تبلیغات
::اهل سنت جنوب::
 
 
منوی کاربری

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پیغام مدیر : با سلام امیدوارم از مطالب وبلاگ راضی شده باشید

با تشکر   

لینكهای ویژه
لینك دوستان
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اینترنت
     در این سایت

آمار وب
بازدید های امروز:
بازدیدهای دیروز:
بازدید این ماه :
بازدید ماه گزشته:
کل بازدید ها:
نویسندگان وبلاگ:
كل مطالب ارسالی;:
آخرین به روز رسانی:

 تبلیغات
آیا صحابه از لشكر اسامه بن زید بن حارثه تخلف كردند؟

پست: 275  |  موضوع مرتبط: عمومی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آیا صحابه از لشكر اسامه بن زید بن حارثه تخلف كردند؟

شیعه می ‌گوید:  پیامبر -صلى الله علیه وسلم- دو روز قبل از وفاتش لشكری را برای جنگ با روم آماده نمود و اسامه بن زید بن حارثه را كه جوانی هیجده ساله بود فرمانده آن لشکر کرد. این تصمیم در شرایطی بود که در این لشكر، بزرگان مهاجرین و انصار، چون ابوبكر و عمر و ابوعبیده جرّاح و دیگر صحابه مشهور حضور داشتند. گروهی از آنها به این تصمیم پیامبر -صلى الله علیه وسلم- اعتراض كردند و گفتند چگونه ممکن است جوانی را كه هنوز ریشش در نیامده است فرمانده آنها باشد. ایشان در گذشته نیز به انتصاب پدر او به عنوان فرمانده لشکر نیز اعتراض كرده‌ بودند. چون حرف و حدیثها درباره این قضیه زیاد شد پیامبر از گفته ‌هایشان خشمگین شدند و با وجودیکه تب داشتند و در بستر بیماری افتاده بودند دونفر که بازوان او را گرفته بودند و از شدت درد و ضعف، پاهایشان بر زمین می ‌کشیدند، بالای منبر رفتند و پس از حمد و ثنای خداوند خطاب به مردم گفت: ای مردم، این حرف و حدیثهایی که شما درباره فرمانده من، اسامه بن زید می گویید چیست؟ شما که به فرماندهی اسامه اعتراضی دارید، از قبل نیز به انتخاب پدرش به عنوان فرمانده اعتراض داشتید. به خدا قسم زید شایسته امارت بود و بعد از او فرزندش نیز برای فرماندهی شایستگی دارد.

سپس به گمان اینكه صحابه صراحتاً با پیامبر -صلى الله علیه وسلم- مخالفت كردند و در رابطه با تجهیز و اعزام لشکر اسامه تعلل و درنگ کردند و تا وفات پیامبر -صلى الله علیه وسلم- آن وظیفه را انجام ندادند به بدگویی از ایشان می پردازد.

در ادامه می گویند: اگر در این موضوع دقت نماییم می ‌بینیم كه خلیفه دوم بارزترین عنصر آن جریان بود، چون او بود كه بعد از وفات رسول -صلى الله علیه وسلم- پیش ابوبکر رفت و از او خواست تا اسامه را از آن مقام برداشته و کسی دیگر را به جای او بگذارد. اما ابوبکر به او گفت: ای فرزند خطاب، مادرت به عزایت بنشیند، آیا می خواهی او را عزل كنم در حالی که پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- او را به این مقام گماشته است.

 جواب
______
این ادعا كه صحابه رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- صراحتاً در انتخاب اسامه به عنوان فرمانده سپاه با او مخالفت كردند، از بزرگترین دروغهایی است كه اخبار و روایات، بطلان آن را اثبات می کند.

آنچه در این حادثه مشخص می باشد اینست که پیامبر -صلى الله علیه وسلم- در روزهای آخر عمر خویش به اصحابش دستور داد بسوی منطقه بلقاء شام حرکت کنند و به انتقام خون زید بروند و بر اهل مؤته هجوم كنند، چون زید بن حارثه، جعفر بن ابی طالب، عبدالله بن رواحه، فرماندهان پیامبر -صلى الله علیه وسلم- در جنگ مؤته بودند که در آنجا كشته شده بودند و همچنین انتقام مسلمانان دیگر را از اهل مؤته و رومیان بگیرند. هنگامی كه صحابه بر طبق دستور پیامبر -صلى الله علیه وسلم- آماده عزیمت شدند، رسول خدا اسامه بن زید بن حارثه را به فرماندهی آنها گماشت، و به او گفت: به جایی كه پدرت كشته شده است برو با اسبهایت آنها را لگد مال كن و اول صبح بر منطقه أُبنی حمله کن[1]. چنان سریع حرکت کن که سپاه تو قبل از این که کفار از حضورش آگاه شوند، به سرزمین ایشان برسد، اگر خداوند تو را بر آنها پیروز نمود، مدت زیادی در میان آنها توقف مكن و زود به مدینه بازگرد. گروهی چون عیاش بن أبی ربیعه المخزومی و دیگران درباره فرماندهی اسامه انتقاد کردند. عمر به آنان اعتراض نمود و در این رابطه با پیامبر -صلى الله علیه وسلم- صحبت کرد[2]. پیامبر -صلى الله علیه وسلم- نیز بر منبر رفت و خطاب به مردم گفت: اگر به این تصمیم من اعتراض می‌ کنید بدانید که قبلاً نیز به تصمیم من در انتخاب پدر او به عنوان فرمانده اعتراض نمودید. به خدا قسم او شایسته امارت بود و از محبوب ‌ترین افراد پیش من محسوب می شد و پسرش نیز بعد از او محبوب ‌ترین افراد پیش من است[3]. در اینجا روشن است افراد محدودی و نه همه صحابه در مورد فرماندهی اسامه انتقاد داشتند و در آن مورد هم اجتهاد كردند، چون بیم آن داشتند كه بخاطر كم سن و سال بودنش نتواند سنگینی این بار را تحمل کند. اما با این حال، عمر به آنها اعتراض نمود و پیامبر -صلى الله علیه وسلم- را از آن مطلع ساخت. پیامبر نیز به آنها گفت او شایسته آن مقام است. بعد از آن قضیه هم دیگر کسی انتقادی نداشت. چه ایرادی متوجه صحابه است حال آنکه تنها افرادی معدود از آنها به آن تصمیم انتقادی داشته اند. از طرف دیگر خود صحابه نیز به این افراد اعتراض كرده ‌اند. مخصوصا پس از این که رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- آنها را نهی نمود، آنها نیز دیگر هیچ انتقادی نکردند. این ادعای آنان که گمان می‌کنند صحابه در عزیمت با سپاه اسامه تأخیر و تعلّل كردند و تا وفات پیامبر -صلى الله علیه وسلم- صبر کردند دروغ محض است. حقیقت اینست که صحابه خود را برای جنگ و حرکت به سوی میدان نبرد آماده کردند. ابن هشام و طبری با استناد به ابن اسحاق نقل می ‌کنند: «پیامبر -صلى الله علیه وسلم- اسامه بن زید بن حارثه را به جانب شام فرستاد و به او دستور داد كه سرزمینهای بلقاء و داروم فلسطین را فتح كند. مردم آماده عزیمت شدند و مهاجران نخستین نیز درکنار اسامه حضور داشتند»[4].

در طبقات ابن سعد نیز آمده است: «اسامه در اطراف شهر اردو زد. همه بزرگان مهاجرین و انصار برای حضور در آن جنگ حضور یافته بودند»[5]. می بینیم که همه صحابه خود را آماده کرده بودند تا با اسامه به جانب شام خارج شوند. اسامه نیز در اطراف شهر اردو زد تا سپاهش را آماده حرکت نماید اما چیزی که بعداً پیش آمد این بود که بیماری پیامبر -صلى الله علیه وسلم- شدت گرفت اسامه پیش او آمد و گفت: ای رسول خدا، شما ضعیف شده ‌اید، امیدوارم كه خداوند شما را شفا دهد، به من اذن بدهید در مدینه بمانم تا آن هنگام که خداوند شما را شفا دهد. چون اگر من از مدینه خارج شوم و شما در این حالت باشید، در دلم دردی خواهد ماند. دوست هم ندارم از مردم درباره احوال شما بپرسم. پس از این سخنان رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- ساکت ماند و هیچ نگفت[6].

پس در واقع این اسامه بود كه از پیامبر -صلى الله علیه وسلم- خواستار تأخیر در عزیمت لشکر تا زمان بهبود وضعیت مزاجی پیامبر -صلى الله علیه وسلم- شد و پیامبر نیز به او چنین اذنی داد. اگر اسامه می‌ خواست خارج شود کسانی که تحت فرمان او بودند هرگز از فرمان او تمرّد نمی ‌کردند. 

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه می‌ گوید: اگر اسامه خارج می ‌شد هیچ یک از اصحاب او در عزیمت به جانب شام درنگ نمی ‌كرد، اما این اسامه بود که بخاطر بیماری پیامبر-صلى الله علیه وسلم- در حرکت تأخیر نمود، و گفت: چگونه می ‌توانم بروم در حالی كه پیامبر در این حالت باشد، و بعداً از دیگران در مورد احوال ایشان بپرسم. پیامبر -صلى الله علیه وسلم- نیز به او اجازه داد تا در مدینه بماند. اگر پیامبر از اسامه می‌ خواست که برود، بدون شک او اطاعت می‌ نمود ‌و اگر اسامه می ‌رفت كسانی كه با او بودند درنگ نمی ‌كردند. دیدیم که بعد از وفات پیامبر -صلى الله علیه وسلم- همه ایشان با او رفتند و هیچکس بدون اذن او در رفتن درنگ نکرد[7].

اسامه که در اطراف شهر اردو زده بود، منتظر شفای پیامبر -صلى الله علیه وسلم- شد تا اینکه روز دوشنبه فرا رسید. در این روز پیامبر -صلى الله علیه وسلم- سالم به نظر می‌ رسید. در این هنگام، اسامه بر پیامبر داخل شد. پیامبر -صلى الله علیه وسلم- به او گفت: ای اسامه، در پناه خداوند عزیمت کن. بركت الهی سیر كن، اسامه با او وداع كرده‌ و به مردم دستور حركت داد. هنگامی كه می‌ خواست سوار شود ناگهان قاصدی از جانب مادرش، اُمّ أَیمَن سر رسید و گفت: پیامبر -صلى الله علیه وسلم- در حالت احتضار است، اسامه همراه بزرگانی چون عمر و ابوعبیده به شهر بازگشتند هنگامی که نزد رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- رسیدند او پس از ساعتی فوت نمود[8].

این است حقیقت آن چیزی كه رخ داده است. در واقع، تأخیر در خروج اسامه جز به خواست خود او نبود كه پیامبر -صلى الله علیه وسلم- نیز به او اجازه این کار را داد. باید دانست که بین دستور پیامبر -صلى الله علیه وسلم- برای عزیمت به جنگ تا وفات او تنها شانزده روز فاصله بود. روز دوشنبه، چهار شب مانده به آخر ماه صفر سال 11 بعد از هجرت او در بستر مرگ افتاد. روز بعد اسامه به عنوان فرمانده لشکر تعیین شد تا سرانجام، حضرت -صلى الله علیه وسلم- در بستر مرگ افتاد، در روز دوازهم ربیع الاول روز دوشنبه وفات نمود[9]. واضح است كه این مدت در آن وقت برای آماده کردن یک لشکر بسیار کم بود اما صحابه کمتر از این مدت مهیای عزیمت شدند و تنها درخواست اسامه عزیمت را به تأخیر انداخت[10].

به این ترتیب، ادعای این گروه نیز نقش بر آب می شود. این ماجرا خود، دلیل قاطعی است بر استجابت دستور پیامبر -صلى الله علیه وسلم- از طرف صحابه، چون آنان لشکری را که گفته شده است سه هزار جنگجو در آن بودند[11]، با تمام تجهیزات یک سپاه و آذوقه آن در مدت کمتر از سه روز در آن حالت فقری که مسلمانان در آن روزگار گرفتار آن بودند آماده كردند. خداوند از آنها راضی باد.

 ادعا می‌کنند پیامبر ابوبکر و عمر را هم به لشکر اسامه فرستاد اما آن دو برای حضور در آن تعلل می‌ كردند.

در جواب آنها باید گفت در هیچ روایت صحیحی نقل نشده است که پیامبر -صلى الله علیه وسلم- به ابوبكر و یا به كس دیگری دستور داده باشد كه به لشكر اسامه بپیوندند، چون از عادت او نبود كه در حین تدارک یک لشکر نام افراد معینی را برای حضور در آن ذکر نماید، بلكه همه اصحاب، خود، نامزد می ‌شدند و هنگامی كه تعداد لازم و كافی برای آن هدف جمع می ‌شد برایشان امیری معین می ‌كرد.

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه (رحمه الله) می ‌گوید: پیامبر -صلى الله علیه وسلم- عادت نداشت كه در لشكركشی‌ ها اسامی كسانی را ذکر كند كه با او خارج شوند بلكه عموما مردم را بدان فرا‌ می خواند، و گاهی خود می‌ دانستند كه حضرت خواستار خروج همه آنهاست. اما حضرت حضور یا عدم حضور را به اختیار خودشان می گذاشت،‌ همچنانكه در جنگ (الغابه) رخ داد. گاهی هم دستور شامل افرادی می شد که دارای صفت معینی بودند، همچنانكه در بدر رخ داد و حضرت گفت هر كس كه سواریش حاضر است خارج شود. لذا بسیاری از مسلمانان خارج نشدند. گاهی نیز دستور مطلق برای خروج می ‌داد و به هیچ كسی اجازه عدم حضور نمی‌ داد، همچنانكه در غزوه تبوك چنین بود. هنگامی كه پیامبر اسامه بن زید را به فرماندهی سپاه تعیین كرد او را بخاطر مصلحتی، به سوی دشمنانی فرستاد كه پدرش را كشته بودند و مردم را بدان تشویق نمود و هر كس كه خواست خارج شد و روایت است عمر از كسانی بود كه با او خارج شد نه به خاطر اینكه پیامبر -صلى الله علیه وسلم- او را و یا كس دیگری را تعیین كرده‌ باشد بلکه کاملاً داوطلبانه اقدام به چنین كاری نمود[12].

بنابراین پیامبر -صلى الله علیه وسلم- نام كسی را برای ملحق شدن به لشكر اسامه ذکر ننمود، بلکه همه اصحابش را بدان دعوت می‌ كرد لذا بزرگان مهاجرین و انصار به او پیوستند همچنانکه در روایات است[13]. در میان ایشان عمر بن خطاب هم بود. سپس هنگامی كه خبر احتضار پیامبر را شنید با اسامه به مدینه بازگشت، هم چنانكه نقل آن از ابن سعد گذشت. بعد از وفات پیامبر، عمر همچنان در لشكر اسامه بود تا اینكه ابوبكر خلیفه شد و دستور داد تا لشکر اسامه به سوی شام حرکت کند. اما او از اسامه خواست كه بخاطر نیاز مبرم او به عمر، او را از همراهی سپاه معاف کند که اسامه نیز چنین کرد.

واقدی می ‌گوید: «ابوبكر -رضی الله عنه- به خانه اسامه رفت و از او خواست كه اجازه دهد عمر در مدینه بماند. اسامه نیز قبول كرد. ابوبکر از او پرسید آیا با طیب خاطر این درخواست را قبول کرده است و اسامه نیز جواب داد چنین است»[14]. 

طبری نیز می‌ گوید: ابوبكر وقتی اسامه را همراه با لشكرش بدرقه می ‌كرد گفت: اگر خواستی مرا به وسیله عمر كمك نمایی، چنین كن که او اجازه داد عمر در مدینه بماند[15]. محققان و مورخان دیگری نیز بدین امر اشاره كرده‌ اند[16].

بنابراین ثابت شد همراه شدن عمر با لشكر اسامه داوطلبانه و با رغبت و اختیار خودش بود و ماندن او نیز به خاطر درخواست خلیفه و اجازه  فرمانده لشكر روی داد پس هیچ سرزنشی در اینجا متوجه عمر نیست.

اما درباره ابوبكر، باید دانست که اكثر مورخان برآنند كه او اصلا در لشكر اسامه حضور نیافت زیرا آنها نام كسانی را كه در لشكر او بودند آورده ‌اند اما نام ابوبكر در میان آنها وجود ندارد.

واقدی در ضمن سخن خود درباره سپاه اسامه می‌ گوید: همه مهاجران نخستین برای آن جنگ داوطلب شده بودند که از آن جمله می توان عمر بن خطاب، ابوعبیده بن جراح و سعد بن ابی ‌وقاص و ابوالأعور سعید بن زید را نام برد[17].

طبری نیز می‌گوید: پیامبر -صلى الله علیه وسلم- قبل از وفاتش لشكری از مردم مدینه و اطراف آن تشكیل داد و اسامه بن زید را بر امارت آن گماشت و عمر بن خطاب نیز در میان آنان بود[18]. ذهبی هم در ضمن شرح حال اسامه می ‌گوید: پیامبر -صلى الله علیه وسلم- او را فرمانده لشكری برای جنگ با رومیان نمود و در میان آن لشكر بزرگانی مانند عمر بن خطاب بودند[19]. 

این مورخین نام ابوبكر را در لشكر اسامه ذكر نمی ‌كنند. اما نام بزرگانی مانند: عمر، ابوعبیده و سعد و دیگران را ذكر كرده ‌اند. اگر ابوبكر در میان لشكر می ‌بود باید ابتدا نام او ذکر می‌ شد و ذكر نام او از نام دیگران ضروری‌ تر بود.

اما ابن سعد هم نام ابوبكر را در ضمن لشكر اسامه می ‌آورد هم بزرگان دیگری در آن لشكر داوطلب شده بودند که از آن جمله می‌ توان به: ابوبكر صدیق، عمر بن خطاب و ابوعبیده اشاره نمود[20]. و ابن حجر درفتح الباری نیز به این رای معتقد است[21]. ابن كثیر هم در ضمن بحث از همین موضوع می ‌گوید: در میان آنها عمر بن خطاب هم بود، و گفته می ‌شود ابوبكر نیز حضور داشته است اما رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- او را به خاطر امامت نماز جماعت مستثنی كرد[22].

شیخ الاسلام ابن‌تیمیه، (رحمه الله) قاطعانه می‌گوید: ابوبكر در لشكر اسامه نبود. او در این رابطه می گوید: «ابوبكر به اتفاق نظر علما در لشكر اسامه حضور نداشته اما روایت است كه عمر در میان آنها بود و چون اسامه قصد عزیمت نمود ابوبكر از او خواست كه به خاطر نیازش به عمر اجازه دهد او در مدینه بماند که اسامه نیز چنین نمود»[23].

ابن تیمیه در جای دیگری و در رد بر امثال این مؤلف رافضی می‌ گوید: «اما گفته او كه اسامه را بر لشكری گماشت كه درمیان آنها ابوبكر و عمر بودند از دروغهایی است كه كسی كه اندكی علم حدیث بداند دروغ بودن آن را می شناسد. ابوبكر هرگز در میان آن لشكر نبود، بلكه پیامبر -صلى الله علیه وسلم- او را در وقت نماز به جای خود پیش نماز نمود. نیز روایت شده است كه قبل از بیماری ‌اش پرچم را به دست اسامه داده بود اما هنگامی كه بیمار شد دستور داد ابوبکر پیش نماز مردم باشد و او هم تا زمان وفات پیامبر -صلى الله علیه وسلم- برای مردم نماز خواند. اگر فرض شود ابوبکر قبل از بیماری پیامبر -صلى الله علیه وسلم- به سپاه اسامه پیوسته باشد اما چون رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به او دستور داده بود تا امامت جماعت را بر عهده بگیرد، دیگر اسامه نمی‌ توانست با وجود دستور رسول خدا، ابوبکر را ملزم به حضور در سپاه نماید[24].

بدین ترتیب، روشن می‌ شود ابوبكر اصلاً در لشكر اسامه حضور نداشته است و این گفته اکثر مورخان است و تنها عده‌ای چند خلاف این را گفته ‌اند، ابن‌تیمیه نیز هم چنان که گذشت، اتفاق نظر علمای حدیث را در این مورد نقل نمود که چون ابوبکر بنا به خواست رسول خدا امامت جماعت را بر عهده داشت نمی ‌توانست به سپاه ملحق شود. كسانی كه به رأی دیگر رفته‌ اند، نگفته ‌اند كه ابوبكر بعد از دستور پیامبر -صلى الله علیه وسلم- به او مبنی بر امامت نماز جماعت، باز هم در لشكر اسامه باقی ماند. چون از جهت تواتر، معلوم است که او تا زمان وفات پیامبر مشغول امامت مردم بود، در صورتی که لشکریان در اطراف مدینه اردو زده و آماده حرکت بودند. لذا ابن‌كثیر می‌ گوید: كسانی كه به حضور ابوبکر در لشکر اسامه معتقدند، گفته ‌اند او به خاطر دستور رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- مستثنی شد. به این ترتیب، این ادعای تیجانی هم که می گوید شیخین در لشکر اسامه بودند اما در خارج شدن با سپاهیان تعلّل كردند از اساس، باطل است.

در رابطه با این گفته او که عمر از بارزترین افراد مخالف انتصاب اسامه به عنوان فرمانده سپاه بود، و او بود كه بعد از وفات پیامبر -صلى الله علیه وسلم- پیش ابوبكر آمد و خواستار عزل اسامه و انتخاب فرد دیگری به جای او شد، باید بگویم اصلا در این خصوص، مخالفتی وجود نداشته است تا اینكه عمر از افراد بارز و یا غیر بارز آن باشد، بلكه این از خیالبافی‌ های این گروه و از اكاذیبی است كه بدین وسیله قصد فریب افراد ساده ‌لوح را داشته و درصدد توجیه بدگویی‌ هایشان درباره اصحاب پیامبر -صلى الله علیه وسلم- هستند. اصل در چنین اموری استناد به احادیث و روایات صحیح است که قطعاً چنین روایاتی وجود ندارد تا ادعای دروغین مؤلف را تأیید نماید!

ادعای دیگر انان این است که عمر از ابوبكر خواستار عزل اسامه بود. در پاسخ به آنهاباید گفت این نظر تنها نظر عمر نبود، بلکه نظر تعدادی دیگر از صحابه نیز بود. علت این درخواست هم آن بود كه بعد از وفات پیامبر -صلى الله علیه وسلم- بسیاری از قبایل عرب مرتد شده و دشمنان از هر طرف مسلمانان را احاطه كرده‌ بودند، از طرف دیگر بهترین صحابه نیز در لشکر اسامه حضور داشتند. در واقع، بزرگان صحابه بیم آن داشتند که با خارج شدن لشکر، دشمنان به آنها هجوم آورد در حالی که خلیفه و امهات المؤمنین و زنها و بچه‌ ها در شهر، بی‌دفاع باشند. لذا به ابوبکر پیشنهاد دادند كه فرستادن لشكر اسامه را به تأخیر انداخته تا اینكه اوضاع سر و سامان پیدا كند و جنگ با مرتدان پایان پذیرد. هنگامی كه ابوبكر نپذیرفت بعضیها گفتند بهتر است خلیفه، شخصی را که نسبت به اسامه مسن‌تر وآشناتر به جنگ است به فرماندهی لشکر بگمارد که خود بیانگر آنست که صحابه به شدت نسبت به امنیت جان افراد لشکر در آن اوضاع بحرانی حساس بودند.

در این مورد نیز روایت ‌هایی نقل شده که در زیر می ‌آید:

طبری از عروه و او از پدرش چنین روایت می کند : «هنگامی که با ابوبکر بیعت شد، خطاب به مردم گفت: باید لشكر اسامه راه بیفتد. اعراب بادیه نشین مرتد شده ‌اند، یهودیان و مسیحیان ها طغیان کرده ‌اند و مسلمانان بخاطر وفات پیامبرشان و کمی تعداد و انبوهی دشمنانشان چون گوسفندانی هستند که در شبی بارانی و زمستانی رها شده ‌اند. مردم به او گفتند: اینها كه در مدینه هستند بهترین مسلمانان هستند، و اعراب با ما پیمان ‌شكنی كرده‌ اند. بنابراین سزاوار نیست مسلمانان را از گرد خود دور كنید. ابوبكر پاسخ داد: قسم به كسی كه جان ابوبكر در دست اوست، اگر بدانم كه درندگان مرا می ربایند، باز هم لشكر اسامه را همچنانكه پیامبر -صلى الله علیه وسلم- دستور داده است، خواهم فرستاد، و اگر در مدینه هم جز خودم کسی نماند باز آن را می فرستم»[25].

در روایت واقدی آمده است: «هنگامی كه خبر وفات رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به اعراب رسید، بسیاری از آنها مرتد شدند. ابوبكر -رضی الله عنه- به اسامه -رضی الله عنه- گفت: به جانبی كه رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- تو را امر فرمود حركت كن. مردم شروع به خارج شدن كردند و در محل اردو گرد هم آمدند. بزرگان مهاجرین نخستین, نگران اوضاع بودند و به همین خاطر عمر و عثمان و سعد بن ابی‌ وقاص و ابوعبیده بن جراح و سعید ابن‌یزید نزد ابوبكر رفته و گفتند: ای خلیفه رسول خدا، اعراب از هر طرف بر تو شوریده‌ اند و با دور كردن این لشكر از خودت، كاری از تو بر نمی‌ آید. این لشکر را برای سرکوب مرتدین نزد خود نگهدار. همچنین بیم آن می‌ رود مرتدین به مدینه که در آن زنان و بچه ‌ها هستند حمله کنند، اگر جنگ را با رومیان تا استحکام مجدد پایه ‌های حکومت اسلام و از میان بردن مرتدین به عقب بیندازیم این به صلاح همه است. آنگاه لشکر اسامه را بفرست که آن وقت دیگر دشمنی وجود ندارد که بخواهد به ما حمله کند، وقتی ابوبكر -صلى الله علیه وسلم- سخن ایشان را شنید، گفت: آیا كسی حرف دیگری دارد؟ گفتند: حرف ما همین است كه گفتیم. سپس ابوبکر گفت: قسم به كسی كه جان من در دست اوست اگر گمان ببرم كه درندگان در مدینه مرا می ‌خورند باز هم این لشكر را خواهم فرستاد، من خلافت را با انجام این دستور رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- آغاز می ‌کنم که بهترین کار است. زیرا او که پیامبر خدا بود گفت: لشكر اسامه را بفرستید»[26].

در روایت طبری نیز آمده است: این نظر خود اسامه نیز بود و خود او عمر را برای این كار به سوی ابوبكر فرستاد. انصار نیز بر این رأی بودند و آنها به عمر گفتند اگر ابوبکر نپذیرفت، به او بگویید که فرماندهی لشکر را به فردی مسن‌تر از اسامه بدهد[27]. روایت دیگری هم که از قول حسن بصری می‌ باشد چنین است: «پیامبر -صلى الله علیه وسلم- قبل از وفاتش لشكری از اهل مدینه و اطراف آن گرد آورد و اسامه را به فرماندهی آن گماشت. بزرگانی چون عمر بن خطاب هم در میان آنها بودند. هنوز لشكریان از خندق نگذشته بودند كه پیامبر -صلى الله علیه وسلم- وفات نمود. اسامه مردم را متوقف نمود و به عمر گفت: پیش خلیفه پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- برو و از او درخواست نما كه به من اذن دهد تا مردم را بازگردانم، چون بزرگان قوم با من هستند و من برای خلیفه و دیگر مسلمانان احساس خطر می ‌کنم و می‌ ترسم که مشرکان او را بکشند. انصار هم گفتند: اگر نپذیرفت و اصرار ورزید كه برویم از طرف ما به او بگو: بر ما فردی مسن‌تر از اسامه بگمار. عمر نیز پیش ابوبکر آمد و پیغام اسامه را به او رساند. ابوبكر گفت: حتی اگر سگها و گرگها مرا بربایند، هرگز دستوری را كه پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- صادر كرده است لغو نخواهم كرد. عمر سپس گفته انصار را به او رساند. ابوبکر که نشسته بود از جایش برخاست و ریش عمر را گرفته و به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند! ای پسر خطاب، او را رسول خدا به آن مقام گماشته است، آیا می خواهی من او را عزل نمایم؟ مادرانتان به عزایتان بنشیند! به خاطر شما از خلیفه رسول خدا چه‌ ها که ندیدم؟!».

از این سخن، معلوم می شود آنچه باعث گفته صحابه شده بود، دلسوزی نسبت به دین خدا و شفقت بر حال مسلمانان بود و اینکه نظر «تأخیر در عزیمت لشكر اسامه» رأی اكثر صحابه كه از آن جمله اسامه بود و آن به خاطر شرایط سختی بود كه بعد از وفات رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- به علت كثرت ارتداد، انتشار نفاق و در كمین بودن دشمنان و طمع آنها به مسلمانان، به وجود آمده بود. در صورتی كه لشكر مسافت ‌های طولانی را طی می ‌كرد و از میان قبیله ‌هایی عبور می‌ نمود که امانی از آنها نبود و بیم خیانت و ارتداد آنها می ‌رفت. اینها همه عللی بود كه انصار را وادار نمود تا عمر را [همچنانكه در روایت طبری ذکر شد] نزد خلیفه بفرستند و از او بخواهند حداقل شخص با تجربه‌تری را بر آنها بگمارد و اسامه را که در آن موقع جوانی هجده ساله بود،[28] عزل کند. باید دانست در اینجا هیچ سرزنشی متوجه اسامه نیست اما همانطور که مشهور است سن و سال بالا مخصوصا در مراحل سخت تأثیر مهمی در حكمت و سیاست دارد.

با این حال ابوبکر صدیق -رضی الله عنه- مصمّم بود که فرمان رسول خدا را اجرا نماید و به همین خاطر و با اطمینان به نصرت الهی، لشکر اسامه را اعزام نمود و این لشکر توانست بر ساکنان آن سرزمینها غلبه نماید. اسامه هم در اثنای نبرد قاتل پدرش را کشت. این لشکر سرانجام با به دست آوردن غنیمتهای بسیار، به سلامت به مدینه باز‌گشت[29].

در هر حال، صحابه در موضع گیریهایشان نسبت به لشكر اسامه صاحب اجتهاد بودند و بدون شک، ایشان تنها خیر و صلاح دین و امّت را می خواستند و قطعاً از تمامی تهمت‌ های ظالمانه و باطلی که این گروه به آنها نسبت می دهند مبرا هستند.
---------------------------------------------------------------------------
[1]- أُبنی بروزی حُبلی، موضعی بود در شام و در نزدیكی منطقه بلقاء است، (معجم البلدان، یاقوت الحموی  1/79 ).

[2]- تاریخ الطبری  (3/ 184)، فتح الباری، ابن حجر (8/152).

[3]- از« ان تطعنو... اگر اعتراض نمایید... » بخاری. كتاب المغازی ... فتح الباری 2/152 ح 4469، و مسلم: كتاب فضائل الصحابه... /884 ح 2426. 

[4]- سیرة ابن هاشم 4/1499، تاریخ الطبری 3/184.

[5]- الطبقات الكبری، ابن سعد 2/190.

[6]- این را شیخ الاسلام ابن‌تیمیه در منهاج السنه نقل نموده است 5/ 488.

[7]- منهاج السنة 6/ 318- 319.

[8]- الطبقات الكبری، ابن سعد (2/191).

[9]- همان (2/189- 191).

[10]-  همان.

[11]- كتاب المغازی ،الواقدی (3/1122 )؛ فتح الباری، ابن حجر(8/152).

[12]- منهاج السنة ( 4/277-279)

[13]- نقل روایت مربوط به آن در صفحه 229 گذشت.

[14]- المغازی، واقدی (3/1121 -1122).

[15]-  تاریخ الطبری (3/226).

[16]- الطبقات الكبری ابن سعد (2/191)، البدایه والنهایه، ابن كثیر (6/309)، منهاج السنة ابن‌تیمیه (5/448- 6/319).

[17]- المغازی (3/1118).

[18]- تاریخ الطبری (3/226).

[19]- سیر أعلام النبلا، الذهبی (2/497).

[20]- الطبقات الكبری، لابن سعد (2/190).

[21]- فتح الباری 8/152.    

[22]- البدایه و النهایه، ابن كثیر 6 / 308.

[23]- منهاج السنه (6319).

[24]- منهاج السنه (4/276- 277)

[25]- تاریخ الطبری (3/225)؛ ابن كثیر این روایت را نیز در البدایة و النهایة 6/308 آورده است.

[26]- المغازی، الواقدی: (3/1121).

[27]- تاریخ طبری (3/226).

[28]- سیرأعلام النبلاء، الذهبی  (2/500).

[29]- الطبقات الكبری، ابن سعد (2/191).



نوشته: اهل سنت جنوب ساعت: 07:03 ق.ظ تاریخ: شنبه 19 اسفند 1385 |+|