دیلمی، از پدرش گفت به ابوعبدالله صادق -علیه السلام- گفتم : فدایت شوم «آل» چه کسانی هستند؟ پاسخ داد: فرزندان محمد -صلى الله علیه وسلم-. گفت: پرسیدم: پس «اهل» چه کسانی هستند؟ پاسخ داد: ایشان، امامان -علیهم السلام- اند. گفتم : این سخن خداوند چه می شود که فرمود: (ادخلوا آل فرعون اشد العذاب = آل فرعون را در سخت ترین عذاب وارد کنید) پاسخ داد: سوگند بخدا که مراد خداوند از آل فرعون، جز دخترش کسی نیست»!
این روایت از حیث سند و متن، مخدوش است زیرا اولاً در سند آن، نام «محمد بن سلیمان دیلمی» آمده که نجاشی دربارة او می نویسد :
«ضعیف جداً لا یعول علیه فی شیء»[26]!
«او جدا ضعیف است و در هیچ چیز اعتماد بدو نتوان کرد»!
علامة حلّی نیز دربارة محمد بن سلیمان دیلمی گوید :
«ضعیف فی حدیثه، مرتفع فی مذهبه»[27]!
«او در حدیث ضعیف است و در مذهب، از اهل غلو شمرده میشود»!
ثانیاً در این حدیث، آل فرعون را به معنای دختر او معرّفی نموده است با آنکه خلاف این معنا در قرآن آمده است و مثلاً می فرماید :
)فَأَنجَیْنَاكُمْ وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ(. (بقره:50)
«پس شما (بنیاسرائیل) را نجات دادیم و آل فرعون را غرق کردیم در حالی که (آن منظره را) می دیدید».
و نیز می فرماید :
)وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَونَ وَكُلٌّ كَانُواْ ظَالِمِینَ(. (انفال / 54)
«و آل فرعون را غرق کردیم و همگی ستمگر بودند».
از سوی دیگر، آل فرعون که غرق شدند کسانی جز «سپاهیان فرعون» نبودند چنانکه در قرآن کریم می خوانیم:
)فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِی الْیَمِّ فَانظُرْ كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ(. (قصص / 40)
«پس او (فرعون) و سپاهیانش را گرفتیم و آنها را در دریا افکندیم بنگر که سرانجام ستمگران چگونه بود».
و نیز می خوانیم :
)فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِیَهُم مِّنَ الْیَمِّ مَا غَشِیَهُمْ.( (طه: 78)
«پس فرعون با سپاهیانش ایشان (بنیاسرائیل) را دنبال کرد و دریا آنان را فرو پوشاند...».
بنابراین، آل فرعون که در دریا غرق شدند یا در قیامت گرفتار شدیدترین عذاب ها خواهند شد، منحصر به یک دختر (دختر فرعون) نیستند چنانکه روایت مذکور ادّعا دارد. بویژه که از آنها در آیة مورد بحث با ضمیر «جمع مذکر» یاد شده است چنانکه می فرماید:
)وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ * النَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهَا غُدُوّاً وَعَشِیّاً وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ(. (غافر / 45- 46)
(شاهد سخن، ضمیر جمع مذکّر در «یعرضون» است).
8- در کتاب «الصافی فی تفسیر القرآن» اثر «فیض کاشانی» ذیل نخستین آیه از سورة نجم آمده است :
«فی المجالس عن ابن عباس قال: صلینا العشاء الآخره ذات لیلة مع رسول الله -صلى الله علیه وسلم- فلما سلم أقبل علینا بوجهه ثم قال: إنه سینقض کوکب من السماء مع طلوع الفجر فیسقط فی دار أحدکم فمن سقط ذلک الکوکب فی داره فهو وصیی و خلیفتی و الإمام بعدی. فلما کان قرب الفجر جلس کل واحد منا فی داره ینتظر سقوط الکواکب فی داره و کان أطمع القوم فی ذلک أبی العباس بن عبدالمطلب! فلما طلع الفجر انقض الکوکب من الهواء فسقط فی دار علی بن أبی طالب -علیه السلام- فقال رسول الله -صلى الله علیه وسلم- لعلی -علیه السلام- یا علی و الذی بعثنی بالنبوة لقد وجبت لک الوصیة و الخلافة و الامامة بعدی. فقال المنافقون عبدالله بن أبی و أصحابه لقد ضل محمد فی محبة ابن عمه و غوی و ما ینطق فی شأنه إلا بالهوی فأنزل الله تبارک و تعالی: و النجم إذا هوی».[28]
یعنی : «در کتاب مجالس (اثر شیخ صدوق) از ابن عباس آورده است که گفت شبی نماز عشاء را با پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- برگزار کردیم، چون پیامبر (در پایان نماز) سلام داد روی به ما آورد و سپس گفت: با دمیدن سپیدة صبح، ستاره ای از آسمان فرود می آید و سپس در خانة یک تن از شما سقوط خواهد کرد. هر کس که آن ستاره در خانه اش فرود آید، او وصیّ و جانشین و امام پس از من خواهد بود. همین که سپیده دم نزدیک شد هر یک از ما در خانة خود نشسته انتظار سقوط ستاره را می کشیدیم و از همه بیشتر پدرم عباس بن عبدالمطلب طمع (خلافت) داشت! چون سپیدة صبح دمیدن ستاره ای از هوا فرود آمد و در خانة علی بن ابی طالب -علیه السلام- سقوط کرد. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به علی -علیه السلام- فرمود: ای علی! سوگند به کسی که مرا به نبوت برانگیخت، وصیّت و خلافت و امامت پس از من بر تو واجب شد. منافقان یعنی عبدالله بن ابی و یارانش گفتند : محمد در محبت پسر عموی خود گمراه و فریفته شده است و در شأن او جز به هوای نفس سخن نمی گوید! آنگاه خداوند تبارک و تعالی این آیات را فرو فرستاد: والنجم اذا هوی ...»!
این حدیث از دروغ های (شاخدار! و) آشکار است که هر کس آن را تشخیص می دهد چرا که کوچکترین ستارة آسمان در تمام شبه جزیرة عربستان نمی گنجد، پس چگونه در خانة کوچک علی -علیه السلام- فرود آمد و جای گرفت؟! بعلاوه، سورة نجم به اتفاق مفسران در مکه نازل شده است ولی عبدالله بن ابی و یارانش، اهل مدینه و از منافقان آن دوره بودند و این دو موضوع با هم سازگاری ندارد. عباس عموی پیامبر هم به اجماع مورخان، در دوران مکّه از زمرة مشرکین شمرده می شد و اسلام نیاورده بود و چون در جنگ «بدر» به اسارت مسلمانان درآمد و آزاد شد، اسلام را پذیرفت با وجود این چگونه در دوران شرک، طمع داشت که جانشین پیامبر شود؟
در تفسیر صافی، راویان حدیث حذف شده اند ولی در مجالس شیخ صدوق (که آن را أمالی) نیز می گویند) چنین آمده است، «حدثنا الحسن بن محمد بن سعید الهاشمی الکوفی قال حدثنا فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی قال حدثنی محمد بن أحمد بن علی الهمدانی قال حدثنی الحسین بن علی قال حدثنی عبدالله بن سعید الهاشمی قال حدثنی عبدالواحد بن غیاث قال حدثنی عاصم بن سلیمان قال حدثنا جویر عن الضحاک عن ابن عباس» ....[29] در این سند، افراد ضعیف (مانند فرات بن ابراهیم) و مجهول (مانند عبدالواحد بن غیاث) دیده می شوند که اعتبار روایت را از میان می برند.
9- در کتاب «الصافی فی تفسیر القرآن» اثر «فیض کاشانی» ذیل آیة :
)سَلاَمٌ عَلَى إِلْ یَاسِینَ(. (صافات / 130)
«و فی المعانی عن الصادق عن ابیه عن آبائه عن علی -علیه السلام- فی هذه الآیه قال: یس، محمد و نحن آل یس»![30]
یعنی : «در کتاب معانی الاخبار (اثر شیخ صدوق) از امام صادق از پدرش از پدرانش از علی -علیه السلام- دربارة این آیه : (سلام علی آل یاسین) روایت شده که فرمود: یس، محمد -صلى الله علیه وسلم- است و آل یس، ما هستیم»!
همانگونه که ملاحظه می شود فیض کاشانی سند روایت را از امام صادق -علیه السلام- آغاز نموده و تمام سند را ذکر نکرده است. اصل سند در کتاب «معانی الاخبار» بدینصورت آمده است :
«حدثنا محمد بن إبراهیم بن إسحاق الطالقانی –رضی الله عنهم- قال حدثنا أبو أحمد عبدالعزیز بن یحیی بن أحمد بن عیسی الجلودی البصری، قال حدثنا محمد بن سهل قال حدثنا الخضر بن ابی فاطمه البلخی، قال حدثنا وهب بن نافع، قال حدثنا کادح (و فی بعض النسخ : قادح) عن الصادق جعفر بن محمد، عن ابیه، عن آبائه، عن علی -علیه السلام-»[31]...
در این سند، افراد مجهولی دیده می شوند که در کتب رجال، ابداً نامی از آنها نبرده اند مانند : «خضر بن ابی فاطمه بلخی» یا کادح (قادح)! با چنین سندی البته حدیث مذکور قابل اعتماد نیست بویژه که متن آن نیز مخالف با قرآن است. زیرا آنچه در سورة «صافات» آمده «)سَلاَمٌ عَلَى إِلْ یَاسِینَ(» است، نه «سلام علی آل یاسین»! و ال یاسین همان «إلیاس پیامبر» می باشد که آن را به دو صورت تلفظ می کنند مانند «طور سیناء» و «طور سینین» که به هر دو شکل در قرآن کریم بکار رفته است :
)وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَیْنَاء(. (مؤمنون / 20)
)وَطُورِ سِینِینَ(. (تین / 2)
دلیل روشن این موضوع هم آنست که در سورة صافات ابتدا می فرماید : « وَإِنَّ إِلْیَاسَ لَمِنْ الْمُرْسَلِینَ» آنگاه در آیات بعد می خوانیم : «سَلَامٌ عَلَى إِلْ یَاسِینَ * إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِینَ» اگر مقصود از «إل یاسین» آل محمد – صلوات الله علیهم أجمعین – بود لازم می آمد که ضمیر جمع برای آنها بکار رود (نه ضمیر مفرد) و با تعبیر «انهم من عبادنا المومنین» از ایشان یاد شود. اسلوب سورة صافات نیز اقتضا می کند که مراد از «إل یاسین» همان إلیاس نبی باشد زیرا این سوره ابتدا از رسالت برخی از پیامبران سخن می گوید و سپس دعوت توحیدی آنها را مطرح می سازد و آنگاه بر آن پیامبر، درود می فرستد. هیچ دلیلی ندارد که چون به «الیاس پیامبر» می رسد، شیوة مزبور را نقض کند و پس از ذکر الیاس، به آل محمد -صلى الله علیه وسلم- درود فرستد!
10- در کتاب «الصافی فی تفسیر القرآن» اثر فیض کاشانی، ذیل آیة :
)وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى(. (لیل / 1)
آمده است : «القمی عن الباقر -علیه السلام- قال: اللیل فی هذا الموضع الثانی غشی امیر المؤمنین -علیه السلام- فی دولت التی جرت له علیه و امیر المؤمنین -علیه السلام- یصبر فی دولتهم حتی تنقضی».[32]
یعنی : «قمی (علی بن ابراهیم) از امام باقر -علیه السلام- روایت کرده که گفت مراد از «شب» در اینجا (خلیفة) دوم است که امیر مؤمنان -علیه السلام- را در جریان دولت خود، پوشاند و امیر مؤمنان -علیه السلام- در دولت آنها شکیبایی ورزید تا از میان رفت».!
این حدیث که سندش به اعتبار علم رجال، بیاشکال بنظر میرسد[33]، بلحاظ متن دارای اشکالست. زیرا ادّعا دارد که خداوند به خلیفة ثانی عمر بن خطاب سوگند یاد نموده است در عین حال دولت او را پوشاننده و غاصب حق امیر مؤمنان -علیه السلام- میشمرد! و معلوم است که سوگند را بر اشیاء مقدّس و نعمتهای ارزنده یاد میکنند، نه بر غاصب خلافت! در آیة شریفة «و اللیل اذا یغشی» خداوند به شب سوگند یاد فرموده به اعتبار آنکه شب از نعمتهای ارزندة اوست چنانکه در سورة یونس میفرماید :
)هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَكُمُ اللَّیْلَ لِتَسْكُنُواْ فِیهِ(. (یونس / 67)
«او کسی است که شب را برای شما مقرر داشت تا در آن آرام گیرید».
و باز در سورة نمل می فرماید :
)أَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِیَسْكُنُوا فِیهِ(. (نمل / 86)
«آیا ندیدند که ما شب را قرار دادیم تا در آن آرام گیرند؟».
آری، شب نعمت بزرگی بشمار می آید که آفریدگار جهان ما را با آن از آسایش و آرامش بهره مند ساخته است با این حال چه مناسبت دارد که ادعا کنیم مقصود از و اللیل (سوگند به شب) سوگند به کسی است که به عقیدة شیعیان، آسایش و آرامش مؤمنان را از میانبرد و حق امیر مؤمنان را پوشاند؟!
ممکن است کسی ادعا کند این قبیل احادیث از «معنای باطنی» آیات سخن می گویند که با ظاهر آنها پیوندی ندارد. پاسخ ما به مدعی آنست که: معنای باطنی آیات، هر چه باشد با ظاهر قرآن پیوند دارد زیرا اگر قرار باشد که برای کلام خدا، معنایی بکلّی جدا از ظاهر آن قائل شویم در آن صورت چگونه می توانیم معنای مزبور ر